تبلیغات
مسجد ما - مطالب ابر شهید
مسجد ما
قایقی باید ساخت...
بسم الله الرحمن الرحیم
وب نوشتی کوچک با نیتی بزرگ، خدمت به دین. امید است این مطالب قدمی کوچک باشد برای نیل به سوی آگاهی بیشتر و عمیق تر و جرقه ای
برای ذهن های آماده...

شهید شیخ نمر باقر النمر

پنجشنبه 17 دی 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:خاورمیانه، معرفی، مسجد ما، انقلاب، 

بسم الله الرحمن الرحیم 
همانطور که میدانید شیخ باقر النمر چند روز پیش به دست حکومت عربستان شهید شد.

در اینحا اطلاعات کاملی در مورد زندگی و شخصیت این روحانی مبارز
 و
 در اینجا هم نکاتی در مورد مرگ اش گقته شده است.

باقر النمر Shia muslim

نظرات() 

توفیق خدمت در بسیح

پنجشنبه 10 دی 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:خاورمیانه، دل نوشت، انقلاب، 

بسم الله الرحمن الرحیم
مدافع حرم، صدر زاده

و شکر بی پایان خدایی را که محبت شهدا و امام شهدا را در دلم انداخت و به بنده توفیق داد تا در بسیج خادم باشم. خدایا از تو ممنونم بی اندازه که در دل ما محبت سید علی خامنه ای را انداختی تا بیاموزیم درس ایستادگی را؛ درس اینکه یزید های دوران را بشناسیم و جلوی آنها سر خم نکنیم. از تمام دوستان و آشنایان در ابتدای وصیت نامه خویش تقاضا دارم به فرامین مقام معظم رهبری گوش دهند تا گمراه نشوند. زیرا ایشان بهترین دوست شناس و دشمن شناس است. از پدر و خانواده عزیزم تقاضا دارم برای بنده بیتابی و ناراحتی بیش از اندازه نکنند و اشک ها و گریه های خود را نثار اباعبدالله و فرزندان آن بزرگوار کنند.

بخشی از وصیت نامه شهید مدافع حرم، مصطفی صدرزاده

نظرات() 

دفن درکربلا باپلاک عراقی

سه شنبه 26 آبان 1394

نویسنده: رضا کدخدایی |

بسم الله الرحمن الرحیم 
ابوریاض
دفن درکربلا باپلاک عراقی
ابوریاض از مسئولین فعلی در کشور عراق است .ایشان     می گفت : در سالهای جنگ  عراق علیه ایران فرزندم به اجبار به سربازی رفته بود . بعد از یکی از عملیاتهای ایران از طریق ارتش به من اطلاع دادند که پسرت در جنگ کشته شده .خیلی ناراحت بودم بااتومبیل خودم از بغداد برای تحویل جسد راهی جنوب شدم .به محل تحویل اجساد رفتم .کارت وپلاک پسرم را تحویل گرفتم کارت متعلق به خودش بود . اما وقتی برای تحویل جسد رفتم با تعجب دیدم که این جنازه متعلق به پسرم نیست !!چهره او شبیه بسیجیان ایرانی بود  . بسیار نورانی بود !با مسئول مربوطه صبحت کردم . گفتم :این جنازه پسر من نیست .می گفت : مدارک کاملا صحیح است .این جنازه را بردار و ببر !هرچه با او  بحث کردم بی فایده بود . کم کم ترسیدم به خاطر این موضوع من را اذیت کنند. لذا جنازه را برداشتم .وبه سمت بغداد حرکت کردم .در راه به این موضوع فکر          می کردم که این جنازه کیست . چرا مدارک پسر من همراه این پیکر بوده ! تا اینکه به مسیر کربلا رسیدم .پس از زیارت به سمت قبرستان کربلا رفتم .لذا او را در کربلا به خاک سپردم و راهی بغداد شدم . مدتی بعد اتفاق عجیبی افتاد . اعلام شد که پسر من زنده است و در اسارت ایرانی ها به سر می برد . بعد از بازگشت پسرم اولین سوال من از او در مورد مدارکش بود . اوگفت : وقتی من به اسارت نیرو های ایرانی درآمدم جوانی به سمت من آمد وگفت : کارت و پلاکت را بده ! من هم آنها را به او تحویل دادم . جوان به من گفت : قرار است من در کربلا  و در جوار امام حسین ع به خاک سپرده شوم .اما برای رسیدن به آنجا به کارت و پلاک تو احتیاج دارم ! از من حلالیت طلبید!بعد خداحافظی کرد من را به دیگر نیروهای ایرانی تحویل دادوبه سمت جلو حرکت کرد من دیگر از اوخبری ندارم!واقعا عجیب بود.یعنی اوکه بود.چه کسی به اوگفته بوداین کار راانجام دهد.چه کسی به دل ابوریاض انداخته بود این شهید گمنام ایرانی را در کربلا به خاک سپرد.

منبع: کتاب یاران ناب

نظرات() 

شهدا شرمنده ایم

دوشنبه 28 اردیبهشت 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:دفاع مقدس، دل نوشت، 

به نام خدا

شهدا

انگار خورشید می دانست نباید طلوع کند انگار میدانست نباید هوا آنقدر روشن شود تا چهره اش را برای آخرین بار آنقدر واضح ببینند . انگار او میدانست این آخرین نگاه های شهید به همسر و فرزندانش است شاید خدا خبردارش کرده بود تا آن را امتحان کند که طلوع را به تاخیر می اندازد یا نه و خورشید سربلند از این امتحان بیرون آمد. وداع تلخی بود مخصوصا که هوا گرگ و میش بود و اشکهایی که بر رخساره همسر میریخت زیاد معلوم نبود اما حال دلش معلوم بود اصلا شاید هوای اول صبح به همین خاطر این قدر عجیب است که صورت تار است و باطن روشن.

بچه ها خواب بودند آخر مادرشان نمیخواست از حالا با این صحنه ها مواجه شوند نمی خواست مفهوم مرگ، مفهوم ندیدن را در آن سن به آنها بگوید شاید به همین خاطر بود که وقتی بچه ها از حال پدر جویا شدند با چشمانی سرخ و دلی سرخ تر گفت: بابا رفته سفر معلوم نیست کی میاد.

او حتما آیه ی " و لا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا ..." را خوانده بود که گفت معلوم نیست.

البته حتما منظورش این بود که معلوم نیست ما کی آمدنش را بفهمیم اما باید با کودک به اندازه عقلش سخن گفت . پدر رفت و از او فقط یک خاطره ماند و جای خالی حضوری که با چشمان دل پر میشد .

هنوز هم  وقتی با آن پسر بچه ای که خیلی زود داغ یتیمی را چشید گفت وگو کنی و جایی از پدر سخن بگویی سر او را میبینی که مدام به اطراف میچرخد و دنبال راه گریزی است از این بحث آخر او هیج حس مشترکی درباره پدر با تو ندارد. او نچشیده است مهر پدر را.

 اما ما که نه تنها هرگز حال او را نخواهیم فهمید بلکه پشت سرشا ن حرف میزنم که آری وضعشان خوب است و به آنها میرسند . اما حال آنها را فقط خدا میداند و خودشان و شاید بسیار اندک اش را تخیل ما هنگامی که به خاطرات کودکی فکر می کنیم. آنجاهایی که پدر به دادمان رسید مثلا با دوچرخه به  زمین خوردیم او بلندمان کرد به مغازه رفتیم و گفتیم : بابا اونو برام میخری؟ و پدر با لبخند و یک بوسه برایمان خرید. آنجاهایی که کسی اذیتمان کرد و به او گفتیم : به بابام میگما! آنجاهایی که پدر به مسافرت میرفت و ما اولین شب رفتنش به او فکر میکردیم که کی می آید و از مادر حالش را جویا می شدیم و وقتی که می آمد از شور شوق اینکه پدر آمده و اینکه شاید هدیه ای گرفته سر از پا نمی شناختیم و این ها که گفتم از دوران کودکی بود و خاطرات از پدر زیاد است. کمک های مادی و معنوی اش که فقط کافیست کمی فکر کنیم و ماشین خاطرات را روشن کنیم و به عقب برگردیم و به حضورش فکر کنیم که اگر نبود ...

اما فرزند شهید هیچکدام از این حس ها را نچشیده در عوض آن حس تلخ یتیمی، حس تلخ خنده ی تمسخر آمیز دوستان در مدرسه، حس تلخ مقایسه کردن خودش با همسایه رو به رو که  پدری فرزندش را به پارک برای بازی می برد ولی او... و هزاران حس تلخی که ما هیچکداممان نچشیدیم و جالب اینجاست خود آن شهیدی که فرزندش یتیم شد نخواست که ما بچشیم...

شهدا شرمنده ایم...

نظرات() 

مسئول فرهنگی

جمعه 27 شهریور 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:دفاع مقدس، معرفی، مسجد ما، انقلاب، 

بسم الله الرحمن الرحیم
سید علیرضا مصطفوی
خاطره ای از دوستان شهید سید علیرضا مصطفوی
پس از سفر کربلا سید به عنوان مسئول تبلیغات و فرهمگی پایگاه مسجد موسی ابن جعفر (ع) انتخاب شد. سالها بود که فرهنگی بسیج فعالیت خاصی نداشت.
شروع کار او با تابلویی بود که در داخل حیاط نصب شده بود. این تابلو فقط جهت اعلامیه های ترحیم و ... استفاده می شد.
ایده های هنری او در نوع حود جالب بود. سید به تمام معنا هنرمند بود. با پارچه های رنگی و چفیه زمینه تابلو را تغییر داد.
تابلو را به جند قسمت مختلف تقسیم کرد. هر قسمت مربوط به مطلب خاصی بود. مطالب را با دقت تایپ می کرد و با استفاده از تصاویر در تابلو نصب می نمود. نور پردازی جالبی هم ایجاد کرده بود.
احکام و استفتائات، مسائل اخلاقی، وصیتنامه شهدا، نکات تاریخی، مسایل روز کشور و ... در این تابلو نصب می شد. هر دو هفته یکبار نیز کل تابلو عوض می شد.  
شبها بعد از نماز، مردم می ایستادند و مطالب را می خواندند. بعضی هم نکات مهم را برای خودشان می نوشتند.
سید به کار تبلیغات خیلی اهمیت می داد. می گفت: جلوه کار فرهنگی مسجد تبلیغات است. گروه تبلیغات مسجد را راه اندازی کرد. کارها را به آنها واگذار کرده بود. خودش هم هر جایی احتیاج بود کمک میکرد و نظارت مینمود.
مدتی بعد کار برای شهدای محل را شروع کرد. جمعه شب ها به همراه بچه های بسیج به حانواده شهدا سر می زد. عکس شهید را می گرفت. پس از اسکن، کار طراحی آن را انجام می داد. بعد از آن به همراه چند تن از دوستان با اخلاص، تصاویر تهیه شده را به تابلو تبدیل می کردندو این تابلو ها سر کوچه ای که به نام شهید بود نصب می شد. 
حالا دیگر ، در همه کوچه های محل در کنار نام شهید، تصویر شهید هم نصب شده. هیچ نشانی هم از این که چه کسی این کار را انجام داده وجود ندارد! این رفقا هزینه این کار را هم از خودشان می پرداختند. فقط به عشق شهدا! 
فراموش نمی کنم. مادر یکی از شهدا از کوچه رد می شد. یکدفعه چشمش به تصویر فرزندش افتاد. از خوشحالی گریه می کرد. همینطوری به تابلو خیره شده بود. بعد هم به بنیاد شهید دعا می کرد! 
هسفر شهدا، چاپ هشتم، انتشارات ابراهیم هادی، صفحه 37

نظرات() 

پدر

شنبه 7 شهریور 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:خاطرات، 

بسم الله الرحمن الرحیم 
همسفر شهدا، شهید علیرضا مصطفوی
برای دیدن عکس در اندازه بزرگ تر رویش یا روی این نوشته کلیک کنید
میگویند آنچه سرنوشت انسان را رقم میزند به عواملی چون وراثت و محیطی که انسان در آن رشد میکند بستگی دارد. 
برخی گفته اند: اثر محیط بیشتر از وراٍت است. بعضی  هم میگویند: اگر وراثت یا همان خانواده، بنیان و تربیت صحیح داشته باشد دیگر محیط تاثیر زیادی نخواهد داشت. 
علیرضا در خانواده ای پا به عرصه وجود نهاد که کوچکترین مسائل دینی در آن رعایت میشد.
پدر ما سید محمود، اصالتا اهل شهر دارالمومنین خوانسار بود. 
او راننده ی شرکت واحد بود. عمری را در سرما و گرما به دنبال روزی حلال بود. پدر خوب میدانست که پیامبر اسلام فرموده اند: « اگر عبادت ده قسمت باشد، نه قسمت آن بدست آوردن روزی حلال است.»
مقلد حضرت امام بود و از زمان جوانی به حساب سال و پرداهت خمس مال اهمیت میداد. هر سال برای این کار نزد حاج آقای طباطبایی امام جماعت مسجد موسی ابن جعفر (ع) میرفت. 
پدر از بی کاری خوشش نمی آمد. لذا بعد از بازنشستگی در یکی از مراکز مذهبی مشغول به کار شد. عصر ها به خانه می آمد. بعد از کمی استراحت به همراه هم راهی مسجد میشدیم.
علیرضا هم می آمد اما خیلی خجالتی بود. بعد از ماجرای لکنت زبان میترسید با کسی صحبت کمدو همین امر در روحیه اش تاثیر منفی گذاشته بود.
ذکر و یاد اهل بیت در خانه ما قطع نمیشد. از زمانی که یاد دارم در روز جهارم هر ماه در خانه ما مجلس روضه برپا بود.
پدر به این مجالس روضه بسیار اهمیت میداد. میگفت: برکت خانه ما به وجود همین مجلس آقا اباعبدالله ( علیه السلام) است.
راست میگفت. بسیاری از مشکلات . گرفتاری هایی که در جامعه و دیگر خانواده ها میدیم در خانه ما حس نمیشد.
این علاقه م محبت اهل بیت کم کم در وجود علیرضا هم شکل گرفت. ایام محرم همیشه با پدرم به هیئت خوانساری ها در مسجد میرفت و پرچمدار هیئت بود. 


این نوشتهی بالا خاطرات سید جواد مصطفوی برادر شهید علیرضا مصطفوی است؛ از کتاب همسفر شهداء از انتشارات ابراهیم هادی و از کتاب های معرفی شده توسط رهبری است. 

صفحه 18، چاپ هشتم، کتاب همسفر شهدا، انتشارات ابراهیم هادی

نظرات() 

خاطرات شهدا

دوشنبه 19 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:اخبار، مسجد ما، 

بسم الله اارحمن الرحیم
خاطرات شهدا سری جدید پست های وبلاگ خواهد بود ان‌ـشاءالله. قبل از این هم خاطره گذاشته بودم ولی از این به بعد اگه بخواد منظم و به صورت همان دو سه روزانه قرار بگیره.  خدا کنه ازمون راضی بشن! 
شهادت امام جعفر صادق
شهادت امام صادق (علیه السلام)

  غواص به فرمانده گفت : اگه رمز را اعلام کردی و تو آب نپریدم ، من رو هول بده تو آب !
 فرمانده گفت : اگر اطمینان نداری میتونی برگردی .
 غواص جواب داد :
 نه ! پای حرف امام ایستاده ام ، فقط میترسم دلم گیر خواهر کوچولوم باشه
 آخه تو یه حادثه اقوامم رو از دست دادم و الان هم خواهرم رو سپردم به همسایه ها تا تو عملیات شرکت کنم.
 والفجر ۸ ، اروند رود ، فرمانده داد زد یا زهرا ، غواص قصه ی ما اولین نفری بود که تو آب پرید! اولین نفری هم بود که به شهادت رسید !
 شهید مهدی ذهبی
 

نظرات() 

اسامی شهدای هفت تیر

یکشنبه 7 تیر 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:معرفی، 

لیست شهدا

1- آیت الله دکتر سید محمد حسینی بهشتی – رییس دیوان عالی کشور

2- رحمان استکی – نماینده ی مردم شهرکرد

3- دکتر سید محمد باقری لواسانی – نماینده ی مردم تهران

بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب

نظرات() 

سید محمد بهشتی (آپدیت)

یکشنبه 7 تیر 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:معرفی، انقلاب، 

بسم الله الرحمن الرحیم
بهشتی، هفت تیر
امروز روز شهادت دکتر بهشتی و 72 دو نفر دیگر از همراهانشان در دفتر آیت حزب جمهوری اسلامی است. در مورد بهشتی بسیار گفته اند و احتمالا بسیار خم شنیده اید! ولی خب با این حال مطمئناً خیلی ها آشمایی چندانی با او ندارند! مثل من! به همین خاطر دست به دامان گوگل شدم  و شروع به گشت و گذار تو سایت ها و وبلاگ ها کردم و نتیجه و خلاصه از دریافته هایم را اینجا جمع میکنم و شاید برای یکی جالب باشه و باعث آشنایی بیشتر با این شخصیت بزگ بشه! 
 «بهشتی یک ملت بود»
امام خمینی(ره)
بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب

نظرات() 

← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :