تبلیغات
مسجد ما - مطالب ابر شهدا
مسجد ما
قایقی باید ساخت...
بسم الله الرحمن الرحیم
وب نوشتی کوچک با نیتی بزرگ، خدمت به دین. امید است این مطالب قدمی کوچک باشد برای نیل به سوی آگاهی بیشتر و عمیق تر و جرقه ای
برای ذهن های آماده...

هنوز صدای فریادهایشان می رسد به گوش

یکشنبه 19 اردیبهشت 1395

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:شعر، دفاع مقدس، دل نوشت، 

بسم ربّ الشّهدا و الصدیقین
هنوز صدای فریادشان می رسد به گوش از دستمال سرخ ها گرفته تا خیبری های خموش، از لاله های خندان دشت گرفته تا ناله های مادران جنگ. از آخرین فریاد فرد آخر خط تا دنیایی که بی سایه می گشت، از چشم انتظاری از گریه های پنهانی، از چهره ای که گلگون می شود وقتی صدا و تصویر آن دوران می شود جلویش سبز، از دردلهایی که همیشه در دل ماند و نفهمید جز خدا هیچ کس، از شبهای مهتابی معراجگاه، از صدای غمین و سکوت عمیق خاطرات، از سجاده ای که هر شب باز بود و تر، از اشکی که بی امان ریخت وقت وداع، از آخرین آغوش و واپسین نگاه، از آخرین نامه و حرف او، هنوز صدای فریادهاشان می رسد به گوش...

نظرات() 

شهدا این بار بیشتر شرمنده ایم...

چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:دل نوشت، انقلاب، 

بسم الله الرحمن الرحیم
گفتی و ندیدی و شنیدی و ندیدم/ دشنام و جفایی و دعایی و وفایی
یک عالمه راه آمده ام با تو و یکبار/ بد نیست تو هم با من اگر راه بیایی
عجب شعری است... 
مخاطب این شعر از نظر شما کیست؟
نمی دانم جوابتان چیست ولی برای من «شهدا» هستند، آن هم خطاب به همه مان!
شاید مستقیماً به آن ها دشنام نداده باشیم اما، خودم را عرض می کنم، چند بار با کارهایمان به آن ها دشنام دادیم؟
آنها برای حفظ نظامی رفتند که امروز من و شما کمترین اهمیتی به این امر نمی دهیم...
نه کار فرهنگی ای نه...
وضع حجاب روز به روز بدتر می شود و من و شما که وارث خون آنها هستیم چه می کنیم؟؟؟
بی اعتمادی به نظام روز به روز دارد گسترده می شود و شبهات فراوانی وارد می کنند ولی ما چه می کنیم؟؟؟
چند نفر را با کارهایمان ارشاد کرده ایم؟؟؟
چند نفر با سخنان ما که از سر آگاهی است از گفته های خود راجع به نظام پشیمان شده اند؟؟؟
فکر باحجاب بودن، فکر جهاد فرهنگی کردن و... را در سر چند نفر کاشته ایم که شاید روزی جرقه ای بزند؟؟؟
شهدا از تمام هستی خود مایه گذاشتند، ولی آیا ما حاضریم با صرف فقط چند دقیقه در روز فکر کردن راجع به مسائل و نقشی که می توانیم در آنها داشته باشیم و در یک کلام تکیلفمان، به نوبه ی خودمان کاری کرده باشیم؟؟؟
پاسخ من که منفی است. شما را نمی دانم...
ولی وقت آن است که دست به کار شویم و به یاد داشته باشیم کار فرهنگی «غلط» و از سر «ناآگاهی» بسیار نتیجه ی بدتری می دهد از کار فرهنگی نکردن. به قول آیت الله مجتهدی: ما باید به اصلاح بینش بپردازیم تا ظاهر اصلاح شود بدون اصلاح بینش کار فرهنگی هیچ فایده ای ندارد.
یا علی...

نظرات() 

آیا شهدا ناظر بر اعمال ما هستند؟

دوشنبه 28 دی 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:دفاع مقدس، 

بسم الله الرحمن الرحیم
به نظر شما واقعا شهدا اعمال ما را میبینند؟ آیا شاهدی قرآنی برای این مدعا وجود دارد؟
در پاسخ به این سوال باید عرض کنم که بله آیه 105 از سوره توبه این مدعا را اثبات می کند:

وَقُلِ اعْمَلُواْ فَسَیَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَیُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ ﴿۱۰۵﴾
و بگو [هر كارى مى‏خواهید] بكنید كه به زودى خدا و پیامبر او و مؤمنان در كردار شما خواهند نگریست و به زودى به سوى داناى نهان و آشكار بازگردانیده مى‏شوید پس ما را به آنچه انجام مى‏دادید آگاه خواهد كرد (۱۰۵)

شهدا

از آنجا که از مصادیق بارز و روشن «مومن» ، شهید می باشد ما از این آیه این نتیجه اخلاقی را می گیریم که دوربین های نادیدنی و 

مخفی زیای اطرافمان هست. و باید شخصی مثل من شرم کند از گفتن این حرف در صورتیکه خود این را میداند ولی باور ندارد...

خدا و رسولش و مومنان عطف یک دیگر هستند اما در چه چیزی؟ در دیدن اعمال ما، وای بر من...

 

نظرات() 

توفیق خدمت در بسیح

پنجشنبه 10 دی 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:خاورمیانه، دل نوشت، انقلاب، 

بسم الله الرحمن الرحیم
مدافع حرم، صدر زاده

و شکر بی پایان خدایی را که محبت شهدا و امام شهدا را در دلم انداخت و به بنده توفیق داد تا در بسیج خادم باشم. خدایا از تو ممنونم بی اندازه که در دل ما محبت سید علی خامنه ای را انداختی تا بیاموزیم درس ایستادگی را؛ درس اینکه یزید های دوران را بشناسیم و جلوی آنها سر خم نکنیم. از تمام دوستان و آشنایان در ابتدای وصیت نامه خویش تقاضا دارم به فرامین مقام معظم رهبری گوش دهند تا گمراه نشوند. زیرا ایشان بهترین دوست شناس و دشمن شناس است. از پدر و خانواده عزیزم تقاضا دارم برای بنده بیتابی و ناراحتی بیش از اندازه نکنند و اشک ها و گریه های خود را نثار اباعبدالله و فرزندان آن بزرگوار کنند.

بخشی از وصیت نامه شهید مدافع حرم، مصطفی صدرزاده

نظرات() 

دفن درکربلا باپلاک عراقی

سه شنبه 26 آبان 1394

نویسنده: رضا کدخدایی |

بسم الله الرحمن الرحیم 
ابوریاض
دفن درکربلا باپلاک عراقی
ابوریاض از مسئولین فعلی در کشور عراق است .ایشان     می گفت : در سالهای جنگ  عراق علیه ایران فرزندم به اجبار به سربازی رفته بود . بعد از یکی از عملیاتهای ایران از طریق ارتش به من اطلاع دادند که پسرت در جنگ کشته شده .خیلی ناراحت بودم بااتومبیل خودم از بغداد برای تحویل جسد راهی جنوب شدم .به محل تحویل اجساد رفتم .کارت وپلاک پسرم را تحویل گرفتم کارت متعلق به خودش بود . اما وقتی برای تحویل جسد رفتم با تعجب دیدم که این جنازه متعلق به پسرم نیست !!چهره او شبیه بسیجیان ایرانی بود  . بسیار نورانی بود !با مسئول مربوطه صبحت کردم . گفتم :این جنازه پسر من نیست .می گفت : مدارک کاملا صحیح است .این جنازه را بردار و ببر !هرچه با او  بحث کردم بی فایده بود . کم کم ترسیدم به خاطر این موضوع من را اذیت کنند. لذا جنازه را برداشتم .وبه سمت بغداد حرکت کردم .در راه به این موضوع فکر          می کردم که این جنازه کیست . چرا مدارک پسر من همراه این پیکر بوده ! تا اینکه به مسیر کربلا رسیدم .پس از زیارت به سمت قبرستان کربلا رفتم .لذا او را در کربلا به خاک سپردم و راهی بغداد شدم . مدتی بعد اتفاق عجیبی افتاد . اعلام شد که پسر من زنده است و در اسارت ایرانی ها به سر می برد . بعد از بازگشت پسرم اولین سوال من از او در مورد مدارکش بود . اوگفت : وقتی من به اسارت نیرو های ایرانی درآمدم جوانی به سمت من آمد وگفت : کارت و پلاکت را بده ! من هم آنها را به او تحویل دادم . جوان به من گفت : قرار است من در کربلا  و در جوار امام حسین ع به خاک سپرده شوم .اما برای رسیدن به آنجا به کارت و پلاک تو احتیاج دارم ! از من حلالیت طلبید!بعد خداحافظی کرد من را به دیگر نیروهای ایرانی تحویل دادوبه سمت جلو حرکت کرد من دیگر از اوخبری ندارم!واقعا عجیب بود.یعنی اوکه بود.چه کسی به اوگفته بوداین کار راانجام دهد.چه کسی به دل ابوریاض انداخته بود این شهید گمنام ایرانی را در کربلا به خاک سپرد.

منبع: کتاب یاران ناب

نظرات() 

شهدا شرمنده ایم

دوشنبه 28 اردیبهشت 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:دفاع مقدس، دل نوشت، 

به نام خدا

شهدا

انگار خورشید می دانست نباید طلوع کند انگار میدانست نباید هوا آنقدر روشن شود تا چهره اش را برای آخرین بار آنقدر واضح ببینند . انگار او میدانست این آخرین نگاه های شهید به همسر و فرزندانش است شاید خدا خبردارش کرده بود تا آن را امتحان کند که طلوع را به تاخیر می اندازد یا نه و خورشید سربلند از این امتحان بیرون آمد. وداع تلخی بود مخصوصا که هوا گرگ و میش بود و اشکهایی که بر رخساره همسر میریخت زیاد معلوم نبود اما حال دلش معلوم بود اصلا شاید هوای اول صبح به همین خاطر این قدر عجیب است که صورت تار است و باطن روشن.

بچه ها خواب بودند آخر مادرشان نمیخواست از حالا با این صحنه ها مواجه شوند نمی خواست مفهوم مرگ، مفهوم ندیدن را در آن سن به آنها بگوید شاید به همین خاطر بود که وقتی بچه ها از حال پدر جویا شدند با چشمانی سرخ و دلی سرخ تر گفت: بابا رفته سفر معلوم نیست کی میاد.

او حتما آیه ی " و لا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا ..." را خوانده بود که گفت معلوم نیست.

البته حتما منظورش این بود که معلوم نیست ما کی آمدنش را بفهمیم اما باید با کودک به اندازه عقلش سخن گفت . پدر رفت و از او فقط یک خاطره ماند و جای خالی حضوری که با چشمان دل پر میشد .

هنوز هم  وقتی با آن پسر بچه ای که خیلی زود داغ یتیمی را چشید گفت وگو کنی و جایی از پدر سخن بگویی سر او را میبینی که مدام به اطراف میچرخد و دنبال راه گریزی است از این بحث آخر او هیج حس مشترکی درباره پدر با تو ندارد. او نچشیده است مهر پدر را.

 اما ما که نه تنها هرگز حال او را نخواهیم فهمید بلکه پشت سرشا ن حرف میزنم که آری وضعشان خوب است و به آنها میرسند . اما حال آنها را فقط خدا میداند و خودشان و شاید بسیار اندک اش را تخیل ما هنگامی که به خاطرات کودکی فکر می کنیم. آنجاهایی که پدر به دادمان رسید مثلا با دوچرخه به  زمین خوردیم او بلندمان کرد به مغازه رفتیم و گفتیم : بابا اونو برام میخری؟ و پدر با لبخند و یک بوسه برایمان خرید. آنجاهایی که کسی اذیتمان کرد و به او گفتیم : به بابام میگما! آنجاهایی که پدر به مسافرت میرفت و ما اولین شب رفتنش به او فکر میکردیم که کی می آید و از مادر حالش را جویا می شدیم و وقتی که می آمد از شور شوق اینکه پدر آمده و اینکه شاید هدیه ای گرفته سر از پا نمی شناختیم و این ها که گفتم از دوران کودکی بود و خاطرات از پدر زیاد است. کمک های مادی و معنوی اش که فقط کافیست کمی فکر کنیم و ماشین خاطرات را روشن کنیم و به عقب برگردیم و به حضورش فکر کنیم که اگر نبود ...

اما فرزند شهید هیچکدام از این حس ها را نچشیده در عوض آن حس تلخ یتیمی، حس تلخ خنده ی تمسخر آمیز دوستان در مدرسه، حس تلخ مقایسه کردن خودش با همسایه رو به رو که  پدری فرزندش را به پارک برای بازی می برد ولی او... و هزاران حس تلخی که ما هیچکداممان نچشیدیم و جالب اینجاست خود آن شهیدی که فرزندش یتیم شد نخواست که ما بچشیم...

شهدا شرمنده ایم...

نظرات() 

سفر آسمانی(این نوشته کاملا واقعی است و اتفاق افتاده)

دوشنبه 23 شهریور 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:دفاع مقدس، حکایت، دل نوشت، 

به نام خالق مرگ و زندگی

سفر آسمانی

آخرین باری بود که به زادگاهش می آمد مثل همیشه نبود.نگاهش پر از حرفهای ناگفته بود و در رفتارش آرامشی خاص بود که خبر از تصمیمی عاشقانه داشت. تولد یک سالگی فرزندش بود. یک شمع به مناسبت آن خریده بود. تولدی که سه نفره برگزار شد فرزند ،مادر،پدر . عکسهای جشن آن شب سیاه و سفید است. شاید دوربین نه که سنگینی فضا، فرصت رنگی بودن را از عکس گرفته است، نمیدانم. نگاه مادر و فرزند شاد بود اما در پس شادی نگاه پدر غمی سنگین نهفته بود به سنگینی یک کوه به سنگینی سالیان دراز. وقت رفتن بود و وداع،  از حرفهای مادر می شد فهمید که امیدی به بازگشت همسرش ندارد. او همسرش را برای آخرین بار به خدا سپرد.

مرد خانواده رفت ولی بازگشتی در کار نبود. در راه برای آخرین بار و برای عبادت سری هم به حرم حضرت معصومه زد

برای خواندن ادامه ی این نوشته به «ادامه مطلب» رجوع کنید

ادامه مطلب

نظرات() 

در آرزوی شهادت

پنجشنبه 19 شهریور 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:شعر، دفاع مقدس، چند رسانه ای، 

بسم الله الرحمن الرحیم
احتمالا این شعر را زیاد دیده اید در مترو ، تلوزیون و ... اما تکرارش خالی از لطف نیست مخصوصا که همراه باشد با خواندن آن توسط امام خامنه ای:
[http://www.aparat.com/v/n1RdJ]
ما سینه زدیم، بی صدا باریدند
از هر چه که دم زدیم آن ها دیدند
ما مدعیانِ صفِ اول بودیم
از آخر مجلس شهدا را چیدند

نظرات() 

به یاران

چهارشنبه 18 شهریور 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:دفاع مقدس، دل نوشت، 

به نام خدا
به یاران

به لبخند مادر به سرخی گل
به حال شهید و سوز غروب
به گورستان معراجیان
به دشت شقایق به آیین نیلوفران
به عشق و به ایمان به این سرزمین
به سوز غم و سور شادی

به بغض و به اشک و به تنهایی
به خون دل و نور قلب
به گریه برای لاله های دشت
به نور ستاره به چشمان تر
پیروز آن است که کرد تهذیب نفس
پیروز آن است که در انتهای راه
باز کرد معبر شهادت را برای رفتن به عرش
پیروز ما نیستیم که آنان اند
کاش اجابت کند خدا برایمان

اللهم ارزقنا شهادة فی سبیلک را

دل نوشته ای برای دل تنگ ها...
تقدیم به سید اهل قلم که چه زیبا پر کشید


نظرات() 

اسراری از دفاع مقدس

دوشنبه 16 شهریور 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:دفاع مقدس، معرفی، 

[http://www.aparat.com/v/EKNZS]

بعد از شنیدن این سخنرانی ممکن است تعجب کنید که واقعا ما با این ها جنگیدیم چطور ممکنه؟ پس چرا هیچکدامش را در کتاب هایمان نخوانده ایم؟ چرا ما نباید این ها را بدانیم؟ چرا ما باید نسبت به جنگ هشت ساله از این واقعیت ها بی خبر باشیم؟

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 2 
  • 1  
  • 2  

← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :