تبلیغات
مسجد ما - مطالب ابر دفاع مقدس
مسجد ما
قایقی باید ساخت...
بسم الله الرحمن الرحیم
وب نوشتی کوچک با نیتی بزرگ، خدمت به دین. امید است این مطالب قدمی کوچک باشد برای نیل به سوی آگاهی بیشتر و عمیق تر و جرقه ای
برای ذهن های آماده...

حماسه یاسین

شنبه 24 بهمن 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:دفاع مقدس، معرفی، 

بسم الله الرحمن الرحیم
یک شب بیدار شدم و دیدم کسی در اتاق نیست! رفتن بیرون، چون معمولا صابون در دستشویی نبود، کورمال کورمال به داخل تدارکات دسته رفتم. ناگهان یکه خوردم، پشت کارتن های تغذیه، قامتی بلند ولی خمیده با گردنی کج دیدم. رفتم داخل. زیر نور مهتاب، با چهره ملتهب و گریان و دستان به التماس بلند شده مسعود هم نوا شدم. در قنوتش داشت تند تند با اشک و ناله مناجات شعبانیه را از حفظ و می خواند و اشک می ریخت. دیگر نیایزی به صابون نبود!شسته شده بودم و پاک...

این مطالبی که خواندید بخشی از کتاب حماسه یاسین بود به نوشته«حجت الاسلام سید محمد انجوی نژاد» که آن روزها یک نوجوان بود. این کتاب متعلق به انتشارات سوره مهر است. برای دوستان خودم که حوصله کتاب طولانی را ندارند این کتاب پیشنهاد بسیار خوبی است کتابی تنها با 88 صفحه، اما 88 صفحه ای که سطر به سطرش، کلمه به کلمه اش راوی حماسه هایی است که خیلی حیف است اگر نخوانید. حماسه هایی که پدرانمان سی سال پیش ساختند و در تاریخ جاودانه شدند. مردانی که به قول امام نظیرشان از صدر اسلام تا کنون به غیر از یک دوره محدود(قضیه عاشورا) وجود نداشته. حماسه هایی که حیف است یک جوان ایرانی نداند. راستش در ابتدا که کتاب را گرفتم فکر نمی کردم زیاد جالب باشد! اما با شروع به خواندنش متوجه خیلی چیزها شدم و گاهی کتاب را از پشت پرده اشک خواندم و گاهی با خنده. به هر حال خواندن یک کتاب 88 صفحه ای فکر نمی کنم بیشتر از دو، سه ساعت وقت بگیرد ولی باور کنید می ارزد.
یا علی...

نظرات() 

دفن درکربلا باپلاک عراقی

سه شنبه 26 آبان 1394

نویسنده: رضا کدخدایی |

بسم الله الرحمن الرحیم 
ابوریاض
دفن درکربلا باپلاک عراقی
ابوریاض از مسئولین فعلی در کشور عراق است .ایشان     می گفت : در سالهای جنگ  عراق علیه ایران فرزندم به اجبار به سربازی رفته بود . بعد از یکی از عملیاتهای ایران از طریق ارتش به من اطلاع دادند که پسرت در جنگ کشته شده .خیلی ناراحت بودم بااتومبیل خودم از بغداد برای تحویل جسد راهی جنوب شدم .به محل تحویل اجساد رفتم .کارت وپلاک پسرم را تحویل گرفتم کارت متعلق به خودش بود . اما وقتی برای تحویل جسد رفتم با تعجب دیدم که این جنازه متعلق به پسرم نیست !!چهره او شبیه بسیجیان ایرانی بود  . بسیار نورانی بود !با مسئول مربوطه صبحت کردم . گفتم :این جنازه پسر من نیست .می گفت : مدارک کاملا صحیح است .این جنازه را بردار و ببر !هرچه با او  بحث کردم بی فایده بود . کم کم ترسیدم به خاطر این موضوع من را اذیت کنند. لذا جنازه را برداشتم .وبه سمت بغداد حرکت کردم .در راه به این موضوع فکر          می کردم که این جنازه کیست . چرا مدارک پسر من همراه این پیکر بوده ! تا اینکه به مسیر کربلا رسیدم .پس از زیارت به سمت قبرستان کربلا رفتم .لذا او را در کربلا به خاک سپردم و راهی بغداد شدم . مدتی بعد اتفاق عجیبی افتاد . اعلام شد که پسر من زنده است و در اسارت ایرانی ها به سر می برد . بعد از بازگشت پسرم اولین سوال من از او در مورد مدارکش بود . اوگفت : وقتی من به اسارت نیرو های ایرانی درآمدم جوانی به سمت من آمد وگفت : کارت و پلاکت را بده ! من هم آنها را به او تحویل دادم . جوان به من گفت : قرار است من در کربلا  و در جوار امام حسین ع به خاک سپرده شوم .اما برای رسیدن به آنجا به کارت و پلاک تو احتیاج دارم ! از من حلالیت طلبید!بعد خداحافظی کرد من را به دیگر نیروهای ایرانی تحویل دادوبه سمت جلو حرکت کرد من دیگر از اوخبری ندارم!واقعا عجیب بود.یعنی اوکه بود.چه کسی به اوگفته بوداین کار راانجام دهد.چه کسی به دل ابوریاض انداخته بود این شهید گمنام ایرانی را در کربلا به خاک سپرد.

منبع: کتاب یاران ناب

نظرات() 

در آرزوی شهادت

پنجشنبه 19 شهریور 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:شعر، دفاع مقدس، چند رسانه ای، 

بسم الله الرحمن الرحیم
احتمالا این شعر را زیاد دیده اید در مترو ، تلوزیون و ... اما تکرارش خالی از لطف نیست مخصوصا که همراه باشد با خواندن آن توسط امام خامنه ای:
[http://www.aparat.com/v/n1RdJ]
ما سینه زدیم، بی صدا باریدند
از هر چه که دم زدیم آن ها دیدند
ما مدعیانِ صفِ اول بودیم
از آخر مجلس شهدا را چیدند

نظرات() 

دنیا چه زیباست

سه شنبه 17 شهریور 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:دفاع مقدس، معرفی، دل نوشت، 

به نام خدا





دنیا چه
زیباست! تا وقتی که عشق و اشک آن را روشن می کند، تا وقتی که غم و حرمان آن را جلا میدهد، تا وقتی که انتظار شهادت آدمی را به ابدیت متصل می کند.
دنیا چه زیباست!وقتی که قلبی سوزان در نقطه ای از جهان به خاطر من می تپد و مرا دوست می دارد، و من در مقابل محبت او اشک را که عصاره حیات من است تقدیمش می کنم.
دنیا چه زیباست! وقتی که خاطره دل انگیز دوستی عزیز مرا از میان ظلم ها و جنایت ها و دروغ های اجتماع جدا می کند و مرا به آسمان ها می برد و با نور و عشق و خدا متصل می کند.
دنیا چه زیباست! وقتی که دشمنان حق و حقیقت مرا به خاک و خون می کشند و من به خاطر محبوب در می آویزم و حتی در لحظه مرگ قلب مقدس خود را از کینه و نفرت پاک می کنم و با آتشین ترین عشق ها و محبت ها جهان را ترک می نمایم.
دنیا چه زیباست! وقتی که جلال ملکوتی خدا را در صورت محبوب می بینم و از اوجود او به خدا ایمان می آورم.
دنیا چه زیباست! وقتی که در میان لجن زار ظلم و فساد اچتماع، گل زیبایی از میان کثافت ها سربر کشیده، به تشنگان حق و زنجیر شدگان امید می دهد، و دلالت بر نور و عدل و حقیقت می کند.
دنیا چه زیباست! وقتی که در کویر محرومیت، وحدتی خدایی با محبوب دست می دهد و در ورای نیست از همه چیز استغنای کامل به وجود می آید.
دنیا چه زیباست! وقتی که در ظلمت شب یلدا می توانم محبوبم را در ستاره ای دور ببینم و با نور امید زنده بمانم.

برگرفته از نیایش های دکتر چمران از کتاب «عارفانه» که زحمت گرداوری نیایش ها را به دوش کشیده و در انتهای آن دست نوشته و عکس های دکتر موجود است.

نظرات() 

اسراری از دفاع مقدس

دوشنبه 16 شهریور 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:دفاع مقدس، معرفی، 

[http://www.aparat.com/v/EKNZS]

بعد از شنیدن این سخنرانی ممکن است تعجب کنید که واقعا ما با این ها جنگیدیم چطور ممکنه؟ پس چرا هیچکدامش را در کتاب هایمان نخوانده ایم؟ چرا ما نباید این ها را بدانیم؟ چرا ما باید نسبت به جنگ هشت ساله از این واقعیت ها بی خبر باشیم؟

نظرات() 

جنگ مال همه است

جمعه 19 تیر 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:

بسم الله الرحمن الرحیم
چمران

به من زنگ زدند و گفتند: «دکتر گفته موتورت رو سوار کامیون کن و بیا خوزستان که لازمت داریم.» من قبل از انقلاب قهرمان موتورسواری ایران بودم و به برادرم که هم رزم دکتر چمران بود، گفته بودم که در صورت نیاز حاضرم با موتورم که یک تریل400 بود، به جبهه بیایم.

رسیدم به خوزستان و به ستاد عملیاتی در اهواز رفتم و پس از این که حکمم زده شد و مسلح شدم، به محور طراح که دکتر دو طرف آن را آب انداخته بود و تانک های عراقی در میان آب ها گیر افتاده بودند، رفتم.

وقتی به دکتر ملحق شدم، متوجه تعدادی موتورسوار شدم که آن جا بودند. هفت، هشت نفر بدند که سرشان را کاملا تیغ انداخته بودند. وقتی دقت کردم، دیدم چند نفری از آنان را می شناسم. تعجب کردم که این ها این جا چه می کنند. چند نفر از آن ها خلاف کار بودند. به دکتر گفتم:«این جنگ مال همه است. باید همه بیان و کمک کنن. نمی تونیم فقط به یه قشر خاص فکر کنیم یا بشینیم این و اونو گزینش کنیم، این ها از پس کارهایی بر می آن که بقیه فکرشو هم نمی تونن بکنن.»گفتم: «اما بعضی از این ها خلافکارن و من حتی خلاف هاشونو هم می دونم.» گفت:«خیلی خوب، من دیشب این ها رو طوری ساختم که همه رفتن حمام، کله ها را تیغ انداختن، غسل و توبه کردن و فقط برای شهادت می خوان خدمت کنن.»

در اوج جگ و آتش و محاصره فقط آن ها بودند که داوطلب شدند آذوقه و مهمات یا سوخت را بردارند و ببرند و به آن هایی که باید، برسانند. در واقع اگر آن ها نبودند، هیچچ کس جراتش را نداشت که از اول جاده ی سوسنگرد تا انشعاب های مختلف رود کرخه و تا پایین دهلاویه و تپه های آن، سوار موتور شود و آر پی جی زن ها رابردارد، ببرد جلو و بزنند به دل تانک هایی که داشتند جلو می آمدند.

کسانی که توی شهر انگشت نما بودند و اگر جایی جمع می شدند، حتما با آن ها برخورد می شد، کارشان به جایی رسید که از همه ی ما جلو زدند. بیشترشان شهید شدند و بعضی از آن ها با همت دکتر، جذب سپاه شدند.

البته ناگفته نماند، بعضی از آنها هم نتوانستند تحمل کنند و برگشتند.

از کتاب«چمران مظلوم بود» به روایت «اسماعیل شاه حسینی»

نظرات() 

← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :