تبلیغات
مسجد ما - مطالب ابر داستان
مسجد ما
قایقی باید ساخت...
بسم الله الرحمن الرحیم
وب نوشتی کوچک با نیتی بزرگ، خدمت به دین. امید است این مطالب قدمی کوچک باشد برای نیل به سوی آگاهی بیشتر و عمیق تر و جرقه ای
برای ذهن های آماده...

طنز| کسی که با آسید ابوالحسن اصفهانی اشتباه گرفته بودند.

سه شنبه 2 شهریور 1395

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:خاطرات، حکایت، 

بسم الله الرحمن الرحیم


آقای سید ابوالحسن اصفهانی مرجع کل و عالم بزرگ دنیای اسلام تصمیم میگیرد برود مشهد زیارت امام رضا علیه السلام. مردم میفهمند و میروند استقبال. هیئت پیش قراول زودتر میروند ببینند اوضاع چطور است. در این هیئت کسی قیافه و تیپ و هیکلی علمایی داشته. مردم فکر میکنند ایشان همان آسید ابوالحسن است.این سید را سر دست بلندش میکنند! این بنده خدا هم هرچه میگفت من آسیدابوالحسن نیستم ایشان از پشت دارند می آیند توجه نمیکردند!

از بین جمعیتی که این سید را بلند کرده بودند یکی داد میزند به حرفش توجه نکنید خودش است، دروغ میگوید که بزاریمش پایین!

نظرات() 

پیش امام نمی روم

جمعه 30 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:دفاع مقدس، انقلاب، 

بسم الله الرحمن الرحیم
چمران

وقتی امام خمینی در قم بودند، دولت موقت پنج شنبه ها می رفت آن جا برای گزارش و صحبت و کسب تکلیف. همه وزرا هم می رفتند دکتر سعی می کرد که همراه آنان نرود. سه چهار هفته ای می شد که نرفته بود.

یک بار در این ملاقات ها، یکی از آدم های صاحب نفوذ، خدمت امام حرف های نا به جایی زده بود. من بعد از ساعت اداری رفتم سراغ دکتر. پشت میزش نشسته بود، بهم گفت: «دیدی چطور اومد به همه مون دهن کجی کرد و رفت؟» گفتم: «چنین آدمی، با همچین موقعیتی، کسی نیست که من و شما بتونیم این جا راهش ندیم و جلوی اون بایستیم. تنها خود امامه که می تونه این آدمو سر جاش بشونه که این قدر شیطنت نکنه.»

بعد ادامه دادم که «چرا شما نمی رین؟الآن شما سه ، چهار هفته است که با هیات دولت به قم نرفتین و هر بار بهانه ای می آرین.» گفت:«نه، نمی رم، به امام هم نمی گم» گفتم:«خیلی معذرت می خوام دکتر، ولی آیا این تکبر نیست که شما نمی رین پیش امام؟» لحظه ای به چشم هایم خیره شد، بعد آمد با یک حالتی دست مرا گرفت و با اشاره به عکس امام که داخل اتاقش بود، گفت:«شب ها که تو خوابی، میام ساعت ها با این عکس حرف می زنم، درد دل می کنم، عشق بازی می کنم، صاحب این عکس معشوق من است.» متعجب گفتم:«چرا نمی رین حرف ها تونو حضوری به خودش بگین؟» گفت: «نمی شه، نمی تونم.» گفتم: «چرا؟» گفت:«امام امروز محوره، قدرتیه که بزرگ ترین قدرت های عالم ازش می ترسن. این هم امروز معلوم نمی شه. اینده مشخص می کنه که اون کی بوده و چه کار کرده. این هایی که می بینی می روند پیش او، کسانی اند که می خواهند از محور قدرت امام برای خودشون کسب قدرت کنن. من حاضر نیستم همراه این آدم ها  یک قدم بردارم، حتی اگه برای دیدن معشوقم باشه.»

از کتاب «چمران مظلوم بود» به روایت «حسین اعرابی»

نظرات() 

داستان: گره گشایی

شنبه 24 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:حدیث، 

بسم الله الرحیم الرحیم
داستان راستان
صفوان در محضر امام صادق نشسته بود. ناگهان مردی از اهل مکه وارد مجلس شد و گرفتاری ای که برایش پیش آمده بود شرح داد. معلوم شد موضوع کرایه ای در کار است و کار به اشکال و بن بست کشیده است.امام به صفوان دستور داد:
«فوراً حرکت کن و برادر ایمانی خودت را در کارش مدد کن.» 
صفوان حرکت کرد و پس از توفیق در اصلاح کار و حل اشکال مراجعت کرد. امام سوال کرد:«چطور شد؟» 
- خداوند اصلاح کرد.
- بدان که همین کار به ظاهر کوچک که حاجتی از کسی براورده کردی و وقته کمی از تو گرفت، از هفت شوط طواف دور کعبه محبوب تر و فاضل تر است.
بعد امام صادق، به گفته ی خود چنان ادامه داد: «مردی گرفتاری ای داشت و آمد حضور امام حسن و از آن حضرت استمداد کرد؛ امام حسن بلافاصله کفش ها را پوشیده و راه افتاد. در بین راه به حسین بن علی (علیه السلام) رسیدند در حالی که مشغول نماز بود. امام حسن به آن مرد گفت:
« تو چطور از حسین (علیه السلام) غفلت کردی و پیش او نرفتی ؟» گفت: 
«من اول خواستم پیش او بروم و از او در کارم کمک بخواهم، ولی چون گفتند ایشان اعتکاف کرده و معذورند، خدمتشان نرفتم.» امام حسن (علیه السلام) فرمود: 
«امام اگر توفیق براوردن حاجت تو برایش دست داده بود از یک ماه اعتکاف برایش بهتر بود.»
 
شهید مطهری داستان راستان چاپ موسسه فجر ، چاپ بیست و ششم، صفحه ی 266

نظرات() 

پدر کودکان

جمعه 23 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:خاطرات، 

بسم الله الرحمن الرحیم

  چمران

اولین عید بعد از ازدواج مان بود. لبنانی ها هم رسم دارند که دور هم جمع شوند. مصطفی به خانه ی پدرم نیامد و در موسسه ماند. شب از او پرسیدم: «خیلی دوست دارم بدونم چرا نیومدی؟» گفت: « الآن عیده، خیلی از بچه ها رفتن پیش خونواده هاشون، اون ها وقتی بر می گردن، برای این سیصد، دویست نفری که توی مدرسه موندن، تعریف می کنن که چنین و چنان شد. من باید توی موسسه بمونم، با این ها ناهار بخورم، سر گرم شون کنم، تا وقتی اون ها تعریف کردن، این ها هم چیزی برای گفتن داشته باشن.»

گفتم: «خب، چرا غذایی رو که مادرم فرستاده بود، نخوردین؟ نان و پنیر و چای خوردین؟» گفت: «اون غذا، غذای مدرسه نبود.» گفتم: «شما دیر اومدین، بچه ها نمی دیدن که شما چی خوردین.» اشک هایش جاری شد و گفت: «خدا که می بینه...»

از کتاب«چمران مظلوم بود» به روایت «غاده جابر»

نظرات() 

انقلاب به تمام معنا

جمعه 16 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:

بسم الله الرحمن الرحیم

  چمران

رفته بودم بعلبک تا دکتر را ببینم. آن جا هتلی بود که در اختیار امام موسی صدر بود. امام موسی به من گفت:«برو بین دکتر مصطفی کجاست؟» چون هتل در اختیار امام موسی صدر بود، من در اتاق ها را باز می کردم، وحتی می رفتم بالای سر آن هایی که خواب بودند تا دکتر را پیدا کنم.

هر چه گشتم او را پیدا نکردم. برگشتم و گفتم:«خبری از او نیست.» امام موسی گفت:«کجاها  روگشتی؟» گفتم :«اتاق ها رو دیگه.» گفت: «اون که توی اتاق نمی خوابه، برو روی نیمکت ها رو بگرد، یا بین اون هایی که روی زمین خوابیدند.» آمدم توی سالن را دیدم. او را روی یکی از نیمکت ها پیدا کردم که خوابیده بود و کتش را هم روی سرش کشیده بود. بیدارش کردم و گفتم:«دکتر پاشو، کارت دارند

بعد از پیروزی انقلاب، رئیس مجلس اعلای شیعه ، هواپیمایی اجاره کرد و هفتاد، هشتاد نفر را با خود به ایران آورد. شب رسیدیم. دکتر مصطفی ما را به نخست وزیری برد. همراهان ما همه وزیر و وکیل و شخصیت های سیاسی بودند و علی القاعده باید به هتلی پنج ستاره می رفتند. آن ها گفتند:«آقای دکتر، ما این جا چه طوری بخوابیم؟» دکتر گفت:«این صندلی ها را جمع کنید، بخوابید روی زمین» همه تعجب کرده بودند و همدیگر را نگاه می کردند. صدای شان در آمد که :«چطوری ما این جا بخوابیم؟!» حتی رفتند سراغ«محمد شمس الدین» و قضیه را به او گفتند. او هم آمد و با دکتر در میان گذاشت. پس از آن دکتر چمران آمد و گفت:«کشور ما ، کشور انقلابه، هتل هم مال انقلاب نیست، شماها که انقلابی هستین، باید همین جا بخوابین، اگر بخواین توی هتل بخوابین، دیگه انقلابی نیستین.» وبالاخره همه ی آن ها ، شب را توی سالن نخست وزیری خوابیدند.

از کتاب«چمران مظلوم بود» به روایت «سید محمد غروی»

نظرات() 

آقا سید یونس اردبیلی و عمل کردن به وظیفه

یکشنبه 21 تیر 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:

بسم الله الرحمن الرحیم

سید یونس اردبیلی

در قضیه ی مسجد ((گوهرشاد)) عده ای را دستگیر نمودند، هشت نفر از علما هم در میان آنها بودند  و معلوم نبود که آن ها را به کجا می برند و اعدام شان می کنند و یا... تا اینکه آقا سید ابوالحسن اصفهانی برای نجات آن ها از (( نجف)) به رضاشاه تلگراف کرد، ولی از آن جا که در تلگراف کلمه ی ((حتما)) ذکر شده بود تلگراف از ((کرمانشاه)) برگشت، و ایشان دوباره تلگراف زدند و از اعدام آن ها صرف نظر شد. یکی از آن علمای دستگیر شده می گفت:« همه ی ما با حال ناراحتی و تضرّع مشغول توسّلات و رازی و دعا گریه بودیم، اما هنگام رفتن به بیت الخلأ (= دستشویی)  می دیدیم که آقا سیّد  یونس اردبیلی مشغول مطالعه ی کتاب «جواهر» است!! به گونه ای که اصلاً در گرفتاری نیست»

گویا ایشان تکلیف شان را همان می دیده اند.

نکته های ناب از آیت الله بهجت چاپ چهلم صفحه 42

نظرات() 

← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :