تبلیغات
مسجد ما - مطالب ابر خاطرات طلبه شهید سید علی حسینی
مسجد ما
لا حول و لا قوة الا بالله
بسم الله الرحمن الرحیم
وب نوشتی کوچک با نیتی بزرگ، خدمت به دین. امید است این مطالب قدمی کوچک باشد برای نیل به سوی آگاهی بیشتر و عمیق تر و جرقه ای
برای ذهن های آماده...

مثل صدای پرنده / قسمت ٢۶

سه شنبه 27 مهر 1395

نویسنده: علیرضا شالفروش | طبقه بندی:دفاع مقدس، خاطرات، 

بسم الله الرحمن الرحیم

زندگی نامه طلبه شهید، سید علی حسینی، به روایت همسر

اون شب علی مثل همیشه دیر وقت و خسته اومد خونه ... رفتم جلوی در استقبالش ... بعد هم سریع رفتم براش شام بیارم ... دنبالم اومد توی آشپزخونه ...

- چرا اینقدر گرفته ای؟

حسابی جا خوردم ... من که با لبخند و خوشحالی رفته بودم استقبال!! ... با تعجب، چشم هام رو ریز کردم و زل زدم بهش... خنده اش گرفت ...

- این بار دیگه چرا اینطوری نگام می کنی؟ ...

- علی ... جون من رو قسم بخور ... تو ذهن آدم ها رو می خونی؟ ...

صدای خنده اش بلندتر شد ... نیشگونش گرفتم ...

- ساکت باش بچه ها خوابن ...

صداش رو آورد پایین تر ... هنوز می خندید ...

- قسم خوردن که خوب نیست ... ولی بخوای قسمم می خورم ... نیازی به ذهن خونی نیست ... روی پیشونیت نوشته ...

رفت توی حال و همون جا ولو شد ...

- دیگه جون ندارم روی پا بایستم ...

با چایی رفتم کنارش نشستم ...

- راستش امروز هر کار کردم نتونستم رگ پیدا کنم ... آخر سر، گریه همه در اومد ... دیگه هیچکی نذاشت ازش رگ بگیرم ... تا بهشون نگاه می کردم مثل صاعقه در می رفتن...

- اینکه ناراحتی نداره ... بیا روی رگ های من تمرین کن ...

- جدی؟

لای چشمش رو باز کرد ...

- رگ مفته ... جایی هم که برای در رفتن ندارم ...

و دوباره خندید ... منم با خنده سرم رو بردم دم گوشش ...

- پیشنهاد خودت بود ها ... وسط کار جا زدی، نزدی ...

و با خنده مرموزانه ای رفتم توی اتاق و وسایلم رو آوردم ...

پایان قسمت بیست و ششم

نظرات() 

مثل صدای پرنده : قسمت ٢٥

سه شنبه 27 مهر 1395

نویسنده: علیرضا شالفروش | طبقه بندی:دفاع مقدس، خاطرات، 

بسم الله الرحمن الرحیم

زندگی نامه طلبه شهید، سید علی حسینی، به روایت همسر


با اون پای مشکل دارش، پا به پای همه کار می کرد ... برمی گشت خونه اما چه برگشتنی ... گاهی از شدت خستگی، نشسته خوابش می برد ... می رفتم براش چای بیارم، وقتی برمی گشتم خواب خواب بود ... نیم ساعت، یه ساعت همون طوری می خوابید و دوباره می رفت بیرون ...

هر چند زمان اندکی توی خونه بود ... ولی توی همون زمان کم هم دل بچه ها رو برد ... عاشقش شده بودن ... مخصوصا زینب ... هر چند خاطره ای ازش نداشت اما حسش نسبت به علی ... قوی تر از محبتش نسبت به من بود ...

توی التهاب حکومت نوپایی که هنوز دولتش موقت بود ... آتش درگیری و جنگ شروع شد ... کشوری که بنیان و اساسش نابود شده بود ... ثروتش به تاراج رفته بود ... ارتشش از هم پاشیده شده بود ... حالا داشت طعم جنگ و بی خانمان شدن مردم رو هم می چشید ... و علی مردی نبود که فقط نگاه کنه ... و منم کسی نبودم که از علی جدا بشم ...

سریع رفتم دنبال کارهای درسیم ... تنها شانسم این بود که درسم قبل از انقلاب فرهنگی و تعطیل شدن دانشگاه ها تموم شد ... بلافاصله پیگیر کارهای طرحم شدم ... اون روزها کمبود نیروی پزشکی و پرستاری غوغا می کرد ...

پایان قسمت بیست و پنجم

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 5 
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا کدخدایی

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :