تبلیغات
مسجد ما - مطالب ابر خاطرات
مسجد ما
قایقی باید ساخت...
بسم الله الرحمن الرحیم
وب نوشتی کوچک با نیتی بزرگ، خدمت به دین. امید است این مطالب قدمی کوچک باشد برای نیل به سوی آگاهی بیشتر و عمیق تر و جرقه ای
برای ذهن های آماده...

لطفا از خاطرات نکرده ی خود تعریف نکنید!

یکشنبه 8 آذر 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:دل نوشت، اخبار، 

به نام خدا
امروز سراغ هر کس را که بگیری بهانه ای برای غر زدن دارد! یکی از تفاوت وام خودرو با وام ازدواج میگوید و آن را نقد می کند، دیگری از کیفیت پایین خودروها که هنوز از کارخانه در نیامده به تعمیرگاه می روند، دیگری از پایین آمدن سن اعتیاد در دختر ها می  گوید، آن یکی کلا سیگار کشیدن را با همه اجزایش تحلیل می کند و از عوامل اعتیاد تا چگونگی ترک سیگار می گوید یا با چند دقیقه گوش دادن به یک سخنرانی طوری سخنران و علایق و سلایق او را تحلیل می کند که حتم دارم حتی پدر و مادر این سخنران هم تا این حد نسبت به فرزندشان شناخت نداشته اند یا ...
نمی خواهم بگویم که دروغ می گویند ولی می خواهم این سوال را بپرسم آیا پشت سر این حرفها ادله محکمه پسندی هست یا نه؟ 
من در بسیاری از موارد دیده ام شخص فقط تجربه شخصی اش را میگوید خب پدر من این فقط از نگاه شماست یک درصد هم احتمال خطا بده عزیز!
این را برایتان بگویم: چند سال پیش دوستانم راجع به دهه ی پنجاه صبحبت می کردند و انقلاب ، یکی از دوستان فقط با اتکا به خاطره ی پدربزرگش از دوران شاه انقلاب و عوامل آن را نقد می کرد! و آن ها را به چالش می کشید خواستم بگویم برادر من این فقط یک خاطره است که معلوم نیست پدربزرگ عزیز شما چند درصد روی قضیه گذاشته و اصلا گیرم که درست باشد چه ارتباطی به انقلاب دارد آخر؟!!!
از این موارد مطمئنم برای شما هم اتفاق افتاده فقط امیدوارم از این استدلال ها دوری کنید چون واقعا با خاطره پدربزرگمان نمی توانیم وضعیت مردم در زمان شاه و عوامل انقلاب را بررسی کنیم شاید کمکی باشد برای این کار ولی اصلا کافی نیست اصلا اصلا اصلا!
این تاکید های من بی دلیلی نیست چون واقعا این قضیه شایع شده هر کسی با تعریف کردن فلان خاطره از فلان شخص یا فلانی می گویند که این طور بوده پس این طور بوده. به نظرم از همه بیشتر الآن جریان امام خمینی هراسی است همین طوری می آیند حرف های دروغ می زنند که آری ما فلان روز کنار امام بودیم امام به ما فلان چیز را گفت و از این دست دروغ ها خواهش می کنم پرس و جو کنید تحقیق کنید دروغ ها بسیار بسیار بسیار شده اند مخصوصا در این فضای مجازی حرف ها را تقطیع می کنند و می گویند ببینید چه آدم .... است! مثل همان جریان آقای رائفی پور و ولایت فقیه.
دوستان دروغ گویان آدم های ساده را نشانه گرفته اند افرادی که فقط یک خبر را می خوانند و میگویند اِ چه جالب پس اینطور بوده!
پس از ما گفتن ....

نظرات() 

مسئول فرهنگی

جمعه 27 شهریور 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:دفاع مقدس، معرفی، مسجد ما، انقلاب، 

بسم الله الرحمن الرحیم
سید علیرضا مصطفوی
خاطره ای از دوستان شهید سید علیرضا مصطفوی
پس از سفر کربلا سید به عنوان مسئول تبلیغات و فرهمگی پایگاه مسجد موسی ابن جعفر (ع) انتخاب شد. سالها بود که فرهنگی بسیج فعالیت خاصی نداشت.
شروع کار او با تابلویی بود که در داخل حیاط نصب شده بود. این تابلو فقط جهت اعلامیه های ترحیم و ... استفاده می شد.
ایده های هنری او در نوع حود جالب بود. سید به تمام معنا هنرمند بود. با پارچه های رنگی و چفیه زمینه تابلو را تغییر داد.
تابلو را به جند قسمت مختلف تقسیم کرد. هر قسمت مربوط به مطلب خاصی بود. مطالب را با دقت تایپ می کرد و با استفاده از تصاویر در تابلو نصب می نمود. نور پردازی جالبی هم ایجاد کرده بود.
احکام و استفتائات، مسائل اخلاقی، وصیتنامه شهدا، نکات تاریخی، مسایل روز کشور و ... در این تابلو نصب می شد. هر دو هفته یکبار نیز کل تابلو عوض می شد.  
شبها بعد از نماز، مردم می ایستادند و مطالب را می خواندند. بعضی هم نکات مهم را برای خودشان می نوشتند.
سید به کار تبلیغات خیلی اهمیت می داد. می گفت: جلوه کار فرهنگی مسجد تبلیغات است. گروه تبلیغات مسجد را راه اندازی کرد. کارها را به آنها واگذار کرده بود. خودش هم هر جایی احتیاج بود کمک میکرد و نظارت مینمود.
مدتی بعد کار برای شهدای محل را شروع کرد. جمعه شب ها به همراه بچه های بسیج به حانواده شهدا سر می زد. عکس شهید را می گرفت. پس از اسکن، کار طراحی آن را انجام می داد. بعد از آن به همراه چند تن از دوستان با اخلاص، تصاویر تهیه شده را به تابلو تبدیل می کردندو این تابلو ها سر کوچه ای که به نام شهید بود نصب می شد. 
حالا دیگر ، در همه کوچه های محل در کنار نام شهید، تصویر شهید هم نصب شده. هیچ نشانی هم از این که چه کسی این کار را انجام داده وجود ندارد! این رفقا هزینه این کار را هم از خودشان می پرداختند. فقط به عشق شهدا! 
فراموش نمی کنم. مادر یکی از شهدا از کوچه رد می شد. یکدفعه چشمش به تصویر فرزندش افتاد. از خوشحالی گریه می کرد. همینطوری به تابلو خیره شده بود. بعد هم به بنیاد شهید دعا می کرد! 
هسفر شهدا، چاپ هشتم، انتشارات ابراهیم هادی، صفحه 37

نظرات() 

پدر

شنبه 7 شهریور 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:خاطرات، 

بسم الله الرحمن الرحیم 
همسفر شهدا، شهید علیرضا مصطفوی
برای دیدن عکس در اندازه بزرگ تر رویش یا روی این نوشته کلیک کنید
میگویند آنچه سرنوشت انسان را رقم میزند به عواملی چون وراثت و محیطی که انسان در آن رشد میکند بستگی دارد. 
برخی گفته اند: اثر محیط بیشتر از وراٍت است. بعضی  هم میگویند: اگر وراثت یا همان خانواده، بنیان و تربیت صحیح داشته باشد دیگر محیط تاثیر زیادی نخواهد داشت. 
علیرضا در خانواده ای پا به عرصه وجود نهاد که کوچکترین مسائل دینی در آن رعایت میشد.
پدر ما سید محمود، اصالتا اهل شهر دارالمومنین خوانسار بود. 
او راننده ی شرکت واحد بود. عمری را در سرما و گرما به دنبال روزی حلال بود. پدر خوب میدانست که پیامبر اسلام فرموده اند: « اگر عبادت ده قسمت باشد، نه قسمت آن بدست آوردن روزی حلال است.»
مقلد حضرت امام بود و از زمان جوانی به حساب سال و پرداهت خمس مال اهمیت میداد. هر سال برای این کار نزد حاج آقای طباطبایی امام جماعت مسجد موسی ابن جعفر (ع) میرفت. 
پدر از بی کاری خوشش نمی آمد. لذا بعد از بازنشستگی در یکی از مراکز مذهبی مشغول به کار شد. عصر ها به خانه می آمد. بعد از کمی استراحت به همراه هم راهی مسجد میشدیم.
علیرضا هم می آمد اما خیلی خجالتی بود. بعد از ماجرای لکنت زبان میترسید با کسی صحبت کمدو همین امر در روحیه اش تاثیر منفی گذاشته بود.
ذکر و یاد اهل بیت در خانه ما قطع نمیشد. از زمانی که یاد دارم در روز جهارم هر ماه در خانه ما مجلس روضه برپا بود.
پدر به این مجالس روضه بسیار اهمیت میداد. میگفت: برکت خانه ما به وجود همین مجلس آقا اباعبدالله ( علیه السلام) است.
راست میگفت. بسیاری از مشکلات . گرفتاری هایی که در جامعه و دیگر خانواده ها میدیم در خانه ما حس نمیشد.
این علاقه م محبت اهل بیت کم کم در وجود علیرضا هم شکل گرفت. ایام محرم همیشه با پدرم به هیئت خوانساری ها در مسجد میرفت و پرچمدار هیئت بود. 


این نوشتهی بالا خاطرات سید جواد مصطفوی برادر شهید علیرضا مصطفوی است؛ از کتاب همسفر شهداء از انتشارات ابراهیم هادی و از کتاب های معرفی شده توسط رهبری است. 

صفحه 18، چاپ هشتم، کتاب همسفر شهدا، انتشارات ابراهیم هادی

نظرات() 

خاطرات شهدا

دوشنبه 19 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:اخبار، مسجد ما، 

بسم الله اارحمن الرحیم
خاطرات شهدا سری جدید پست های وبلاگ خواهد بود ان‌ـشاءالله. قبل از این هم خاطره گذاشته بودم ولی از این به بعد اگه بخواد منظم و به صورت همان دو سه روزانه قرار بگیره.  خدا کنه ازمون راضی بشن! 
شهادت امام جعفر صادق
شهادت امام صادق (علیه السلام)

  غواص به فرمانده گفت : اگه رمز را اعلام کردی و تو آب نپریدم ، من رو هول بده تو آب !
 فرمانده گفت : اگر اطمینان نداری میتونی برگردی .
 غواص جواب داد :
 نه ! پای حرف امام ایستاده ام ، فقط میترسم دلم گیر خواهر کوچولوم باشه
 آخه تو یه حادثه اقوامم رو از دست دادم و الان هم خواهرم رو سپردم به همسایه ها تا تو عملیات شرکت کنم.
 والفجر ۸ ، اروند رود ، فرمانده داد زد یا زهرا ، غواص قصه ی ما اولین نفری بود که تو آب پرید! اولین نفری هم بود که به شهادت رسید !
 شهید مهدی ذهبی
 

نظرات() 

جنگ مال همه است

جمعه 19 تیر 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:

بسم الله الرحمن الرحیم
چمران

به من زنگ زدند و گفتند: «دکتر گفته موتورت رو سوار کامیون کن و بیا خوزستان که لازمت داریم.» من قبل از انقلاب قهرمان موتورسواری ایران بودم و به برادرم که هم رزم دکتر چمران بود، گفته بودم که در صورت نیاز حاضرم با موتورم که یک تریل400 بود، به جبهه بیایم.

رسیدم به خوزستان و به ستاد عملیاتی در اهواز رفتم و پس از این که حکمم زده شد و مسلح شدم، به محور طراح که دکتر دو طرف آن را آب انداخته بود و تانک های عراقی در میان آب ها گیر افتاده بودند، رفتم.

وقتی به دکتر ملحق شدم، متوجه تعدادی موتورسوار شدم که آن جا بودند. هفت، هشت نفر بدند که سرشان را کاملا تیغ انداخته بودند. وقتی دقت کردم، دیدم چند نفری از آنان را می شناسم. تعجب کردم که این ها این جا چه می کنند. چند نفر از آن ها خلاف کار بودند. به دکتر گفتم:«این جنگ مال همه است. باید همه بیان و کمک کنن. نمی تونیم فقط به یه قشر خاص فکر کنیم یا بشینیم این و اونو گزینش کنیم، این ها از پس کارهایی بر می آن که بقیه فکرشو هم نمی تونن بکنن.»گفتم: «اما بعضی از این ها خلافکارن و من حتی خلاف هاشونو هم می دونم.» گفت:«خیلی خوب، من دیشب این ها رو طوری ساختم که همه رفتن حمام، کله ها را تیغ انداختن، غسل و توبه کردن و فقط برای شهادت می خوان خدمت کنن.»

در اوج جگ و آتش و محاصره فقط آن ها بودند که داوطلب شدند آذوقه و مهمات یا سوخت را بردارند و ببرند و به آن هایی که باید، برسانند. در واقع اگر آن ها نبودند، هیچچ کس جراتش را نداشت که از اول جاده ی سوسنگرد تا انشعاب های مختلف رود کرخه و تا پایین دهلاویه و تپه های آن، سوار موتور شود و آر پی جی زن ها رابردارد، ببرد جلو و بزنند به دل تانک هایی که داشتند جلو می آمدند.

کسانی که توی شهر انگشت نما بودند و اگر جایی جمع می شدند، حتما با آن ها برخورد می شد، کارشان به جایی رسید که از همه ی ما جلو زدند. بیشترشان شهید شدند و بعضی از آن ها با همت دکتر، جذب سپاه شدند.

البته ناگفته نماند، بعضی از آنها هم نتوانستند تحمل کنند و برگشتند.

از کتاب«چمران مظلوم بود» به روایت «اسماعیل شاه حسینی»

نظرات() 

← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :