تبلیغات
مسجد ما - مطالب ابر بهجت
مسجد ما
لا حول و لا قوة الا بالله
بسم الله الرحمن الرحیم
وب نوشتی کوچک با نیتی بزرگ، خدمت به دین. امید است این مطالب قدمی کوچک باشد برای نیل به سوی آگاهی بیشتر و عمیق تر و جرقه ای
برای ذهن های آماده...

تمام منبر او روایت بود!

یکشنبه 18 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:آیت الله بهجت، حکایت، 

بسم الله الرحمن الرحیم
در مدرسه ی شیرازی سامرّا که بغدادی ها و اهل کاظمین در سوم رجب و روز وفات امام هادی روضه داشتند، واعظی پیرمرد بود که سیّدی لاغر اندام، بلند بالا بود، منبر رفت و واقعا منبری عجیب بود؛ تمام منبر او روایات بود! به حدی که بنده نه قبل از آن و نه بعد از آن مانند او را ندیده ام. از اول تا آخر منبر، کلمه ای غیر از روایت در منبر نگفت و خیلی تحفظ داشت که از روایت تحدی نکند و هر گاه روایتِ مشکل می خواند، بلافاصله با روایتی دیگر آن را توضیح و شرح می داد و معنای روایت را نیز با روایت بیان می کرد. نوعاً هم به تناسب، روایات کوتاه و قصار می خواند. واقعاً کمال است انسان یک ساعت صحبت کند و از خود هیچ نگوید! و الان تعجب می کنم که او مصیبت را چگونه خواند!! 
بله، برعکسش را هم دیده ایم که درمنبری حتی یک روایت هم نبود، جز اینکه آمریکا چنین و شوروی چنین!
نکته های ناب از آیت الله بهجت چاپ 40 صفحه ی 56

نظرات() 

رازی که بعد از رحلت بهجت العرفا فاش شد

شنبه 17 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:آیت الله بهجت، 

بسم الله الرحمن الرحیم
آیت الله بهجت
رازی که بعد از رحلت بهجت العرفا فاش شد

به نقل فرزند ایشان: علامه جعفری سال 63 با همان لهجه ترکی غلیظ به من گفت پدرت تا هست نه می‌شناسی‌اش و نه می‌گذارد که بشناسی. وقتی از تو گرفتند، آن وقت می‌فهمی.
وقتی پدرم از دنیا رفت تازه برایم بابی باز شد. بعد از رحلت ایشان یکی از بزرگان صدایم کرد و فکر کردم که می‌خواهد تسلیت بگوید.
ایشان اشاره کرد نزدیکش شدم و گفت رازی از پدرت پیش من هست بگذار تا دفن نشده آن را به تو بگویم.
50 سال قبل در نجف، استاد بزرگ، مرحوم قوچانی به من گفت سرّ اینکه آقای بهجت از همه هم کلاسی‌هایش فاصله گرفت و ممتاز شد یک چیز بود. همه تازه شروع کرده‌‌اند ولی آقای بهجت سالها قبل از اینکه به سن بلوغ برسد، کار کرده بود. ایشان در اثر عبادت سالها قبل از بلوغ چشمش باز شده بود و معصیت را می‌دید و مرتکب نمی‌شد.
او دوران قبل از بلوغ را که معصیت برای انسان نوشته نمی‌شود و تکلیفی نیست، به سلامت گذرانده بود. این دوران را با عصمت و پاکی گذرانده بود و در دوران نوجوانی حفظ کرده و ادامه داده بود. لذا معصوم بود و معصوم ماند. همه پله به پله می‌رفتند و او چون سبکبال بود، پرواز کرده بود.
معصیت را می‌دید و مرتکب نمی‌شد. این دیدن معصیت را ما نمی‌فهمیم چون درکی از آن نداریم و باید با علم شهودی به آن رسید

نظرات() 

چه کنم خشمم نمی آید!

شنبه 17 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:آیت الله بهجت، حکایت، 

بسم الله الرحمن الرحیم
مرحوم شربیانی که در بخشش و انفاق کم نظیر بود، زمانی میخواست از «کوفه» از راع شظ با کشتی به قصد زیارت به کربلا برود، طلاب محتاج دور ماو را گرفته بودند و ایشان هم هرچه داشت به آنخا داده و فقط مقداری برای هزینه راه برداشته بود. با ملاطفت به طلاب میگفت: اگر خدا برساند، باز هم میدهم! خادمم گفته بود: به اینها خشم کنید تا بروند. ایشان فرموده بود: چه کنم حشمم نمی آید!

نکته های ناب از آیت الله بهجت چاپ چهلم صفحه ی 53
حکایتی دیگر از مرحوم شربیانی اگر ندهید از گرسنگی و سرما میمیرم و مُرد!

نظرات() 

اگر ندهید از گرسنگی و سرما میمیرم و مُرد!

پنجشنبه 15 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:آیت الله بهجت، حکایت، 

بسم الله الرحمن الرحیم

مرحوم شریبانی
مرحوم شربیانی از مراجع قریب عصر ما بود و بنده نوه هایش ر ا دیده بودم، در بذل و بخشش مرد عجیبی بود، اهلاق هم به حدی خوب بود که اگر به کسی چیزی هم نمیداد، از نزدش راضی و خوشحال بر میگشت، چه رسد یه این که میداد و چه خوب هم میداد!
با این حال، یم شب که آقا پس از به جا آوردم نماز به طرف خانه می آیدف پیرمردی می آید و به ایشان میگویید: آقا، چیزی مرحمت کن و مکرّر میگوید» آقا چیزی بدهید، هوا سرد است - و اتفاقاً هوا هم سرد بود - گرسنه ام، اگر چیزی به من ندهید میمیرم. تقریباً تحدی میکرد که اگر ندهی هوا سرد است از گرسنگی و سرما میمیرم . ولی آقا اعتنا نمیکند و داهل هانه میشود. آقا زاده و اهل بیت آقا هم تابع آقا بودند، جون آقا چیزی نفرموده بود آنها هم ساکت بودند.
میگفت: تا بیدار بودیم، میشنیدیم که صدایش بلند بود، تا اینکه بیدار شدیم دیدیم صدایی نیست و رفتیم دیدم مرده است، خودش هم گفته بود مه گرسنه ام، هوا سرد است، اگر ندهید میمیرم.
به هر حال آقا دستور دادند که تجهیزش کنند، ولی اطرافیان با خود میگفتند: آقا این شخص را کشت! ولی آن شخص پوستین بسیار کهنه ای در بر داشت، وقتی که خواستند آن را جا به جا کنند، پوستین شکافی خورد و لیره ها سرازیر شو، شمردند و دیدند هفتصد لیره داشته با این وجود میگفته: گرسنه ام، هوا سرد است، اگر ندهید از گرسنگی و سرما میمیرم، و همینطور هم شد!
نکته های ناب از آیت الله بهجت چاپ چلم صفحه ی 52

نظرات() 

ساده زیستی آیت الله بهجت

پنجشنبه 15 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:آیت الله بهجت، 

بسم الله الرحمن الرحیم

به نقل فرزندشان: من یادم هست سالها پیش در منزل قبلی ما یک آقایی به دیدن پدرم آمد. ما در اتاقمان پرده‌هایی بود که اینها توسط سه میخ به دیوار متصل شده بودند. این آقا به پدرم گفت تمام منزل صد و چند متری شما با صد تومان چوب پرده‌هایش تأمین می‌شود. چوب پرده متری بیست و پنج ریال بود.
آن آقا گفت شما چرا برای این کار به خاطر صد تا تک تومنی مضایقه می‌کنید؟ آیت‌الله بهجت فرمود چوب پرده برای چه؟ آن آقا گفت برای اینکه این پرده به دیوار بماند. پدرم نگاهی به پرده‌ها کرد و گفت حالا هم این پرده ایستاده دیگر!
آن آقا که متوجه زشتی صحبتش شده بود به پدرم گفت آقا حداقل شما یک حرکتی انجام دهید که ما هم بتوانیم زندگی کنیم.
زندگی شما یک خط بطلان روی زندگی ماست و شما حداقل به فکر ما نیز باشید. پدرم فرمود بله مثلا بنده جهنم بروم که شما بتوانید اینطور زندگی کنید. بیچاره آن آقا ماند چه بگوید. این چیزها پوسته زندگی است و مغز آن چیز دیگریست.
بعد هم که به این منزل آمدیم، من می‌خواستم موکت برای اینجا تهیه کنم. موکت متری 300 تومان بود و من دیدم نمی‌شود و پدرم نیز نمی‌پذیرد که این مبلغ را برای موکت بدهیم.
آیت الله بهجت در خانه
به اطرافیان گفتم ببینید موکت خوب دست دوم می‌توانید پیدا کنید. معمار منزل گفت از قضا من خانه‌ای را برای یک لبنانی خریدم که همه موکتهایش را کنده‌اند و گفته‌اند اینها ایرانی است و می‌خواهیم خارجی بگذاریم. اتفاقا موکت‌ها را گوشه زیر زمین انبار کرده‌اند و راه ما را نیز گرفته‌اند. می‌خواهی برایت بگیرم؟ گفتم نگیر، بخر!
آن معمار رفت و موکت‌ها را متری 30 تومان یعنی یک دهم موکت نو خرید. این موکت‌ها را دادیم شستند و خلاصه کلا این موکت‌ها متری 40 تومان برای ما هزینه برداشت.
موضوع را برای پدرم تعریف کردم و گفتم قیمت موکت اینقدر بود و من اینها را که دست دوم هست با قیمت یک دهم خریدم و پولش را هم از پولی که مال شما نیست توسط آقای دیگری پرداخت کردیم.
پدرم در جواب گفت این کار را بیخود کردی. گفتم پس چه کنم؟ گفت قسمتی از هر اتاق را با همان فرشهایی که داشتیم فرش می‌کردید و بقیه‌اش خود به خود پر می‌شد.
اصلا تفکر پدرم این بود که برای زندگی دنیا همین قدر کافیست و اصلا زندگی برایش هدف نبود. بعدا هم که ایشان زانویش درد گرفت و نمی‌توانست روی زمین بنشیند ما این چند صندلی را دوباره به شکل دست دوم اضافه کردیم که آن هم داستان دارد.
همین پرده‌هایی که شما می‌بینید را من همان موقع متری 35 تومان خریدم. اینها را برایتان تعریف می‌کنم که ببینید یک زاهد در دنیا چه مصرف می‌کند و به دنیا چگونه می‌نگرد. پدرم برای اینکه از کار من مطمئن شود به خانم من گفته بود که شما این پرده‌ها را قیمت کن و به فلانی هم نگو و پرده‌هایی که در منزل قبلی داشتیم را نیز قیمت کن و به من اطلاع بده.
آیت الله بهجت
در این فاصله هم چند بار پیگیری کرده بود. کلا پدرم وقتی به کاری دستور می‌داد مرتب پیگیری می‌کرد و فراموش نمی‌کرد.
خانم من پس از چند روزی قیمت گرفته بود و به پدرم گفته بود آقا این پرده‌ها متری 35 تومان است و پرده‌های خانه قبلی متری 110 تومان است.
پدرم گفته بود اشتباه نکردی؟ خانم من گفته بود نه آقا آن پرده‌های قبلی نخ بود، پنبه بود و اصالت دارد ولی اینها از جنس پلاستیک است و ارزشی ندارد و سبک است. آن وقت پدرم آرامش پیدا کرده بود که فرزندش پا را فراتر از ایشان نگذاشته است.
تا این اندازه کنترل می‌کرد با اینکه ما به بیت‌المال و یا پول شخصی ایشان دست نمی‌زدیم. چون خیلی‌ها به من می‌گفتند هرچه لازم دارید بگویید تا ما فراهم کنیم. با این حال کنترل می‌کرد تا ما از حد خودمان تجاوز نکنیم.



نظرات() 

چه کنیم معصیت نکنیم؟

دوشنبه 12 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:حکایت، آیت الله بهجت، 

بسن الله الرحمن الرحیم 

چه کنیم معصیت نکنیم؟
برای تسهیل طاعت و اجتناب از معصیته راهی جز این نداریم که متوجه شئیم و یقین کنیم که طاعت، نزدیکی به تمام نعمت ها و خوشی ها و دارایی ها و عزت ها و ... است، و معصیت عبارت است از محرومیت و ناخوشی و نداری و ذلت و...
آیت الله بهجت، نماز شب


تعطیلی درس برای به پا داشتن نماز شب
زمانی سید بحر العلوم درس را تعطیل نمود، علت را پرسیدند، فرمود: آخر شب از مدرسه ای میگذشتم دیدم طلاب خوابیده اند و برای نماز شب و تهجد بیدار نیستند.

نکته های ناب از آِت الله بهج، چاپ چهلم، صفحه ی 51

نظرات() 

برتر از تشرف به خدمت امام زمان، عجل الله تعالی فرجه الشریف

یکشنبه 11 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:آیت الله بهجت، امام مهدی (عج)، 

بسم الله الرحمن الرحیم
اباصالح المهدی
لازم نیست که اسنان در پی این باشد که به خدمت حضرت ولی عصر تشرف جاصل کمد، بلکه شاید خواندن دو رکعت نماز سپس توسل به ائمه (ع) برای او بهتر از تشرف باشد؛ زیرا آن حضرت میبیند و میشنود و عبادت در زمان غیبت افضل از غبادت در زمان حضور است و زیارت هر کدام از ائمه (ع) مانند زیارت حضرت حجت (ع) است.
نکته های نال از آیت الله بهجت، چاپ چهلم، صفحه ی 50

نظرات() 

درباره ی عایشه و جنگ جمل

پنجشنبه 8 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:امام علی (ع)، آیت الله بهجت، 

بسم الله الرحمن الرحیم
از ابن ابی الحدید نقل شده است که در جنگ جمل پیرمردی در بصره گفت:
«عَلَیکُم اُمُکُم! فَاِنَّها صَلاتُکُم و صَومُکُم»
مادرتان [یعنی عایشه] را دریابید، که او نماز و روزه ی شما است.
امکان دارد این ضحنه ها برای ما هم اتفاق یقتد! خیال نکنیم که آنها از جهنم آمده اند و ما از بهش! به خدا ناه میبریم. خم چنین بهد از واقعه ی جمل شخصی به عایشه گفت: 
« خانم، آیا تاکنون دیده اید که مادری شانزده هزار نفر از فرزندان خود را به قتل برساند؟!» 
عایشه پس از شنیدن این سخن به گریه افتاد. 

نکته های ناب از آیت الله بهجت چاپ چهلم صفحه ی 47

نظرات() 

گریه از نبوت و گریه از صباوت

شنبه 3 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:آیت الله بهجت، 

بسم الله الرحمن الرحیم
عیسی مسیح

 گریه از نبوت و گریه از صباوت

حضرت عیسیٰ (ع)  در کودکی زیاد گریه می کرد، مادرش حضرت مریم{ع} ناراحت شد. حضرت فرمود: مادر جان، اگر می خواهی کم گریه کنم پوست فلان درخت را برایم تهیه کن و بجوشان و بده بخورم تا کم گریه کنم. حضرت مریم{ع} آن را تهیه کرد و جوشاند و آورد و آن حضرت میل کرد، ولی بیشتر گریه کرد.

لذا حضرت مریم  فرمود: خودت دستور دادی چنین کنم.

حضرت عیسی (ع) فرمود: آن گریه از نبوّتم بود، و این گریه از صباوت1 و کودکی من است.2


1)کودکی

2) نکته های ماب از آیت الله بهجت، چاپ چهلم؛ صفحه ی 46

نظرات() 

مناظره ی آلوسی و مرحوم مظفر

جمعه 2 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:آیت الله بهجت، 

بسم الله الرحمن الرحیم
محمد

مناظره ی آلوسی و مرحوم مظفر

در «بغداد» مجلس مناظره ای بین فرقه های اسلامی تشکیل دادند. در آن مجلس از عامه آلوسی، به عنوان عالم بزرگ سنی ها و از شیعه مرحوم مظفر به عنوان عالم بزرگ شیعه حضور داشتند.

« و المجلس غاض باهله.»؛

مجلس از شیعه و سنی پر بود.

«آلوسی» رو کرد به شیخ مظفر و گفت:

« شیخنا،مسالة.»؛

اجازه میدهید سوال کنم؟

مرحوم مظفر فرمود: سوال کن. آلوسی پرسید:

«ما تقولون فی النبی ابابکر بالصلاة بالقوم؟»

درباره ی دستور پیامبر اکرم{ص} به ابوبکر که فرمود به جای خود برای مردم نماز جماعت بخواند، چیست؟

اگر مرحوم مظفر در جواب میگفت: سند این سخن ضعیف است، یا دلالت بر خلاف ندارد، از هر جهت آلوسی او را می پیچاند و بالاخره جواب معلوم نمی شد و به نظر می رسید که حق با آن ها است؛ ولی مرحوم مظفر بدون تأمل فرمود:

« ان الرجل لیهجر!»؛

قطعا این مرد هذیان می گوید!

واقعاً این جواب در این جا معجزه است، لذا آلوسی نتوانست نفس بکشد و حرفی نزد.


کتاب نکته های ناب از آیت الله بهجت، چاپ چهلم، صفحه 45

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 3 
  • 1  
  • 2  
  • 3  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا کدخدایی

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :