تبلیغات
مسجد ما - مطالب ابر امام موسی صدر
مسجد ما
قایقی باید ساخت...
بسم الله الرحمن الرحیم
وب نوشتی کوچک با نیتی بزرگ، خدمت به دین. امید است این مطالب قدمی کوچک باشد برای نیل به سوی آگاهی بیشتر و عمیق تر و جرقه ای
برای ذهن های آماده...

پدر کودکان

جمعه 23 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:خاطرات، 

بسم الله الرحمن الرحیم

  چمران

اولین عید بعد از ازدواج مان بود. لبنانی ها هم رسم دارند که دور هم جمع شوند. مصطفی به خانه ی پدرم نیامد و در موسسه ماند. شب از او پرسیدم: «خیلی دوست دارم بدونم چرا نیومدی؟» گفت: « الآن عیده، خیلی از بچه ها رفتن پیش خونواده هاشون، اون ها وقتی بر می گردن، برای این سیصد، دویست نفری که توی مدرسه موندن، تعریف می کنن که چنین و چنان شد. من باید توی موسسه بمونم، با این ها ناهار بخورم، سر گرم شون کنم، تا وقتی اون ها تعریف کردن، این ها هم چیزی برای گفتن داشته باشن.»

گفتم: «خب، چرا غذایی رو که مادرم فرستاده بود، نخوردین؟ نان و پنیر و چای خوردین؟» گفت: «اون غذا، غذای مدرسه نبود.» گفتم: «شما دیر اومدین، بچه ها نمی دیدن که شما چی خوردین.» اشک هایش جاری شد و گفت: «خدا که می بینه...»

از کتاب«چمران مظلوم بود» به روایت «غاده جابر»

نظرات() 

انقلاب به تمام معنا

جمعه 16 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:

بسم الله الرحمن الرحیم

  چمران

رفته بودم بعلبک تا دکتر را ببینم. آن جا هتلی بود که در اختیار امام موسی صدر بود. امام موسی به من گفت:«برو بین دکتر مصطفی کجاست؟» چون هتل در اختیار امام موسی صدر بود، من در اتاق ها را باز می کردم، وحتی می رفتم بالای سر آن هایی که خواب بودند تا دکتر را پیدا کنم.

هر چه گشتم او را پیدا نکردم. برگشتم و گفتم:«خبری از او نیست.» امام موسی گفت:«کجاها  روگشتی؟» گفتم :«اتاق ها رو دیگه.» گفت: «اون که توی اتاق نمی خوابه، برو روی نیمکت ها رو بگرد، یا بین اون هایی که روی زمین خوابیدند.» آمدم توی سالن را دیدم. او را روی یکی از نیمکت ها پیدا کردم که خوابیده بود و کتش را هم روی سرش کشیده بود. بیدارش کردم و گفتم:«دکتر پاشو، کارت دارند

بعد از پیروزی انقلاب، رئیس مجلس اعلای شیعه ، هواپیمایی اجاره کرد و هفتاد، هشتاد نفر را با خود به ایران آورد. شب رسیدیم. دکتر مصطفی ما را به نخست وزیری برد. همراهان ما همه وزیر و وکیل و شخصیت های سیاسی بودند و علی القاعده باید به هتلی پنج ستاره می رفتند. آن ها گفتند:«آقای دکتر، ما این جا چه طوری بخوابیم؟» دکتر گفت:«این صندلی ها را جمع کنید، بخوابید روی زمین» همه تعجب کرده بودند و همدیگر را نگاه می کردند. صدای شان در آمد که :«چطوری ما این جا بخوابیم؟!» حتی رفتند سراغ«محمد شمس الدین» و قضیه را به او گفتند. او هم آمد و با دکتر در میان گذاشت. پس از آن دکتر چمران آمد و گفت:«کشور ما ، کشور انقلابه، هتل هم مال انقلاب نیست، شماها که انقلابی هستین، باید همین جا بخوابین، اگر بخواین توی هتل بخوابین، دیگه انقلابی نیستین.» وبالاخره همه ی آن ها ، شب را توی سالن نخست وزیری خوابیدند.

از کتاب«چمران مظلوم بود» به روایت «سید محمد غروی»

نظرات() 

← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :