تبلیغات
مسجد ما - مطالب خاطرات
مسجد ما
قایقی باید ساخت...
بسم الله الرحمن الرحیم
وب نوشتی کوچک با نیتی بزرگ، خدمت به دین. امید است این مطالب قدمی کوچک باشد برای نیل به سوی آگاهی بیشتر و عمیق تر و جرقه ای
برای ذهن های آماده...

طنز| کسی که با آسید ابوالحسن اصفهانی اشتباه گرفته بودند.

سه شنبه 2 شهریور 1395

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:خاطرات، حکایت، 

بسم الله الرحمن الرحیم


آقای سید ابوالحسن اصفهانی مرجع کل و عالم بزرگ دنیای اسلام تصمیم میگیرد برود مشهد زیارت امام رضا علیه السلام. مردم میفهمند و میروند استقبال. هیئت پیش قراول زودتر میروند ببینند اوضاع چطور است. در این هیئت کسی قیافه و تیپ و هیکلی علمایی داشته. مردم فکر میکنند ایشان همان آسید ابوالحسن است.این سید را سر دست بلندش میکنند! این بنده خدا هم هرچه میگفت من آسیدابوالحسن نیستم ایشان از پشت دارند می آیند توجه نمیکردند!

از بین جمعیتی که این سید را بلند کرده بودند یکی داد میزند به حرفش توجه نکنید خودش است، دروغ میگوید که بزاریمش پایین!

نظرات() 

تمدن اسلامی

یکشنبه 24 مرداد 1395

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:فرهنگ، خاطرات، خاورمیانه، 

بسم الله الرحمن الرحیم 

  امروز کسی نیست که در تاریخ شیمی کار کرده باشد و نگوید شروع شیمی از شاگردان امام صادق علیه السلام، جابر ابن حیان و ... است.
پانصد جلد کتاب  از جابر فقط در شیمی بود که الان بیش از دویست جلد آن در کتابخانه پاریس و برلن وجود دارد. دانشمندان اروپا او را استاد علم، استاد حکمت و استاد کیمیا(شیمی) میدانستند.
دانشمندان اروپا هخمه اعتراف دارند که 19 عنصر از عناصر کشف شده، کشف جابر است. 
جابر در جایی توضیح میدهد که چگونه برگشتِ بعضی از عنصر ها به عناصر دیگر است.(ترکیب ها و تشکیل یک ماده جدید از چند عنصر).
راجع به نیرویی که در آتش نهفته است و نیرویی که در کوچکترین ذره ی ماده مستور است، مطالبی دارد.
آنچه خواندید بخش کوتاهی از یکی از سخنرانی های جناب رحیم پور ازغدی بود. به نقل از کتاب های " تاریخ تمدن غرب، الدلائل و المسائل، تمدن اسلامِ غرب، میراث اسلام" در مورد پیشرفت های علمی مسلمانان در زمان حکمروایی کلیسا بر اروپا و پیش از آن. 
مطالب بسیار جالبی از پیشرفت های مسلمانان در علوم مختلف، به خصوص علم پزشکی و طب میگوید که شنیدنی است و مهم تر از آن دانستنی! و همینطور حسرت خوردنی! 
آدم نمیداند خوشحال باشد و افتخار کند به این پیشینه درخشان یا ناراحت باشد که چرا الان مسلمانان در چنین وضعیتی نیستند! یا حسرت بخورد از اینکه جوانان و بلکه پیران کشورمان و احتمالا بقیه کشور های مسلمان از این ها خبر ندارند! و از کجا باید خبر دار شوند؟ نه در کتاب های درسی هست و نه در فیلم ها و سریال ها و نه تلگرام و فیسبوک و دیگر شبکه های مجازی! در لابلای کتاب های تاریخی ای پنهان شده اند که سال به سال شاید یکبار خوانده نمیشوند و این تاریخچه ی مفتخر را در خود مدفون دارند.  
کدامتان میدانستید که 19 تا عناصر را جابر ابن حیان کشف کرده؟ چند نفرتان اصلا جابر را میشناسید؟ عباس ایرانی را چطور؟ علی بن رضوان و ابن بطلان بغدادی ها چطور؟  صد ها پزشک دیگر ایرانی و غیر ایرانی مسلمان را چطور که فقط اسمشان در همان کتب تاریخی یافت میشود؟ 
رحیم پور ازغدی
اینها را نمیشناسیم و نمیدانیم که چشم اندازِ اسلام و ونتیجه ی آن چیست، چشم دوخته ایم به سیستم غربی و دچار خود باختگی شده ایم از غربی ها هم به جای سخت کوشی و تلاش و اینها دنبال عیاشی و آزادی و این حرف هاییم! (البته شما را نمیگویم منظور خودمم و  کسانی که چون خودم هستند)
 این تاریخ تمدن اسلامی جواب نخیلی مناسب و دندان شکنی است برای کسانی که ادعای مخالف اسلام با علم دارند یا اعتقادشان منافات داشتن دین داری با علم آموزی و پیشرفت علمی است.
در ادامه مطلب خاطره ای از یک پزشک مسیحی در جنگ های صلیبی را میگذارم ببینید که شاید برایتان جالب باشد 

ادامه مطلب

نظرات() 

معرفی کتاب: عارفانه

چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:فرهنگ، خاطرات، دفاع مقدس، اخلاق، معرفی، 

بسم الله الرحمن الرحیم
عارفانه، زندگینامه و خاطرات شهید احمد علی نیری هست که نشر ابراهیم هادی مثل به سبک بقیه ی کتاب هایش از زبان دوستان آشنایان و فامیل های شهید نقل شده و مانند همان کتاب ها تاثیر گذار است. پیشنهاد میکنیم حتما مطالعه کنید. در زیر هم قسمتی از کتاب که مقدمه ی آن هم هست را نوشته ام تا مقداری با فضای کتاب و خود شهید آشنا شوید. در آینده هم شاید بخش های دیگری را قرار دادم.

این گل پر پر از کجا آمده 
از سفر کـرب و بلا آمــده

عارفانه
امروز سوم اسفند سال 1356 است.جمعیت این شعار را میداد و پیکر شهید را از مقابل منزلش به سمت امین الدوله حرکت داد. بعد هم از مسجد به همراه جمعیت راهی بازار مولوی شدیم.
جمعیت که بیشتر آنها از جوانان مسجد و شاگردان آیت الله حق شناس بودند شدیدا گریه میکردند و طاقت از کف داده بودند.
من مدتی بود که خدمت حضرت آیت الله حق شناس این استاد اخلاق و سلوک الی الله میرسیدم و از جلسات پربار این استاد استفاده میکردم.
سال ها بود که به دنبال یک استاد معنوی میگشتم و حالا با راهنمایی برخی علمای ربانی تهران توانسته بودم به محضر این عالم خودساخته راه پیدا کنم.
شنیده بودم که حضرت استاد این شاگرد خود را بسیار دوست داشته، برای همین تصمیم گرفتم که در مراسم تشییع شهید عزیز شرکت کنم.
مراسم تشییع به پایان رسید. پیکرشهید را به سوی بهشت زهرا (علیها السلام) بردند. من هم همراه آنها رفتم.
برای خواندن ادامه مطلب روی عبارت «ادامه مطلب» کلیک کنید.

ادامه مطلب

نظرات() 

فرج الله سلحشور

دوشنبه 10 اسفند 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:سیاسی، خاطرات، خاورمیانه، انقلاب، 

بسم الله الرحمن الرحیم

کارگردان، بازیگر و فیلم نامه نویس انقلابی کشورمان به تازگی در گذشت، کسی که در کارنامه کاری اش بازیگری در «توبه نصوح» و کارگردانیِ «ایوب پیامبر»، «مردان آنجلس» و  «یوسف پیامبر» دیده میشود. که آخرین اثر در سطح منطقه ای و شاید جهانی تاثیر گذار بود و واقعا جا خالی همچین کسانی در کشور و سینمای انقلابی آن خالی میماند.

فرج الله سلحشور

شاید برای درک اهمیت کارهای ایشون این نوشته از یک روزنامه ی مسیحی ضد ایرانی و ضد حزب الله  برای خوب باشه:نویسنده كه او نیز مسیحی است عنوان مطلب خود را "افتخار تولیدات ایران" گذاشته است و می‌نویسد:

 تلویزیون المنار با پخش سریال "حضرت یوسف" به‌طور محسوس در رقابت تلویزیونی جلو افتاد و  بینندگان بسیاری  را  جلب كرد.

 این‌كار نمایشی تاریخی عادی نیست؛ زیرا  تولید ایرانی دوبله شده ای،  به زبان عربی  است كه عظمتش از انتظارات بسیار فراتر بود و سخیف بودن سریال های سوری,  مصری,  لبنانی, و خلیجی را به همه نشان داد. ویژگی این مجموعه جسارت در پرداختن به داستان زندگی حضرت یوسف به شكل واقعی و دور از تابو‌های دینی و تاریخی مربوط به تفسیر ادیان و مذاهب و طوایف است.

برای دیدن بقیه متن روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه مطلب

نظرات() 

قوانین اساسی سید مجتبی علمدار

شنبه 30 آبان 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:انقلاب، حکایت، اخلاق، خاطرات، 

بسم الله الرحمن الرحیم

قــــــــــانـــون اول

خداوندا ! اعتراف می کنم به این که قران را نشناختم و به آن عمل نکردم .حداقل روزی ۱۰ آیه قران را باید بخوانم ، اگر روزی کوتاهی کردم و به هر دلیل نتوانستم این ۱۰ آیه را بخوانم روز بعد باید حتما یک جزء کامل بخوانم تاریخ اجرا : ۴/۵/۱۳۶۹

قـــــانــــــــون دوم

پروردگارا اعتراف می کنم از این که نمازم را به معنا خواندم و حواسم جای دیگری بود در نتیجه دچار شک در نماز شدم . حداقل روزی دو رکعت نماز قضا باید بخوانم اگر به هر دلیل نتوانستم این دو رکعت نماز را بخوانم روز بعد باید نماز قضای یک ۲۴ ساعت را بخوانم . تاریخ اجرا : ۱۱/۵/۱۳۶۹

قـــــانون ســــــوم

خدایا اعتراف می کنم از این که مرگ را فراموش کردم و تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ولی نشد.حداقل هر شب قبل از خواب باید دو رکعت نماز تقرب بخوانم اگر به هر دلیل نتوانستم روز بعد باید ۲۰ ریال صدقه و ۸ رکعت نماز قضا به جا بیاورم. تاریخ اجرا ۲۶/۵/۱۳۶۹

قـــــانون چــــهارم

خدایا اعتراف می کنم از این که شب با یاد تو نخوابیدم و بهر نماز شب هم بیدار نشدم حداقل در هر هفته باید دو شب نماز شب بخوانم و بهتر است شب پنج شنبه و شب جمعه باشد اگر به هر دلیل نتوانستم شبی را به جا بیاورم باید به جای هر شب ۵۰ ریال صدقه و ۱۱ رکعت نماز را به جا بیاورم . تاریخ اجرا : ۱۶/۶/۱۳۶۹

قــانون پنجــم

خدایا اعتراف میکنم به اینکه (خدا میبیند ) را در همه کارهایم دخالت ندادم و برای عزیز کردن خود کار کردم.حداقل در هر هفته باید دو صبح زیارت عاشورا و صبحهای جمعه سوره الرحمن را بخوانم.اگر به هر دلیلی نتوانستم زیارت عاشورا را بخوانم باید هفته بعد ۴ صبح زیارت عاشورا و یک جز قران بخوانم و اگر صبح جمعه ای نتوانستم سوره الرحمن بخوانم باید قضای آنرا در اولین فرصت به اضافه ۲ حزب قران بخوانم. تاریخ اجرا :۱۳/۷/۱۳۶۹

قــــانون شـــشم

حداقل باید در آخرین رکوع و در کلیه سجده های نمازهای واجب صلوات بفرستم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم باید به ازای هر صلوات ۱۰ ریال صدقه بدهم و ۱۰۰ صلوات بفرستم. تاریخ اجرا : ۱۸/۸/۱۳۶۹

قــــــانون هـــفتم

حداقل باید در هر بیست و چهار ساعت ۷۰ بار استغفار کنم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم در بیست و چهار ساعت بعدی باید ۳۰۰ بار استغفار کنم و باز هم ۳۰۰ به ۶۰۰ تبدیل می شود. تاریخ اجرا : ۳۰/۹/۱۳۶۹

قـــانون هــشتم

هر کجا که نماز را تمام میخوانم باید ۲ روز روزه بگیرم.بهتر است که دوشنبه و پنجشنبه باسد.اگر به هر دلیل نتوانستم این عمل را انجام دهم در هفته بعد باید به جای دو روز ۳ روز و به ازای هر روز ۱۰۰ریال صدقه بپردازم. تاریخ اجرا : ۱۹/۱۱/۱۳۶۹

قــــانون نــــهم

در هر روز باید ۵ مسئله از احکام حضرت امام (ره) را بخوانم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم روز بعد باید ۱۵ مسئله را بخوانم. تاریخ اجرا : ۱۴/۱/۱۳۷۰

قـــانون دهـــم

در هر بیست و چهار ساعت باید ۵ بار تسبیحات حضرت زهرا (س) برای نماز های یومیه و ۲ بار هم برای نماز قضا بگویم.اگر به هر دلیل نتوانستم این فریضه الهی را انجام دهم باید به ازای هر یکبار ۳ مرتبه این عمل را تکرار کنم. تاریخ اجرا : ۱۵/۳/۱۳۷۰

نظرات() 

گریه ی جن ها رای امام حسین(ع)

چهارشنبه 29 مهر 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:خاطرات، امام حسین (ع)، 

بسم الله الرحمن الرحیم
Ashoura
جناب آقای ابوافضل عرب زاده - مدیر محترم کتابخانه ی آیت الله العظمی گلپایگانی - نقل فرمودند: « حدود سال 1348 شمسی به اتفاق شخصی به منزل آیت الله میرجهانی رفتیم/ در منزل ایشان بنا مشغول کار بود و ایشان به کارگران کمک میکرد. وقتی وارد شدیم با راهنمایی آیت الله میرجهانی به اتاقی رفتیم و قضایایی را برایمان تعریف کرد. یکی از خاطراتی را که با گریه برایمان گفت چنین بود» در زمان اقامتم در اصفهان، مرا به مجلس روضه ای دعوت کردند. وقتی وارد خانه شدم، صدای گریه میشنیدم اما کسی را نمیدیدم! قضیه را از دعوت کننده پرسیدم، او گفت: ما جن هستیم و میخواهیم برایمان روضه بخوانی. من هم برایشان روضه میخواندم و آنها گریه میکردند.»

نظرات() 

خاطره ای از زبان رهبر

یکشنبه 19 مهر 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:خاطرات، 

به نام خدا 
در ایام ریاست جمهوری به یکی از کشورهای آفریقایی سفر رسمی داشتم. از پلکان هواپیما که پابین آمدم، دیدم که رییس جمهور آن کشور، مرعوب من شده است. این وضعیت در چهره اش کاملا آشکار بود. در ماشین تشریفات نشستیم، تا ما را به محل مهمانسرا ببرند. در ماشین دیدم که این شخص، بدون آن که خودش بخواهد، یک طرف نشسته و جرات نمی کند به صورت من نگاه کند:من با زحمت و با تبسم و خنده و نرم گویی، یواش یواش او را به صحبت آوردم. وقتی به ایران برگشتم به امام گفتم: من در آنجا دیدم که اینها در ما رشحه ای از وجود شما را می بینند. آن رییس جمهور، در مقابل من که این طور خاضع نبود، من که کسی نبودم. او در مقابل امام خاضع بود، امامی که مظهر انقلاب بوذ. آن شخص نمی توانست خوش را نگه دارد. او یک رییس جمهور گردن کلفت و معروف حسابی هم هست، از آدم های خرده ریز نیست، اما از هیات ایرانی، امام را می دبد و بویش را میشنید. 
 برگرفته از کتاب خورشید نوشته سید علی بنی لوحی

نظرات() 

شب قدر

شنبه 28 شهریور 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:دفاع مقدس، معرفی، خاطرات، 

به نام خدا

شب قدر بود، 21 ماه مبارک رمضان. شبهای دیگر هر وقت سر مونتاژ به مشکلی بر می خوردم، زنگ می زدم و از  سید می پرسیدم، اما آن شب می خواستم در مراسم احیا شرکت کنم، گفم:سید من کار دارم. گفت:عیبی ندارد، هر وقت برگشتی، زنگ بزن، من بیدارم. وقتی برگشتم، حدود ساعت 3 بعد از نیمه شب بود. زنگ زدم، سریع گوشی را برداشت، گفتم: آقا مرتضی شب قدری همه می روند قرآن سر می گریند، دعا می کنند، عبادت می کنند، تو هم کار دادی دست ما. گفت:تو از کجا می دانی که کاری که می کنی کمتر از قرآن سرگرفتن و عبادت کردن باشد.
قردا که آمد، متن دو تا از برنامه ها را که همان شب نوشته بو، آورد. چیزی که در هر دو متن وجود داشت، دعای شهادت بود. «ای شهد... دستی برآورد و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را...»
برگرفته از کتاب«سید مرتضی آوینی» نوشته «محمد رضا حدادی» کتابی با حجم فوق العاده کم و خاطراتی فوق العاده زیبا 
در این جا چند جمله از سید مرتضی آوینی که برایم بسیار جذاب بودند را می نویسم:
عالم محضر شهداست، اما کو محرمی که این حضور را دریابد و خود را در برابر این خلا ظاهری نبازد.
کربلا بیشتر از آن که برای ما یک شهر باشد یک منظره و افق است و به تعداد شهدا آن را فتح کرده ایم.
ای شهید ای آنکه بر کرانه ی ازلی و ابدی وجود نشسته ای ، دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش.
...

نظرات() 

پدر

شنبه 7 شهریور 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:خاطرات، 

بسم الله الرحمن الرحیم 
همسفر شهدا، شهید علیرضا مصطفوی
برای دیدن عکس در اندازه بزرگ تر رویش یا روی این نوشته کلیک کنید
میگویند آنچه سرنوشت انسان را رقم میزند به عواملی چون وراثت و محیطی که انسان در آن رشد میکند بستگی دارد. 
برخی گفته اند: اثر محیط بیشتر از وراٍت است. بعضی  هم میگویند: اگر وراثت یا همان خانواده، بنیان و تربیت صحیح داشته باشد دیگر محیط تاثیر زیادی نخواهد داشت. 
علیرضا در خانواده ای پا به عرصه وجود نهاد که کوچکترین مسائل دینی در آن رعایت میشد.
پدر ما سید محمود، اصالتا اهل شهر دارالمومنین خوانسار بود. 
او راننده ی شرکت واحد بود. عمری را در سرما و گرما به دنبال روزی حلال بود. پدر خوب میدانست که پیامبر اسلام فرموده اند: « اگر عبادت ده قسمت باشد، نه قسمت آن بدست آوردن روزی حلال است.»
مقلد حضرت امام بود و از زمان جوانی به حساب سال و پرداهت خمس مال اهمیت میداد. هر سال برای این کار نزد حاج آقای طباطبایی امام جماعت مسجد موسی ابن جعفر (ع) میرفت. 
پدر از بی کاری خوشش نمی آمد. لذا بعد از بازنشستگی در یکی از مراکز مذهبی مشغول به کار شد. عصر ها به خانه می آمد. بعد از کمی استراحت به همراه هم راهی مسجد میشدیم.
علیرضا هم می آمد اما خیلی خجالتی بود. بعد از ماجرای لکنت زبان میترسید با کسی صحبت کمدو همین امر در روحیه اش تاثیر منفی گذاشته بود.
ذکر و یاد اهل بیت در خانه ما قطع نمیشد. از زمانی که یاد دارم در روز جهارم هر ماه در خانه ما مجلس روضه برپا بود.
پدر به این مجالس روضه بسیار اهمیت میداد. میگفت: برکت خانه ما به وجود همین مجلس آقا اباعبدالله ( علیه السلام) است.
راست میگفت. بسیاری از مشکلات . گرفتاری هایی که در جامعه و دیگر خانواده ها میدیم در خانه ما حس نمیشد.
این علاقه م محبت اهل بیت کم کم در وجود علیرضا هم شکل گرفت. ایام محرم همیشه با پدرم به هیئت خوانساری ها در مسجد میرفت و پرچمدار هیئت بود. 


این نوشتهی بالا خاطرات سید جواد مصطفوی برادر شهید علیرضا مصطفوی است؛ از کتاب همسفر شهداء از انتشارات ابراهیم هادی و از کتاب های معرفی شده توسط رهبری است. 

صفحه 18، چاپ هشتم، کتاب همسفر شهدا، انتشارات ابراهیم هادی

نظرات() 

پدر کودکان

جمعه 23 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:خاطرات، 

بسم الله الرحمن الرحیم

  چمران

اولین عید بعد از ازدواج مان بود. لبنانی ها هم رسم دارند که دور هم جمع شوند. مصطفی به خانه ی پدرم نیامد و در موسسه ماند. شب از او پرسیدم: «خیلی دوست دارم بدونم چرا نیومدی؟» گفت: « الآن عیده، خیلی از بچه ها رفتن پیش خونواده هاشون، اون ها وقتی بر می گردن، برای این سیصد، دویست نفری که توی مدرسه موندن، تعریف می کنن که چنین و چنان شد. من باید توی موسسه بمونم، با این ها ناهار بخورم، سر گرم شون کنم، تا وقتی اون ها تعریف کردن، این ها هم چیزی برای گفتن داشته باشن.»

گفتم: «خب، چرا غذایی رو که مادرم فرستاده بود، نخوردین؟ نان و پنیر و چای خوردین؟» گفت: «اون غذا، غذای مدرسه نبود.» گفتم: «شما دیر اومدین، بچه ها نمی دیدن که شما چی خوردین.» اشک هایش جاری شد و گفت: «خدا که می بینه...»

از کتاب«چمران مظلوم بود» به روایت «غاده جابر»

نظرات() 

← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :