تبلیغات
مسجد ما - مطالب دفاع مقدس
مسجد ما
لا حول و لا قوة الا بالله
بسم الله الرحمن الرحیم
وب نوشتی کوچک با نیتی بزرگ، خدمت به دین. امید است این مطالب قدمی کوچک باشد برای نیل به سوی آگاهی بیشتر و عمیق تر و جرقه ای
برای ذهن های آماده...

هنوز صدای فریادهایشان می رسد به گوش

یکشنبه 19 اردیبهشت 1395

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:شعر، دفاع مقدس، دل نوشت، 

بسم ربّ الشّهدا و الصدیقین
هنوز صدای فریادشان می رسد به گوش از دستمال سرخ ها گرفته تا خیبری های خموش، از لاله های خندان دشت گرفته تا ناله های مادران جنگ. از آخرین فریاد فرد آخر خط تا دنیایی که بی سایه می گشت، از چشم انتظاری از گریه های پنهانی، از چهره ای که گلگون می شود وقتی صدا و تصویر آن دوران می شود جلویش سبز، از دردلهایی که همیشه در دل ماند و نفهمید جز خدا هیچ کس، از شبهای مهتابی معراجگاه، از صدای غمین و سکوت عمیق خاطرات، از سجاده ای که هر شب باز بود و تر، از اشکی که بی امان ریخت وقت وداع، از آخرین آغوش و واپسین نگاه، از آخرین نامه و حرف او، هنوز صدای فریادهاشان می رسد به گوش...

نظرات() 

حماسه یاسین

شنبه 24 بهمن 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:دفاع مقدس، معرفی، 

بسم الله الرحمن الرحیم
یک شب بیدار شدم و دیدم کسی در اتاق نیست! رفتن بیرون، چون معمولا صابون در دستشویی نبود، کورمال کورمال به داخل تدارکات دسته رفتم. ناگهان یکه خوردم، پشت کارتن های تغذیه، قامتی بلند ولی خمیده با گردنی کج دیدم. رفتم داخل. زیر نور مهتاب، با چهره ملتهب و گریان و دستان به التماس بلند شده مسعود هم نوا شدم. در قنوتش داشت تند تند با اشک و ناله مناجات شعبانیه را از حفظ و می خواند و اشک می ریخت. دیگر نیایزی به صابون نبود!شسته شده بودم و پاک...

این مطالبی که خواندید بخشی از کتاب حماسه یاسین بود به نوشته«حجت الاسلام سید محمد انجوی نژاد» که آن روزها یک نوجوان بود. این کتاب متعلق به انتشارات سوره مهر است. برای دوستان خودم که حوصله کتاب طولانی را ندارند این کتاب پیشنهاد بسیار خوبی است کتابی تنها با 88 صفحه، اما 88 صفحه ای که سطر به سطرش، کلمه به کلمه اش راوی حماسه هایی است که خیلی حیف است اگر نخوانید. حماسه هایی که پدرانمان سی سال پیش ساختند و در تاریخ جاودانه شدند. مردانی که به قول امام نظیرشان از صدر اسلام تا کنون به غیر از یک دوره محدود(قضیه عاشورا) وجود نداشته. حماسه هایی که حیف است یک جوان ایرانی نداند. راستش در ابتدا که کتاب را گرفتم فکر نمی کردم زیاد جالب باشد! اما با شروع به خواندنش متوجه خیلی چیزها شدم و گاهی کتاب را از پشت پرده اشک خواندم و گاهی با خنده. به هر حال خواندن یک کتاب 88 صفحه ای فکر نمی کنم بیشتر از دو، سه ساعت وقت بگیرد ولی باور کنید می ارزد.
یا علی...

نظرات() 

آیا شهدا ناظر بر اعمال ما هستند؟

دوشنبه 28 دی 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:دفاع مقدس، 

بسم الله الرحمن الرحیم
به نظر شما واقعا شهدا اعمال ما را میبینند؟ آیا شاهدی قرآنی برای این مدعا وجود دارد؟
در پاسخ به این سوال باید عرض کنم که بله آیه 105 از سوره توبه این مدعا را اثبات می کند:

وَقُلِ اعْمَلُواْ فَسَیَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَیُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ ﴿۱۰۵﴾
و بگو [هر كارى مى‏خواهید] بكنید كه به زودى خدا و پیامبر او و مؤمنان در كردار شما خواهند نگریست و به زودى به سوى داناى نهان و آشكار بازگردانیده مى‏شوید پس ما را به آنچه انجام مى‏دادید آگاه خواهد كرد (۱۰۵)

شهدا

از آنجا که از مصادیق بارز و روشن «مومن» ، شهید می باشد ما از این آیه این نتیجه اخلاقی را می گیریم که دوربین های نادیدنی و 

مخفی زیای اطرافمان هست. و باید شخصی مثل من شرم کند از گفتن این حرف در صورتیکه خود این را میداند ولی باور ندارد...

خدا و رسولش و مومنان عطف یک دیگر هستند اما در چه چیزی؟ در دیدن اعمال ما، وای بر من...

 

نظرات() 

ویژگی های یک بسیجی

پنجشنبه 12 آذر 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:اخلاق، دفاع مقدس، 

به نام خدا نه ویژگی بسیجی:1_باور خدا از عمق قلب 2_ فداکاری با تمام وجود 3_ تدین در تمام عرصه ها در خانه‌ محله و دانشگاه 4_ بسیج سیاسی است اما سیاست زده نیست 5_ مهر مقدس و تبلور خشم مقدس در برابر دشمنان اسلام و تلاش در همه عرصه های معنوی تعلیم و تربیت و دانشگاه و...  6_ آمادگی همیشگی 7_ با اخلاق و بصیرت چون علمدار دین هستند 8_دشمن شناس هستند و از طعنه ها نمی رنجند 9_ ولایت مدار هستند و بسیجی حزبی و جناحی و گروهی نیست.

نظرات() 

طلائیه

جمعه 24 مهر 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:دفاع مقدس، حکایت، چند رسانه ای، 

بسم الله الرحمن الرحیم
یک بار در مناطق عملیاتی جنوب بودیم که یکی از دوستانم از روایت یک راوی از طلائیه گفت. خیلی مشتاق شدم تا آن روایت را گوش کنم. یک بار اتفاقی(یادم نیست کجا) چند دقیقه از آن ندای عاشقانه را گوش کردم اما هر چه گشتم پیداش نکردم( چون اسم راوی را نمی دانستم). اما عاقبت جوینده یابنده است نهایتا چند هفته پیش پیدایش کردم. از یک سایت دانلودش کردم و خب طبعا گوش جان سپردم به ندای راوی. چه ها که با من نکرد همین صوت چند دقیقه ای. باور کنید یکی از بهترین حالات زندگیم بود. این دلتنگی که با صدای گرم بیات بدست آوردم هدیه الهی بود برای حال خراب ما خاکی نشینان. خلاصه می کنم: توصیه جدی دارم به شما خوانندگان عزیز که چند دقیقه روحمان را پرواز بدهیم به قطعه ای از بهشت! 
آدرس سایت برای کسانی که آماده ی پروازند. لطفا روی پرواز کلیک کنید.

نظرات() 

شهید گمنام

پنجشنبه 16 مهر 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:شعر، دفاع مقدس، 

به نام خدا
شعر زیر یکی از اشعار نیما یوشیج است:
همه گفتند مرو، او نشنید
نشود مرد دلاور نومید
ننهد وقع به کار دشمن.
_ کیست این قدر جری؟ گفت که من.
بعد از آن ماند خموش و کرد اندیشه کمی.
او جوان بود. جوانی نوخیز 
بین همسالانش چون آتش تیز
مثل آن گل که کند وقت طلوع










به ز گل های دگر خنده شروع
تا در آمد به جهان، جلوه اش بود و غرور.
در کمیته، چو از او صحبت بود 
همه را حیرت از این جرئت بود
همه پر حرف، به هر سوق و درون:
اگر این توپ بماند بیرون!...
اگر آگاه کند شاه را امشب امیر!
به هم آشفت جوان. گفت: بس است!
او چه کس هست و امیرش چه کس است؟
همه جا خلوت و هر کار آسان
برای خواندن باقی شعر بر«ادامه مطلب» کلیک کنید.

ادامه مطلب

نظرات() 

شهدا شرمنده ایم

دوشنبه 28 اردیبهشت 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:دفاع مقدس، دل نوشت، 

به نام خدا

شهدا

انگار خورشید می دانست نباید طلوع کند انگار میدانست نباید هوا آنقدر روشن شود تا چهره اش را برای آخرین بار آنقدر واضح ببینند . انگار او میدانست این آخرین نگاه های شهید به همسر و فرزندانش است شاید خدا خبردارش کرده بود تا آن را امتحان کند که طلوع را به تاخیر می اندازد یا نه و خورشید سربلند از این امتحان بیرون آمد. وداع تلخی بود مخصوصا که هوا گرگ و میش بود و اشکهایی که بر رخساره همسر میریخت زیاد معلوم نبود اما حال دلش معلوم بود اصلا شاید هوای اول صبح به همین خاطر این قدر عجیب است که صورت تار است و باطن روشن.

بچه ها خواب بودند آخر مادرشان نمیخواست از حالا با این صحنه ها مواجه شوند نمی خواست مفهوم مرگ، مفهوم ندیدن را در آن سن به آنها بگوید شاید به همین خاطر بود که وقتی بچه ها از حال پدر جویا شدند با چشمانی سرخ و دلی سرخ تر گفت: بابا رفته سفر معلوم نیست کی میاد.

او حتما آیه ی " و لا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا ..." را خوانده بود که گفت معلوم نیست.

البته حتما منظورش این بود که معلوم نیست ما کی آمدنش را بفهمیم اما باید با کودک به اندازه عقلش سخن گفت . پدر رفت و از او فقط یک خاطره ماند و جای خالی حضوری که با چشمان دل پر میشد .

هنوز هم  وقتی با آن پسر بچه ای که خیلی زود داغ یتیمی را چشید گفت وگو کنی و جایی از پدر سخن بگویی سر او را میبینی که مدام به اطراف میچرخد و دنبال راه گریزی است از این بحث آخر او هیج حس مشترکی درباره پدر با تو ندارد. او نچشیده است مهر پدر را.

 اما ما که نه تنها هرگز حال او را نخواهیم فهمید بلکه پشت سرشا ن حرف میزنم که آری وضعشان خوب است و به آنها میرسند . اما حال آنها را فقط خدا میداند و خودشان و شاید بسیار اندک اش را تخیل ما هنگامی که به خاطرات کودکی فکر می کنیم. آنجاهایی که پدر به دادمان رسید مثلا با دوچرخه به  زمین خوردیم او بلندمان کرد به مغازه رفتیم و گفتیم : بابا اونو برام میخری؟ و پدر با لبخند و یک بوسه برایمان خرید. آنجاهایی که کسی اذیتمان کرد و به او گفتیم : به بابام میگما! آنجاهایی که پدر به مسافرت میرفت و ما اولین شب رفتنش به او فکر میکردیم که کی می آید و از مادر حالش را جویا می شدیم و وقتی که می آمد از شور شوق اینکه پدر آمده و اینکه شاید هدیه ای گرفته سر از پا نمی شناختیم و این ها که گفتم از دوران کودکی بود و خاطرات از پدر زیاد است. کمک های مادی و معنوی اش که فقط کافیست کمی فکر کنیم و ماشین خاطرات را روشن کنیم و به عقب برگردیم و به حضورش فکر کنیم که اگر نبود ...

اما فرزند شهید هیچکدام از این حس ها را نچشیده در عوض آن حس تلخ یتیمی، حس تلخ خنده ی تمسخر آمیز دوستان در مدرسه، حس تلخ مقایسه کردن خودش با همسایه رو به رو که  پدری فرزندش را به پارک برای بازی می برد ولی او... و هزاران حس تلخی که ما هیچکداممان نچشیدیم و جالب اینجاست خود آن شهیدی که فرزندش یتیم شد نخواست که ما بچشیم...

شهدا شرمنده ایم...

نظرات() 

پنجاه سال عبادت

پنجشنبه 2 مهر 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:دفاع مقدس، معرفی، 

به نام خدا
امام خمینی(ره) : این وصیتنامه هایی که این ها می نویسند را مطالعه کنید، پنجاه سال عبادت کرده اید و خدا قبول کند.
این وصیتنامه ها را بگیرید و مطالعه کنید و تفکر کنید. (صحیفه ج 14 صفحه 491)

و من چه دارم بگویم و قتی امام این گونه فرمودند. به جرات می توانم بگویم بعد از خواندن این وصیتنامه ها ( البته همه اش را نخوانده ام) خیلی مطالب فهمیدم مطالبی که هیچگاه نمی توانم آن را به زبان قلم به شما عزیزان بگویم. واقعا ضرر کرده اید اگر این کتاب را نخوانید حد اقل وصیتنامه اولش را بخوانید که شاید حتی پنج دقیقه هم از وقتتان را نخواهد گرفت برای دانلود این کتاب که البته با اجازه ناشر آن است( و من این مساله را از خود ناشر تلفنی پرسیدم) اینجا را کلیک کنید.

امام خمینی(ره): نگذارید که پیشکسوتان شهادت و خون در پیچ و خم های زندگی روزمره، به فراموشی سپرده شوند.
لطفا به جوان بودن اکثر شهدا و لغت پیشکسوتان امام توجه فرمایید، حیرت آور است!

نظرات() 

شب قدر

شنبه 28 شهریور 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:دفاع مقدس، معرفی، خاطرات، 

به نام خدا

شب قدر بود، 21 ماه مبارک رمضان. شبهای دیگر هر وقت سر مونتاژ به مشکلی بر می خوردم، زنگ می زدم و از  سید می پرسیدم، اما آن شب می خواستم در مراسم احیا شرکت کنم، گفم:سید من کار دارم. گفت:عیبی ندارد، هر وقت برگشتی، زنگ بزن، من بیدارم. وقتی برگشتم، حدود ساعت 3 بعد از نیمه شب بود. زنگ زدم، سریع گوشی را برداشت، گفتم: آقا مرتضی شب قدری همه می روند قرآن سر می گریند، دعا می کنند، عبادت می کنند، تو هم کار دادی دست ما. گفت:تو از کجا می دانی که کاری که می کنی کمتر از قرآن سرگرفتن و عبادت کردن باشد.
قردا که آمد، متن دو تا از برنامه ها را که همان شب نوشته بو، آورد. چیزی که در هر دو متن وجود داشت، دعای شهادت بود. «ای شهد... دستی برآورد و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را...»
برگرفته از کتاب«سید مرتضی آوینی» نوشته «محمد رضا حدادی» کتابی با حجم فوق العاده کم و خاطراتی فوق العاده زیبا 
در این جا چند جمله از سید مرتضی آوینی که برایم بسیار جذاب بودند را می نویسم:
عالم محضر شهداست، اما کو محرمی که این حضور را دریابد و خود را در برابر این خلا ظاهری نبازد.
کربلا بیشتر از آن که برای ما یک شهر باشد یک منظره و افق است و به تعداد شهدا آن را فتح کرده ایم.
ای شهید ای آنکه بر کرانه ی ازلی و ابدی وجود نشسته ای ، دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش.
...

نظرات() 

مسئول فرهنگی

جمعه 27 شهریور 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:دفاع مقدس، معرفی، مسجد ما، انقلاب، 

بسم الله الرحمن الرحیم
سید علیرضا مصطفوی
خاطره ای از دوستان شهید سید علیرضا مصطفوی
پس از سفر کربلا سید به عنوان مسئول تبلیغات و فرهمگی پایگاه مسجد موسی ابن جعفر (ع) انتخاب شد. سالها بود که فرهنگی بسیج فعالیت خاصی نداشت.
شروع کار او با تابلویی بود که در داخل حیاط نصب شده بود. این تابلو فقط جهت اعلامیه های ترحیم و ... استفاده می شد.
ایده های هنری او در نوع حود جالب بود. سید به تمام معنا هنرمند بود. با پارچه های رنگی و چفیه زمینه تابلو را تغییر داد.
تابلو را به جند قسمت مختلف تقسیم کرد. هر قسمت مربوط به مطلب خاصی بود. مطالب را با دقت تایپ می کرد و با استفاده از تصاویر در تابلو نصب می نمود. نور پردازی جالبی هم ایجاد کرده بود.
احکام و استفتائات، مسائل اخلاقی، وصیتنامه شهدا، نکات تاریخی، مسایل روز کشور و ... در این تابلو نصب می شد. هر دو هفته یکبار نیز کل تابلو عوض می شد.  
شبها بعد از نماز، مردم می ایستادند و مطالب را می خواندند. بعضی هم نکات مهم را برای خودشان می نوشتند.
سید به کار تبلیغات خیلی اهمیت می داد. می گفت: جلوه کار فرهنگی مسجد تبلیغات است. گروه تبلیغات مسجد را راه اندازی کرد. کارها را به آنها واگذار کرده بود. خودش هم هر جایی احتیاج بود کمک میکرد و نظارت مینمود.
مدتی بعد کار برای شهدای محل را شروع کرد. جمعه شب ها به همراه بچه های بسیج به حانواده شهدا سر می زد. عکس شهید را می گرفت. پس از اسکن، کار طراحی آن را انجام می داد. بعد از آن به همراه چند تن از دوستان با اخلاص، تصاویر تهیه شده را به تابلو تبدیل می کردندو این تابلو ها سر کوچه ای که به نام شهید بود نصب می شد. 
حالا دیگر ، در همه کوچه های محل در کنار نام شهید، تصویر شهید هم نصب شده. هیچ نشانی هم از این که چه کسی این کار را انجام داده وجود ندارد! این رفقا هزینه این کار را هم از خودشان می پرداختند. فقط به عشق شهدا! 
فراموش نمی کنم. مادر یکی از شهدا از کوچه رد می شد. یکدفعه چشمش به تصویر فرزندش افتاد. از خوشحالی گریه می کرد. همینطوری به تابلو خیره شده بود. بعد هم به بنیاد شهید دعا می کرد! 
هسفر شهدا، چاپ هشتم، انتشارات ابراهیم هادی، صفحه 37

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 9 
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا کدخدایی

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :