تبلیغات
مسجد ما - مطالب دفاع مقدس
مسجد ما
قایقی باید ساخت...
بسم الله الرحمن الرحیم
وب نوشتی کوچک با نیتی بزرگ، خدمت به دین. امید است این مطالب قدمی کوچک باشد برای نیل به سوی آگاهی بیشتر و عمیق تر و جرقه ای
برای ذهن های آماده...

من زنده ام

یکشنبه 15 شهریور 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:دفاع مقدس، معرفی، دل نوشت، 

بسم الله الرحمن الرحیم







این کتاب را نوشتم که بگویم:
من زنده ام که فراموش نکنیم از خانواده آبیان، پدر و پسر که در یک روز شهید شدند و مادر، حجله ی همسر و فرزندش را با هم چید.
من زنده ام که فراموش نکنیم هنوز هم میثم پسر طلبه ی شهید حسین زاده(مفقودالاثر) هر شب چشم انتظار، پشت در حیاط می خوابد که شاید یک روز پدرش بی خبر در خانه را بزند و او اولین نفری باشد که در را به رویش باز کند.
من زنده ام که فراموش نکنیم ما آزادگان هنوز شب ها با کابوس زندان الرشید و استخبارات، قتلگاه های عنبر، رمادیه، تکریت و موصل از خواب می پریم بی آنکه سازمان های مدافع حقوق بشر به آن همه جنایات پاسخی داده باشند.
من زنده ام که فراموش نکنیم جنگ تحمیلی هشت ساله، جنگ دنیا با ایران بود و دفاع ما یک دفاع یک تنه بود. میگ و میراژهایی که بمب بر سر ما می ریختند هدیه ی شوروی و فرانسه بودند و مواد اولیه ی بمب های شیمیایی گاز خردل و سیانور، تحفه ی آلمان به رژیم بعث عراق بود. هواپیماهای خبر چین آواکس و ناوهایی که نفت کش های عربستان و کویت را اسکورت می کردند، همه چشم روشنی آمریکا به صدام بود. آنها با ناوچه هایی که به رژیم بعثی عراق پیشکش می کمردند با هواپیماهای سوپراتاندار به سکوهای نفتی ما حمله ور می شدند. ناجوانمردانه تر اینکه این جنگ را به تمام شهرها و خیابان ها و مردم بی سلاح و بی دفاع کشانده بودند و با موشک های نه متری و دوازده متری، کوچه های دو متری را مورد اصابت قرار می دادند تا هیچ جان پناهی برای ودکان، مادران و غیر نظامیان باقی نگذارند. حالا چطور فرزندان ما باید باور کنند کشورهایی که اسلحه در اختیار صدام می گذاشتند، تغییر روش داده اند و دوستدار صلح و مدافع حقوق بشر شده اند؟
من زنده ام که فراموش نکنیم قصه ی سیصد شهید غریب اردوگاه ها و زندان های عراق را و یادمان نرود برای رژیم معثی عراق چقدر جان اسیر بی بها و ارزان بود:
کاش دنیا بداند که بعثی ها چطور در جشن تموز (پیروزی کودتای صدام) رضا زاهدی را مجبور کردند اواز بخواند و برقصد و او تن به این کار نداد و یک سرباز عراقی آنقدر او را زد که بر اثر خونریزی مغزی از دنیا رفت.
کاش دنیا بداند که بر اسیران جنگی عملیات رمضان چه رفت و از برادر فرزام بپرسد که بعثی ها جشن تموز را در جبهه چگونه برگزار کردند و چگونه در مقابل چشمان بهت زده ی آنها، اسرا را به رگبار بستند و با تانک های تی-62 پیکر آنها را با خاک یکسان کردند و تعداد دیگری را آتش زدند و هر چه بچه ها فریاد زدند آنها بیشتر هلهله و پایکوبی کردند و در آخرن بخش این ضیافت عده ای دیگر را به تانک و جیپ های نظامی بستند و آنقدر روی زمین کشیدند تا به شهادت رسیدند.
کاش دنیا بداند محمد علی جعفری بر اثر ضربه های چوب بر سرش شهید شد.


از قسمت آغاز سخن کتاب«من زنده ام» که توصیه می کنم این کتاب رو بخونید برای رغبت بیشترتون برای خوندن این کتاب باید بگم که رهبر گرامی انقلاب هم یادداشتی در ابتدای این کتاب نوشتند که در نوع خودش جالب توجه است.

نظرات() 

پیش امام نمی روم

جمعه 30 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:دفاع مقدس، انقلاب، 

بسم الله الرحمن الرحیم
چمران

وقتی امام خمینی در قم بودند، دولت موقت پنج شنبه ها می رفت آن جا برای گزارش و صحبت و کسب تکلیف. همه وزرا هم می رفتند دکتر سعی می کرد که همراه آنان نرود. سه چهار هفته ای می شد که نرفته بود.

یک بار در این ملاقات ها، یکی از آدم های صاحب نفوذ، خدمت امام حرف های نا به جایی زده بود. من بعد از ساعت اداری رفتم سراغ دکتر. پشت میزش نشسته بود، بهم گفت: «دیدی چطور اومد به همه مون دهن کجی کرد و رفت؟» گفتم: «چنین آدمی، با همچین موقعیتی، کسی نیست که من و شما بتونیم این جا راهش ندیم و جلوی اون بایستیم. تنها خود امامه که می تونه این آدمو سر جاش بشونه که این قدر شیطنت نکنه.»

بعد ادامه دادم که «چرا شما نمی رین؟الآن شما سه ، چهار هفته است که با هیات دولت به قم نرفتین و هر بار بهانه ای می آرین.» گفت:«نه، نمی رم، به امام هم نمی گم» گفتم:«خیلی معذرت می خوام دکتر، ولی آیا این تکبر نیست که شما نمی رین پیش امام؟» لحظه ای به چشم هایم خیره شد، بعد آمد با یک حالتی دست مرا گرفت و با اشاره به عکس امام که داخل اتاقش بود، گفت:«شب ها که تو خوابی، میام ساعت ها با این عکس حرف می زنم، درد دل می کنم، عشق بازی می کنم، صاحب این عکس معشوق من است.» متعجب گفتم:«چرا نمی رین حرف ها تونو حضوری به خودش بگین؟» گفت: «نمی شه، نمی تونم.» گفتم: «چرا؟» گفت:«امام امروز محوره، قدرتیه که بزرگ ترین قدرت های عالم ازش می ترسن. این هم امروز معلوم نمی شه. اینده مشخص می کنه که اون کی بوده و چه کار کرده. این هایی که می بینی می روند پیش او، کسانی اند که می خواهند از محور قدرت امام برای خودشون کسب قدرت کنن. من حاضر نیستم همراه این آدم ها  یک قدم بردارم، حتی اگه برای دیدن معشوقم باشه.»

از کتاب «چمران مظلوم بود» به روایت «حسین اعرابی»

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 3 
  • 1  
  • 2  
  • 3  

← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :