تبلیغات
مسجد ما - مطالب حکایت
مسجد ما
قایقی باید ساخت...
بسم الله الرحمن الرحیم
وب نوشتی کوچک با نیتی بزرگ، خدمت به دین. امید است این مطالب قدمی کوچک باشد برای نیل به سوی آگاهی بیشتر و عمیق تر و جرقه ای
برای ذهن های آماده...

ریاضی علوی

یکشنبه 21 تیر 1394

نویسنده: رضا کوهی زاد | طبقه بندی:حکایت، 

ریاضی علوی


تقسیم 17 شتر
شخصی در حال مرگ بود و قبل از مرگش او وصیت کرد: من 17 شتر و 3 فرزند دارم
شتران مرا طوری تقسیم کنید که بزرگترین فرزندم  نصف انها را و فرزند دومم یک سوم انها را و فرزند کوچکم یک نهم  مجموع شتران را به ارث ببرند

وقتی که بستگانش بعد از مرگ او این وصیت نامه را مطالعه کردند  متحیر شدند و به یکدیگر گفتند ما چطور می توانیم این 17 شتر را به این ترتیب تقسیم کنیم؟
و بعد از فکر کردن زیاد  به این نتیجه رسیدند که تنها یک مرد در عربستان می تواند به انها کمک کند
بنابراین انها به نزد امام علی رفتند تا مشکل خود را مطرح کنند
حضرت فرمود: رضایت میدهید که من شترم را با شتران شما اضافه کنم آنگاه تقسیم بنمایم. گفتند: چگونه رضایت نمی دهیم. پس شتر خویش را به شتران اضافه نمود و به فرزند بزرگ که سهمش نصف شتران بود، نه شتر داد. به فرزند دوم که سهمش ثلث شتران بود، شش شتر داد و به فرزند سوم که سهم او یک نهم بود، دو شتر داد  و در اخر یک شتر باقی ماند که همان شتر  حضرت بود.

ادامه مطلب

نظرات() 

توسل اهل تسنن به امام هادی

جمعه 12 تیر 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:حکایت، 

بسم االله الرحمن الرحیم
علی النقی
در جریان البتلای اهل شهر «سامرای عراق» به طاعون، آقا سیّد محمّد فشارکی به شیعیان دستور داده بودکه سه روزز روزه بدارند و زیارت عاشورا بخنوانند و از این رو فوج فوج از اهل تسنن میمردند ولی یک نفر شیعه از دنیا نمیرفت، لذا اهل تینن در صحن مقابل ضریح امام هادی(ع) می آمدند و میگفتند: 

«یا عَلِیُّ الهادی، نُسَلِّمُ عَلَیکَ مِثلَ ما یُسَلِّمَ عَلَیکَ الشّیعَهُ»
ای امام هادی، همان گونه که شیعه به تو سلام میگویند، ما به تو سلام میگوییم.


نکته های ناب از آیت الله بهجت چاپ چهلم صفحه ی 33

نظرات() 

آرزوی یک شهید بسیجی

چهارشنبه 10 تیر 1394

نویسنده: رضا کوهی زاد | طبقه بندی:حکایت، معرفی، 

شهید محمود عباسی


      آنچه خـواهید خواند ، قسـمتی از وصـیتنامه ی نوجـوان بسیجی ،
شــهید محـــمود عبــاســـی از رزمــنـدگـان گـروهـان نـجــف اشــرف
(لشکر 7 ولی عصـر (عج)) می باشد. این وصیت نامه در عین سـادگی، 
به طرز تکان دهندهای، نشـانی از روح بزرگ نوجوانی خوزستانی است:



     ... دوست دارم با لباسی که شهید می شوم به خاکـم بسـپارید تا 
روز قــیامت فـرا رسـد با لبـاس خـونیـن ...سر از قـبر در آورم... هـمه ما 
مسئولیم و باید فردای محشر جوابگوی پیغمبر و ائمه و شهدا باشیم...

     پدرم! استاد! مرادم!
     از راه دور دســتهـای پیـنـه بسـته تـو را می بـوسـم و همـچــنیـن 
دستهای مادرم را می بوسم.
     پدرجان! هرگاه مرخصی میآمدم خیلی دلم می خواست خم شـوم 
و دسـتهایت را ببوسـم، متاسـفـانه رویـم نمیشـد. الحــمدلله چـندبار 
دســت مـادرم را بوسـیدم ، اکــنـون این آرزو را با خـود به گــور میبـرم ، 
امــیـدوارم با آن بزرگـــواری که در شـــما ســـراغ دارم مـــرا ببـخـــشـید 
و حـــلال کـنید ... 
 

     از خـواهر عـزیزم ... عـذرخـواهی کـنید ، چـون نـه برای عقـدش و 
نه برای عروسـیش نتوانسـتم بیایم و حتما او مهــر خـواهری رافـراموش 
نمیکند و در عـزای مـن شـرکـت می کند ...

نظرات() 

بیرون آورد تیر از پای امیر المومنین (ع)

چهارشنبه 10 تیر 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:حکایت، 

بسم الله الرحمن الرحیم

فرماندار یا شهردار کرمان در رژیم پهلوی در عید غدیر مجلس جشنی برپا نمود، درآن مردوخ نیز شرکت داشت. مداح در ضمن حواندن اشعار و مدیحه سرایی درباره ی حضرت امیر المومنین (ع) به جریان بیرون آوردن تیر از پای آن حضرت  در حال نماز و عدم التفات و توجه آن بزرگوار به آن اشاره کرد،جناب آقای مردوخ1 که پای منبر نشسته بود رو کرد به آقای فرماندار و با صدای بلند فریاد زد:«آقای فرماندار اینها افسانه نیست؟!» فرماندار میگوید: اعتراض ایشان در آن مجلس و در میان آن جمعیت مثل یک کوه بر سر من فرود آمد، با خود گفتم: شب است باید مستبشر و شادمان باشیم، و اگر من جواب ندهم شکست اسلام و مذهب است، ولی دیدم  [فردی] ازعلما هست و من از اهل علم نیستم؛ تا حواب کافی به او بدهم و یا بحث و مجادله نمایم، گویا به من الهام شد و یک مرتبه به ذهنم خطور کرد که بگویم: آقا شما قرآن خوانده اید؟ گفت: بله، گفتم:درباره ی این آیه چه میفرمایید که خداوند متعال میفرماید:

فَلَمَّا رَأَیْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ وَقُلْنَ حَاشَ لِلّهِ مَا هَذَا بَشَرًا إِنْ هَذَا إِلاَّ مَلَكٌ كَرِیمٌ یوسف﴿۳۱

 چون [زنان] او را دیدند وى را بس شگرف یافتند و [از شدت هیجان] دستهاى خود را بریدند و گفتند منزه است‏ خدا این بشر نیست این جز فرشته‏اى بزرگوار نیست 

سوره یوسف

زنان مصری در مجلس زلیخها جمال مخلوقی را دیدند،این ها کجا و تجلیاتی که برای حضرت یوسف (ع)  در نماز پیش آمد کجا؟ آن ها با دیدن جمال یوسف (ع)  محو دیدار جمال او شدند و بی اختیار دست های خود را بریدند، پس جا داشت که حضرت امیر المومنان (ع)  در حضرت حق غرق شده و متوجه بیرون آمدن تیر از پای مبارکشان نگردد.اینجا بود که «کَأنُّهُ وألقِمَ حَجَراً»گویی سنگ به دهان او انداختند. لذا شرمسار سرش را به زیر انداخت و هیچ نگفت.

گویند: بیرون آوردن تیر از پای جضرت به ارشاد حضرت امام حسن (ع)  بود.


1 یکی از علمای متعصب اهل سنت

بیانات حضرت آیت الله العظمی بهجت ضفحه 35

نظرات() 

سلام یهود

یکشنبه 7 تیر 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:حکایت، 

بسم الله الرحیم الرحیم
مرتضی مطهری
عایشه همسر رسول اکرم در حضور رسول اکرم نشسته بود که مردی یهودی وارد شد. هنگام ورود به جای سلام علیکم گفت:السام علیکم. یعنی مرگر بر شما. طولی نکشید که یکی دیگر وارد شد ، او هم به جای سلام گفت : السام علیکم. معلوم بود که تصادف نیست ، نقشه ای است که با زبان، رسول اکرم را آزار دهند. عایشه سخت خشمناک شد و فریاد بر آورد که:مرگ بر خود شما و ...
رسول اکرم فرمود:ای عایشه!ناسزا مگو. ناسزا اگر مجسم گردد بدترین و زشت ترین صورتها را دارد.نرمی و ملایمت و بردباری روی هر چه گذاشته شود آن را زیبا می کند و  زینت میدهد، و از روی هر چیزی برداشته شود از قشنگی و زیبایی آن می کاهد. چرا عصبی و خشمگین شدی؟ عایشه: مگر نمی بینی یا رسول الله که اینها با کمال وقاحت و بی شرمی به جای سلام چه می گویند؟
_چرا، من هم در جواب گفتم:علیکم(بر خوود شما) همین قدر کافی بود.


برگرفته از کتاب داستان راستان اثر شهید مطهری

نظرات() 

بوی سوختنی می آید

پنجشنبه 4 تیر 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:حکایت، 

بسم الله الرحمن الرحیم
آتش بوی سوختنی
در زمانی نه چندان دور شیخی بود که مردم هم او را دوست داشتند و هم قبولش داشتند. شیخ روزی بالای منبر قبل از شروع سخنرانی اش به حاضران در مجلس گفت بوی سوختنی می آید حاضران با این که بویی احساس نمی کردند اما بخاطر اینکه شیخ حرف بیهوده ای نمی زد بلند شدند و همه جا را گشتند تا هم خیال خود و هم خیال شیخ را راحت کنند. 
چیزی پیدا نکردند به شیخ گفتند که خیالتان راحت هیچ جای نگرانی نیست. اندکی گذشت شیخ دوباره گفت:بوی سوختنی می آید و دوباره حاضران... چندی به همین منوال گذشت و شیخ گفت:ای دوستان عزیز من یک پیرمرد ساده هستم ولی وقتی به شما شماگفتم بوی سوختنی می آید همه تان برخاستید و همه جا را گشتید عزیزان حواسمان هست که خدا در قرآن به ما چند بار گفته بوی سوختنی می آید ؟ ولی ما سخن قرآن را به اندازه یک خطیب ساده هم باور نداریم!

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 3 
  • 1  
  • 2  
  • 3  

← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :