تبلیغات
مسجد ما - مطالب حکایت
مسجد ما
قایقی باید ساخت...
بسم الله الرحمن الرحیم
وب نوشتی کوچک با نیتی بزرگ، خدمت به دین. امید است این مطالب قدمی کوچک باشد برای نیل به سوی آگاهی بیشتر و عمیق تر و جرقه ای
برای ذهن های آماده...

سفر آسمانی(این نوشته کاملا واقعی است و اتفاق افتاده)

دوشنبه 23 شهریور 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:دفاع مقدس، حکایت، دل نوشت، 

به نام خالق مرگ و زندگی

سفر آسمانی

آخرین باری بود که به زادگاهش می آمد مثل همیشه نبود.نگاهش پر از حرفهای ناگفته بود و در رفتارش آرامشی خاص بود که خبر از تصمیمی عاشقانه داشت. تولد یک سالگی فرزندش بود. یک شمع به مناسبت آن خریده بود. تولدی که سه نفره برگزار شد فرزند ،مادر،پدر . عکسهای جشن آن شب سیاه و سفید است. شاید دوربین نه که سنگینی فضا، فرصت رنگی بودن را از عکس گرفته است، نمیدانم. نگاه مادر و فرزند شاد بود اما در پس شادی نگاه پدر غمی سنگین نهفته بود به سنگینی یک کوه به سنگینی سالیان دراز. وقت رفتن بود و وداع،  از حرفهای مادر می شد فهمید که امیدی به بازگشت همسرش ندارد. او همسرش را برای آخرین بار به خدا سپرد.

مرد خانواده رفت ولی بازگشتی در کار نبود. در راه برای آخرین بار و برای عبادت سری هم به حرم حضرت معصومه زد

برای خواندن ادامه ی این نوشته به «ادامه مطلب» رجوع کنید

ادامه مطلب

نظرات() 

رائفی پور | چرا ولایت فقیه؟

پنجشنبه 19 شهریور 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:حکایت، چند رسانه ای، خاورمیانه، انقلاب، 

بسم الله الرحمن الرحیم

کلیپ خیلی جالبی از استاد رائفی پور دیدم در مورد ولایت فقیه، و شاید چون برای خودم هم این سوال بود، واقعا خوشم اومد و به قول معروف بهم چسبید!
این کلیپ رو می گم:


برای راحتی بیشتر شما  تصمیم گرفتم حرفای توی ویدیو رو بنویسم، اگه نخواستید ویدیو رو هم ببینید می تونید متن رو بخونید. 
متن ویدیو رو تو ادامه مطلب نوشتم. 

ادامه مطلب

نظرات() 

او همه را می پذیرد ...

چهارشنبه 4 شهریور 1394

نویسنده: رضا کوهی زاد | طبقه بندی:حکایت، 

             امام رضا     


روزی در صحن انقلاب دو نفر خانم را دیدیم که با حجاب نا مناسب وارد حرم شدند.همکارم نزد آنها رفت و گفت: امشب، شب ولادت حضرت زهرا (س) است و شما در چنین مکان مقدسی قرار دارید،لطفاً حجابتان را رعایت کنید.
آنها گفتند: ما مسلمان نیستیم مریضی در تهران داریم که همه دکترها از او قطع امید کرده اند، یکی به ما گفت اگر بتوانید امشب که شب میلاد حضرت زهرا (س) است خودتان را به حرم امام رضا (ع) در مشهد برسانید، امیدوار باشید اگر خدا بخواهد شفای بیمارتان را ازآقا می گیرید. ما هم به سختی بلیت هواپیما تهیه کردیم و به اینجا آمدیم.همکارم آنها را به کنار پنجره فولاد برد. بشدت پشت پنجره فولاد گریه می کردند.مدتی گذشت تا تلفن همراه یکی از آنها زنگ زد و به او اطلاع دادند که حال مریض در تهران رو به بهبود است، به هوش آمده و بلند شده و روی تخــتش نشــسته اسـت. 
بیمار گــفته بود: شخصی نورانی را دیدم که به سویم آمـد و گـفت بلند شـو که تو شـفا گرفته ای!
 
منبع: تبیان زنجان  

نظرات() 

تفاوت میان رجاء و آرزو و هوس و حماقت

چهارشنبه 28 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:حکایت، 

بسم الله الرحمن الرحیم
دانه
رجاء و امید غیر از آرزو است. همچنان که آرزو غیر از هوس است و هوس هم غیر از حماقت. اینها مراتب انتظار خیر هستند. پس آن که گندمی در زمین مناسب کاشت و به اندازه اش آبیاری کرد و سرکشی به آم در حد معمول مواظبت کرده و از خدا توقع داشت که بذرش را برویاند و به او، از این زراعت بهترین چیزی که از مانند آن درو میشود را بدهد؛ این همان امید و رجاء است.    و کسی که گندمش را در زمین ماسبی کاشته، ولی به خوبی آبیاری نکرده است و با انتظاری که جز در برخی سال ها به نتیجه نمیرسر؛ منتظر است که آبیاری اش تکمیل شود. او آرزو مند است.    و اما کسی که مانند او کاشته و هیچگاه آبیاری نکرده و منظر باران هایی است که آن را آبیاری کند . در سرزمینی است که چنین باران هایی در آن دیده نشده است، هوس است، انتظارش برای زراعت خوب و مورد پسند، نه امید است و نه آرزو، بلکه هوس است.    وکسی که دانی جوء ای کاشته و هیچگاه به آن سرکشی نکرده و انتظار دارد که گندم درو کند، او احمق و سفیه است.

ترجمه ی اسرار الصلاةِ میرزا جواد آقا ملکی تبریزی؛ترجمه ی صادق حسن زاده و علی خلیلی،نشر مریم مقدس، سال 1393 چاپ اول

نظرات() 

تمام منبر او روایت بود!

یکشنبه 18 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:حکایت، 

بسم الله الرحمن الرحیم
در مدرسه ی شیرازی سامرّا که بغدادی ها و اهل کاظمین در سوم رجب و روز وفات امام هادی روضه داشتند، واعظی پیرمرد بود که سیّدی لاغر اندام، بلند بالا بود، منبر رفت و واقعا منبری عجیب بود؛ تمام منبر او روایات بود! به حدی که بنده نه قبل از آن و نه بعد از آن مانند او را ندیده ام. از اول تا آخر منبر، کلمه ای غیر از روایت در منبر نگفت و خیلی تحفظ داشت که از روایت تحدی نکند و هر گاه روایتِ مشکل می خواند، بلافاصله با روایتی دیگر آن را توضیح و شرح می داد و معنای روایت را نیز با روایت بیان می کرد. نوعاً هم به تناسب، روایات کوتاه و قصار می خواند. واقعاً کمال است انسان یک ساعت صحبت کند و از خود هیچ نگوید! و الان تعجب می کنم که او مصیبت را چگونه خواند!! 
بله، برعکسش را هم دیده ایم که درمنبری حتی یک روایت هم نبود، جز اینکه آمریکا چنین و شوروی چنین!
نکته های ناب از آیت الله بهجت چاپ 40 صفحه ی 56

نظرات() 

چه کنم خشمم نمی آید!

شنبه 17 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:حکایت، 

بسم الله الرحمن الرحیم
مرحوم شربیانی که در بخشش و انفاق کم نظیر بود، زمانی میخواست از «کوفه» از راع شظ با کشتی به قصد زیارت به کربلا برود، طلاب محتاج دور ماو را گرفته بودند و ایشان هم هرچه داشت به آنخا داده و فقط مقداری برای هزینه راه برداشته بود. با ملاطفت به طلاب میگفت: اگر خدا برساند، باز هم میدهم! خادمم گفته بود: به اینها خشم کنید تا بروند. ایشان فرموده بود: چه کنم حشمم نمی آید!

نکته های ناب از آیت الله بهجت چاپ چهلم صفحه ی 53
حکایتی دیگر از مرحوم شربیانی اگر ندهید از گرسنگی و سرما میمیرم و مُرد!

نظرات() 

اگر ندهید از گرسنگی و سرما میمیرم و مُرد!

پنجشنبه 15 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:حکایت، 

بسم الله الرحمن الرحیم

مرحوم شریبانی
مرحوم شربیانی از مراجع قریب عصر ما بود و بنده نوه هایش ر ا دیده بودم، در بذل و بخشش مرد عجیبی بود، اهلاق هم به حدی خوب بود که اگر به کسی چیزی هم نمیداد، از نزدش راضی و خوشحال بر میگشت، چه رسد یه این که میداد و چه خوب هم میداد!
با این حال، یم شب که آقا پس از به جا آوردم نماز به طرف خانه می آیدف پیرمردی می آید و به ایشان میگویید: آقا، چیزی مرحمت کن و مکرّر میگوید» آقا چیزی بدهید، هوا سرد است - و اتفاقاً هوا هم سرد بود - گرسنه ام، اگر چیزی به من ندهید میمیرم. تقریباً تحدی میکرد که اگر ندهی هوا سرد است از گرسنگی و سرما میمیرم . ولی آقا اعتنا نمیکند و داهل هانه میشود. آقا زاده و اهل بیت آقا هم تابع آقا بودند، جون آقا چیزی نفرموده بود آنها هم ساکت بودند.
میگفت: تا بیدار بودیم، میشنیدیم که صدایش بلند بود، تا اینکه بیدار شدیم دیدیم صدایی نیست و رفتیم دیدم مرده است، خودش هم گفته بود مه گرسنه ام، هوا سرد است، اگر ندهید میمیرم.
به هر حال آقا دستور دادند که تجهیزش کنند، ولی اطرافیان با خود میگفتند: آقا این شخص را کشت! ولی آن شخص پوستین بسیار کهنه ای در بر داشت، وقتی که خواستند آن را جا به جا کنند، پوستین شکافی خورد و لیره ها سرازیر شو، شمردند و دیدند هفتصد لیره داشته با این وجود میگفته: گرسنه ام، هوا سرد است، اگر ندهید از گرسنگی و سرما میمیرم، و همینطور هم شد!
نکته های ناب از آیت الله بهجت چاپ چلم صفحه ی 52

نظرات() 

چه کنیم معصیت نکنیم؟

دوشنبه 12 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:حکایت، 

بسن الله الرحمن الرحیم 

چه کنیم معصیت نکنیم؟
برای تسهیل طاعت و اجتناب از معصیته راهی جز این نداریم که متوجه شئیم و یقین کنیم که طاعت، نزدیکی به تمام نعمت ها و خوشی ها و دارایی ها و عزت ها و ... است، و معصیت عبارت است از محرومیت و ناخوشی و نداری و ذلت و...
آیت الله بهجت، نماز شب


تعطیلی درس برای به پا داشتن نماز شب
زمانی سید بحر العلوم درس را تعطیل نمود، علت را پرسیدند، فرمود: آخر شب از مدرسه ای میگذشتم دیدم طلاب خوابیده اند و برای نماز شب و تهجد بیدار نیستند.

نکته های ناب از آِت الله بهج، چاپ چهلم، صفحه ی 51

نظرات() 

اگر شیخین از ظلم خود به حضرت فاطمه (س) توبه کرده ان

پنجشنبه 1 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:حکایت، 

بسم الله الرحمن الرحیم

فاطمه

اگر شیخین از ظلم خود به حضرت فاطمه)س( توبه کرده اند...

چند نفر از علمای عامه از «بغداد» که معتقد بودند شیخین از ظلم خود به حضرت فاطمه{س} توبه کرده اند به «کربلا» آمده بودند تا با علمای شیعه بحث و مناظره کنند.

یکنفر شبانه نزد آخوند دربندی رفت و جریان را به اطلاع ایشان رسانید. ایشان همان شب در مجلسی که علما در آن بودند بالای منبر تشریف برد و فرمود:« اللهم العن ابابکر.»؛

علمای عامه بسیار ناراحت شدند. ایشان بعد از مدتی فرمود:

«استغفر الله.»؛

طولی نکشید فرمود:

«اللهم العن عمر.»؛

دوباره استغفار کرد. باز فرمود:

«اللهم العن عائشة.»

بار سوم استغفار کرد و از منبر پایین آمد و از مجلس خارج شد.


نکته های ناب از آیت الله بهجت چاپ چهلم صفحه 44

نظرات() 

تنها از نماز خواندن لذتّ می برم

یکشنبه 21 تیر 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:حکایت، 

بسم الله الرحمن الرحیم
نماز ستون دین است

آقای میرزا حسین میرزا خلیل در سن نود سالگی می فرموده است: «غذا خوردن برای من مانند این است که انبان و کیسه را پر میکنم و هیچ از غذا خوردن لذتّ نمی برم، آن چه از آن لذت می برم نماز خواندن است.»   

شخصی می گفت:« مکرّر می دیدم ایشان بعد از نماز صبح در بالاسر  حضرت امیر در مصلّی می ایستاد و تا طلوع افتاب به نماز مشغول میشد» 

نکته های ناب از آیت الله بهجت، چاپ چهلم، صفحه 43 

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 3 
  • 1  
  • 2  
  • 3  

← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :