تبلیغات
مسجد ما - مطالب رضا کوهی زاد
مسجد ما
قایقی باید ساخت...
بسم الله الرحمن الرحیم
وب نوشتی کوچک با نیتی بزرگ، خدمت به دین. امید است این مطالب قدمی کوچک باشد برای نیل به سوی آگاهی بیشتر و عمیق تر و جرقه ای
برای ذهن های آماده...

او همه را می پذیرد ...

چهارشنبه 4 شهریور 1394

نویسنده: رضا کوهی زاد | طبقه بندی:حکایت، 

             امام رضا     


روزی در صحن انقلاب دو نفر خانم را دیدیم که با حجاب نا مناسب وارد حرم شدند.همکارم نزد آنها رفت و گفت: امشب، شب ولادت حضرت زهرا (س) است و شما در چنین مکان مقدسی قرار دارید،لطفاً حجابتان را رعایت کنید.
آنها گفتند: ما مسلمان نیستیم مریضی در تهران داریم که همه دکترها از او قطع امید کرده اند، یکی به ما گفت اگر بتوانید امشب که شب میلاد حضرت زهرا (س) است خودتان را به حرم امام رضا (ع) در مشهد برسانید، امیدوار باشید اگر خدا بخواهد شفای بیمارتان را ازآقا می گیرید. ما هم به سختی بلیت هواپیما تهیه کردیم و به اینجا آمدیم.همکارم آنها را به کنار پنجره فولاد برد. بشدت پشت پنجره فولاد گریه می کردند.مدتی گذشت تا تلفن همراه یکی از آنها زنگ زد و به او اطلاع دادند که حال مریض در تهران رو به بهبود است، به هوش آمده و بلند شده و روی تخــتش نشــسته اسـت. 
بیمار گــفته بود: شخصی نورانی را دیدم که به سویم آمـد و گـفت بلند شـو که تو شـفا گرفته ای!
 
منبع: تبیان زنجان  

نظرات() 

جوان مردان ، جوان مردی کجا رفت؟

چهارشنبه 24 تیر 1394

نویسنده: رضا کوهی زاد | طبقه بندی:چند رسانه ای، 

نظرات() 

ریاضی علوی

یکشنبه 21 تیر 1394

نویسنده: رضا کوهی زاد | طبقه بندی:حکایت، 

ریاضی علوی


تقسیم 17 شتر
شخصی در حال مرگ بود و قبل از مرگش او وصیت کرد: من 17 شتر و 3 فرزند دارم
شتران مرا طوری تقسیم کنید که بزرگترین فرزندم  نصف انها را و فرزند دومم یک سوم انها را و فرزند کوچکم یک نهم  مجموع شتران را به ارث ببرند

وقتی که بستگانش بعد از مرگ او این وصیت نامه را مطالعه کردند  متحیر شدند و به یکدیگر گفتند ما چطور می توانیم این 17 شتر را به این ترتیب تقسیم کنیم؟
و بعد از فکر کردن زیاد  به این نتیجه رسیدند که تنها یک مرد در عربستان می تواند به انها کمک کند
بنابراین انها به نزد امام علی رفتند تا مشکل خود را مطرح کنند
حضرت فرمود: رضایت میدهید که من شترم را با شتران شما اضافه کنم آنگاه تقسیم بنمایم. گفتند: چگونه رضایت نمی دهیم. پس شتر خویش را به شتران اضافه نمود و به فرزند بزرگ که سهمش نصف شتران بود، نه شتر داد. به فرزند دوم که سهمش ثلث شتران بود، شش شتر داد و به فرزند سوم که سهم او یک نهم بود، دو شتر داد  و در اخر یک شتر باقی ماند که همان شتر  حضرت بود.

ادامه مطلب

نظرات() 

آرزوی یک شهید بسیجی

چهارشنبه 10 تیر 1394

نویسنده: رضا کوهی زاد | طبقه بندی:حکایت، معرفی، 

شهید محمود عباسی


      آنچه خـواهید خواند ، قسـمتی از وصـیتنامه ی نوجـوان بسیجی ،
شــهید محـــمود عبــاســـی از رزمــنـدگـان گـروهـان نـجــف اشــرف
(لشکر 7 ولی عصـر (عج)) می باشد. این وصیت نامه در عین سـادگی، 
به طرز تکان دهندهای، نشـانی از روح بزرگ نوجوانی خوزستانی است:



     ... دوست دارم با لباسی که شهید می شوم به خاکـم بسـپارید تا 
روز قــیامت فـرا رسـد با لبـاس خـونیـن ...سر از قـبر در آورم... هـمه ما 
مسئولیم و باید فردای محشر جوابگوی پیغمبر و ائمه و شهدا باشیم...

     پدرم! استاد! مرادم!
     از راه دور دســتهـای پیـنـه بسـته تـو را می بـوسـم و همـچــنیـن 
دستهای مادرم را می بوسم.
     پدرجان! هرگاه مرخصی میآمدم خیلی دلم می خواست خم شـوم 
و دسـتهایت را ببوسـم، متاسـفـانه رویـم نمیشـد. الحــمدلله چـندبار 
دســت مـادرم را بوسـیدم ، اکــنـون این آرزو را با خـود به گــور میبـرم ، 
امــیـدوارم با آن بزرگـــواری که در شـــما ســـراغ دارم مـــرا ببـخـــشـید 
و حـــلال کـنید ... 
 

     از خـواهر عـزیزم ... عـذرخـواهی کـنید ، چـون نـه برای عقـدش و 
نه برای عروسـیش نتوانسـتم بیایم و حتما او مهــر خـواهری رافـراموش 
نمیکند و در عـزای مـن شـرکـت می کند ...

نظرات() 

← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :