تبلیغات
مسجد ما - مطالب محمد مهدی قاسم زاده
مسجد ما
قایقی باید ساخت...
بسم الله الرحمن الرحیم
وب نوشتی کوچک با نیتی بزرگ، خدمت به دین. امید است این مطالب قدمی کوچک باشد برای نیل به سوی آگاهی بیشتر و عمیق تر و جرقه ای
برای ذهن های آماده...

اهمیت تزکیه نفس

سه شنبه 17 شهریور 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:معرفی، قرآن، 


به نام خداوند بخشاینده و مهربان
سوگند به خورشید و گسترش روشنی اش«1»
و به ماه هنگامی از پی آن برآید«2»
و به روز هنگامی که خورشید را به خوبی آشکار کند«3»
و به شب هنگامی که خورشید را فروپوشید«4»
و به آسمان و آنکه آن را بنا کرد«5»
و به زمین و آنکه آن را گستراند«6»
و به نفس و آنکه آن را درست و نیکو نمود«7»
پس بزه کاری و پرهیزکاری اش را به او الهام کرد«8»
بی تردید کسی که نفس را [از آلودگی پاک کرد و] رشد داد، رستگار شد«9»
و کسی که آن  را [به آلودگی ها و امور بازدارنده از رشد] بیالود [از رحمت حق] نا امید شد«10»
....
برای مشاهده باقی نوشته به قسمت «ادامه مطلب» رجوع کنید

ادامه مطلب

نظرات() 

نظر سنجی

دوشنبه 16 شهریور 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده |

لطفا در نظرسنجی شرکت نمایید
متشکرم...

نظرات() 

هی می گفتم کلش بازی نکنید ها!!!

دوشنبه 16 شهریور 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:اخبار، 

[http://www.aparat.com/v/Mboyn]


توی این کلیپ صوتی رائفی پور راجع به اهداف سازندگان بازی کلش آف کلنز صحبت می کنه و از عواقب اون می گه.

نظرات() 

اسراری از دفاع مقدس

دوشنبه 16 شهریور 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:دفاع مقدس، معرفی، 

[http://www.aparat.com/v/EKNZS]

بعد از شنیدن این سخنرانی ممکن است تعجب کنید که واقعا ما با این ها جنگیدیم چطور ممکنه؟ پس چرا هیچکدامش را در کتاب هایمان نخوانده ایم؟ چرا ما نباید این ها را بدانیم؟ چرا ما باید نسبت به جنگ هشت ساله از این واقعیت ها بی خبر باشیم؟

نظرات() 

من زنده ام

یکشنبه 15 شهریور 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:دفاع مقدس، معرفی، دل نوشت، 

بسم الله الرحمن الرحیم







این کتاب را نوشتم که بگویم:
من زنده ام که فراموش نکنیم از خانواده آبیان، پدر و پسر که در یک روز شهید شدند و مادر، حجله ی همسر و فرزندش را با هم چید.
من زنده ام که فراموش نکنیم هنوز هم میثم پسر طلبه ی شهید حسین زاده(مفقودالاثر) هر شب چشم انتظار، پشت در حیاط می خوابد که شاید یک روز پدرش بی خبر در خانه را بزند و او اولین نفری باشد که در را به رویش باز کند.
من زنده ام که فراموش نکنیم ما آزادگان هنوز شب ها با کابوس زندان الرشید و استخبارات، قتلگاه های عنبر، رمادیه، تکریت و موصل از خواب می پریم بی آنکه سازمان های مدافع حقوق بشر به آن همه جنایات پاسخی داده باشند.
من زنده ام که فراموش نکنیم جنگ تحمیلی هشت ساله، جنگ دنیا با ایران بود و دفاع ما یک دفاع یک تنه بود. میگ و میراژهایی که بمب بر سر ما می ریختند هدیه ی شوروی و فرانسه بودند و مواد اولیه ی بمب های شیمیایی گاز خردل و سیانور، تحفه ی آلمان به رژیم بعث عراق بود. هواپیماهای خبر چین آواکس و ناوهایی که نفت کش های عربستان و کویت را اسکورت می کردند، همه چشم روشنی آمریکا به صدام بود. آنها با ناوچه هایی که به رژیم بعثی عراق پیشکش می کمردند با هواپیماهای سوپراتاندار به سکوهای نفتی ما حمله ور می شدند. ناجوانمردانه تر اینکه این جنگ را به تمام شهرها و خیابان ها و مردم بی سلاح و بی دفاع کشانده بودند و با موشک های نه متری و دوازده متری، کوچه های دو متری را مورد اصابت قرار می دادند تا هیچ جان پناهی برای ودکان، مادران و غیر نظامیان باقی نگذارند. حالا چطور فرزندان ما باید باور کنند کشورهایی که اسلحه در اختیار صدام می گذاشتند، تغییر روش داده اند و دوستدار صلح و مدافع حقوق بشر شده اند؟
من زنده ام که فراموش نکنیم قصه ی سیصد شهید غریب اردوگاه ها و زندان های عراق را و یادمان نرود برای رژیم معثی عراق چقدر جان اسیر بی بها و ارزان بود:
کاش دنیا بداند که بعثی ها چطور در جشن تموز (پیروزی کودتای صدام) رضا زاهدی را مجبور کردند اواز بخواند و برقصد و او تن به این کار نداد و یک سرباز عراقی آنقدر او را زد که بر اثر خونریزی مغزی از دنیا رفت.
کاش دنیا بداند که بر اسیران جنگی عملیات رمضان چه رفت و از برادر فرزام بپرسد که بعثی ها جشن تموز را در جبهه چگونه برگزار کردند و چگونه در مقابل چشمان بهت زده ی آنها، اسرا را به رگبار بستند و با تانک های تی-62 پیکر آنها را با خاک یکسان کردند و تعداد دیگری را آتش زدند و هر چه بچه ها فریاد زدند آنها بیشتر هلهله و پایکوبی کردند و در آخرن بخش این ضیافت عده ای دیگر را به تانک و جیپ های نظامی بستند و آنقدر روی زمین کشیدند تا به شهادت رسیدند.
کاش دنیا بداند محمد علی جعفری بر اثر ضربه های چوب بر سرش شهید شد.


از قسمت آغاز سخن کتاب«من زنده ام» که توصیه می کنم این کتاب رو بخونید برای رغبت بیشترتون برای خوندن این کتاب باید بگم که رهبر گرامی انقلاب هم یادداشتی در ابتدای این کتاب نوشتند که در نوع خودش جالب توجه است.

نظرات() 

پندی از یک کتاب

چهارشنبه 10 تیر 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده |

به نام خدا




پدر و مادرت را نگاه کن. نگاه کردن به جمال مادرت خودش عبادته. فرمان مادر را ببر، ببین که چه بر سر تو خواهد آمد هر چه مادرت سخت گیرتر باشد فرمانش را ببر...
اگر مادرتند باشد فرمان بردن از او اثرش بیشتر است فرمان مادر خوش اخلاق را که همه می برند.
اگر به غریبه هم بگوید اینجا بیا، خواهد گفت: خانم چشم!کارش را رها میکند و بار او را بر می دارد و یا راه او را باز می کند. اگر مادر و پدر تندی دارید تا فرمان او را بردید آن وقت می فهمید چه کرده اید.
خداوند متعال نشانت خواهد داد که ببین چه کرده ای، کار بزرگان را انجام دادی...
حاج اسماعیل دولابی

نظرات() 

سلام یهود

یکشنبه 7 تیر 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:حکایت، 

بسم الله الرحیم الرحیم
مرتضی مطهری
عایشه همسر رسول اکرم در حضور رسول اکرم نشسته بود که مردی یهودی وارد شد. هنگام ورود به جای سلام علیکم گفت:السام علیکم. یعنی مرگر بر شما. طولی نکشید که یکی دیگر وارد شد ، او هم به جای سلام گفت : السام علیکم. معلوم بود که تصادف نیست ، نقشه ای است که با زبان، رسول اکرم را آزار دهند. عایشه سخت خشمناک شد و فریاد بر آورد که:مرگ بر خود شما و ...
رسول اکرم فرمود:ای عایشه!ناسزا مگو. ناسزا اگر مجسم گردد بدترین و زشت ترین صورتها را دارد.نرمی و ملایمت و بردباری روی هر چه گذاشته شود آن را زیبا می کند و  زینت میدهد، و از روی هر چیزی برداشته شود از قشنگی و زیبایی آن می کاهد. چرا عصبی و خشمگین شدی؟ عایشه: مگر نمی بینی یا رسول الله که اینها با کمال وقاحت و بی شرمی به جای سلام چه می گویند؟
_چرا، من هم در جواب گفتم:علیکم(بر خوود شما) همین قدر کافی بود.


برگرفته از کتاب داستان راستان اثر شهید مطهری

نظرات() 

بوی سوختنی می آید

پنجشنبه 4 تیر 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:حکایت، 

بسم الله الرحمن الرحیم
آتش بوی سوختنی
در زمانی نه چندان دور شیخی بود که مردم هم او را دوست داشتند و هم قبولش داشتند. شیخ روزی بالای منبر قبل از شروع سخنرانی اش به حاضران در مجلس گفت بوی سوختنی می آید حاضران با این که بویی احساس نمی کردند اما بخاطر اینکه شیخ حرف بیهوده ای نمی زد بلند شدند و همه جا را گشتند تا هم خیال خود و هم خیال شیخ را راحت کنند. 
چیزی پیدا نکردند به شیخ گفتند که خیالتان راحت هیچ جای نگرانی نیست. اندکی گذشت شیخ دوباره گفت:بوی سوختنی می آید و دوباره حاضران... چندی به همین منوال گذشت و شیخ گفت:ای دوستان عزیز من یک پیرمرد ساده هستم ولی وقتی به شما شماگفتم بوی سوختنی می آید همه تان برخاستید و همه جا را گشتید عزیزان حواسمان هست که خدا در قرآن به ما چند بار گفته بوی سوختنی می آید ؟ ولی ما سخن قرآن را به اندازه یک خطیب ساده هم باور نداریم!

نظرات() 

شهدا شرمنده ایم

دوشنبه 28 اردیبهشت 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:دفاع مقدس، دل نوشت، 

به نام خدا

شهدا

انگار خورشید می دانست نباید طلوع کند انگار میدانست نباید هوا آنقدر روشن شود تا چهره اش را برای آخرین بار آنقدر واضح ببینند . انگار او میدانست این آخرین نگاه های شهید به همسر و فرزندانش است شاید خدا خبردارش کرده بود تا آن را امتحان کند که طلوع را به تاخیر می اندازد یا نه و خورشید سربلند از این امتحان بیرون آمد. وداع تلخی بود مخصوصا که هوا گرگ و میش بود و اشکهایی که بر رخساره همسر میریخت زیاد معلوم نبود اما حال دلش معلوم بود اصلا شاید هوای اول صبح به همین خاطر این قدر عجیب است که صورت تار است و باطن روشن.

بچه ها خواب بودند آخر مادرشان نمیخواست از حالا با این صحنه ها مواجه شوند نمی خواست مفهوم مرگ، مفهوم ندیدن را در آن سن به آنها بگوید شاید به همین خاطر بود که وقتی بچه ها از حال پدر جویا شدند با چشمانی سرخ و دلی سرخ تر گفت: بابا رفته سفر معلوم نیست کی میاد.

او حتما آیه ی " و لا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا ..." را خوانده بود که گفت معلوم نیست.

البته حتما منظورش این بود که معلوم نیست ما کی آمدنش را بفهمیم اما باید با کودک به اندازه عقلش سخن گفت . پدر رفت و از او فقط یک خاطره ماند و جای خالی حضوری که با چشمان دل پر میشد .

هنوز هم  وقتی با آن پسر بچه ای که خیلی زود داغ یتیمی را چشید گفت وگو کنی و جایی از پدر سخن بگویی سر او را میبینی که مدام به اطراف میچرخد و دنبال راه گریزی است از این بحث آخر او هیج حس مشترکی درباره پدر با تو ندارد. او نچشیده است مهر پدر را.

 اما ما که نه تنها هرگز حال او را نخواهیم فهمید بلکه پشت سرشا ن حرف میزنم که آری وضعشان خوب است و به آنها میرسند . اما حال آنها را فقط خدا میداند و خودشان و شاید بسیار اندک اش را تخیل ما هنگامی که به خاطرات کودکی فکر می کنیم. آنجاهایی که پدر به دادمان رسید مثلا با دوچرخه به  زمین خوردیم او بلندمان کرد به مغازه رفتیم و گفتیم : بابا اونو برام میخری؟ و پدر با لبخند و یک بوسه برایمان خرید. آنجاهایی که کسی اذیتمان کرد و به او گفتیم : به بابام میگما! آنجاهایی که پدر به مسافرت میرفت و ما اولین شب رفتنش به او فکر میکردیم که کی می آید و از مادر حالش را جویا می شدیم و وقتی که می آمد از شور شوق اینکه پدر آمده و اینکه شاید هدیه ای گرفته سر از پا نمی شناختیم و این ها که گفتم از دوران کودکی بود و خاطرات از پدر زیاد است. کمک های مادی و معنوی اش که فقط کافیست کمی فکر کنیم و ماشین خاطرات را روشن کنیم و به عقب برگردیم و به حضورش فکر کنیم که اگر نبود ...

اما فرزند شهید هیچکدام از این حس ها را نچشیده در عوض آن حس تلخ یتیمی، حس تلخ خنده ی تمسخر آمیز دوستان در مدرسه، حس تلخ مقایسه کردن خودش با همسایه رو به رو که  پدری فرزندش را به پارک برای بازی می برد ولی او... و هزاران حس تلخی که ما هیچکداممان نچشیدیم و جالب اینجاست خود آن شهیدی که فرزندش یتیم شد نخواست که ما بچشیم...

شهدا شرمنده ایم...

نظرات() 

پنج حدیث درباره زنان

جمعه 7 فروردین 1394

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده |

پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله فرمودند: اِنَّ مِن خَیرِ نِسَائَكُم اَلمُتَبَرَّجَةَ مِن زَوجِها الحصَانَ عَن غَیرِه ؛ بهترین زنان شما، زنی است که برای شوهرش آرایش و خودنمایی کند، اما خود را از نامحرمان بپوشاند. بحارالانوار، ج 103، ص 235 اخلاق و توصیه ها-همسران-خصوصیات(بایدها و نبایدها)-شوهر داری-حجاب، عفاف و پاکدامنی

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 8 
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  

← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :