تبلیغات
مسجد ما - پدر کودکان
مسجد ما
قایقی باید ساخت...
بسم الله الرحمن الرحیم
وب نوشتی کوچک با نیتی بزرگ، خدمت به دین. امید است این مطالب قدمی کوچک باشد برای نیل به سوی آگاهی بیشتر و عمیق تر و جرقه ای
برای ذهن های آماده...

پدر کودکان

جمعه 23 مرداد 1394

نویسنده: رضا کدخدایی | طبقه بندی:خاطرات، 

بسم الله الرحمن الرحیم

  چمران

اولین عید بعد از ازدواج مان بود. لبنانی ها هم رسم دارند که دور هم جمع شوند. مصطفی به خانه ی پدرم نیامد و در موسسه ماند. شب از او پرسیدم: «خیلی دوست دارم بدونم چرا نیومدی؟» گفت: « الآن عیده، خیلی از بچه ها رفتن پیش خونواده هاشون، اون ها وقتی بر می گردن، برای این سیصد، دویست نفری که توی مدرسه موندن، تعریف می کنن که چنین و چنان شد. من باید توی موسسه بمونم، با این ها ناهار بخورم، سر گرم شون کنم، تا وقتی اون ها تعریف کردن، این ها هم چیزی برای گفتن داشته باشن.»

گفتم: «خب، چرا غذایی رو که مادرم فرستاده بود، نخوردین؟ نان و پنیر و چای خوردین؟» گفت: «اون غذا، غذای مدرسه نبود.» گفتم: «شما دیر اومدین، بچه ها نمی دیدن که شما چی خوردین.» اشک هایش جاری شد و گفت: «خدا که می بینه...»

از کتاب«چمران مظلوم بود» به روایت «غاده جابر»

نظرات() 
choc
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 10:59 ق.ظ
Everything is very open with a precise description of
the issues. It was truly informative. Your site is useful.
Thanks for sharing!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :