تبلیغات
مسجد ما
مسجد ما
لا حول و لا قوة الا بالله
بسم الله الرحمن الرحیم
وب نوشتی کوچک با نیتی بزرگ، خدمت به دین. امید است این مطالب قدمی کوچک باشد برای نیل به سوی آگاهی بیشتر و عمیق تر و جرقه ای
برای ذهن های آماده...

به بهانه انتخابات

سه شنبه 29 فروردین 1396

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:سیاسی، تاریخ، طنز، اخلاق، 

بسم الله الرحمن الرحیم
به بهانه انتخابات پیش رو  تصمیم دارم چند خطی راجع به این موضوع حیاتی و سرنوشت‌ساز بنویسم:
برخی شیوه‌های تبلیغاتی به شدت فریبنده است! به عبارت دیگر برخی سخنان نامزدهای انتخاباتی فقط به درد روزهای تبلیغات می‌خورد. یعنی حرف‌هایی که به مذاق مردم خوش می‌آید ولی فقط وعده‌هایی توخالی است!
یکی از این شیوه‌ها سردادن شعارهای بادکنکی است. یعنی قبل از انتخابات با تبلیغات فریبنده این بادکنک مظلوم(!) را باد می‌کنند و بعد از انتخاب شدن خالی!
به هر حال درست نیست بعضی‌ نامزدها تنها راه حل کشور را تغییر دولت بدانند. جالب است بدانید برخی از نامزدهایی که مدام به شرایط کشور ایراد می‌گیرند و خدشه وارد می‌کنند و از اینکه تمام مشکلات اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و ... چهاردهه انقلاب در دولت آقای فلانی حل نشده گله و شکایت دارند و از جانب مردم طلبکارند خودشان در برهه‌هایی از زندگی بابرکتشان برای انقلاب (!) تقریبا هیچ کار خاصی انجام نداده‌اند و در همان بدنه فاسد جاگرفته‌اند و برطبق همان پیش رفته‌اند و خبر از تغییر و اصلاح و ... هرگز و ابدا نبوده است. بهتر است این آقایان تجدید نظری در رفتار انتخاباتی خودشان داشته باشند. 
و من الله التوفیق ...

نظرات() 

چله‌نشین

چهارشنبه 27 بهمن 1395

نویسنده: محمد مهدی قاسم زاده | طبقه بندی:فرهنگ، سیاسی، معرفی، دل نوشت، انقلاب، 


بسم الله الرحمن الرحیم

شب سردی بود. پشت میز پدرم نشسته بودم و او هم روبه‌رویم بود. صدای رادیو بلند بود. شب آرام پیش می‌رفت و ما در حال استراحت بودیم ناگهان گوینده رادیو اعلام کرد "خبر فوری". گوش‌هایم را تیز کردم تا خبر را بشنوم، خبری که هیچ‌گاه انتظار شنیدنش را نداشتم؛ "آیت‌الله هاشمی رفسنجانی دچار ایست قلبی شد و به بیمارستان شهدای تجریش انتقال یافت" چشمانم داشت از حدقه بیرون می‌آمد اما ای کاش خبر همین جا تمام می‌شد. گوینده رادیو ادامه داد "حال وی چندان خوش نیست!" انگار با پتک به سرم کوبیده باشند، گیج شدم. چرا این را گفت؟! حتماً اتفاقی افتاده، نکند ...

هاج و واج تلفن همراه پدرم را برداشتم و به سراغ کانال‌های خبری تلگرام رفتم. دوست داشتم این خبر شایعه‌ای بیش نبوده باشد اما نه، نه شایعه نبود. پدرم با نگرانی پرسید چه شده؟ نتوانستم حرف بزنم. هاج و واج نگاهش کردم و گوشی را به دستش دادم و به خبر تلخی که روی صفحه موبایل درج شده بود اشاره کردم. خواند و مرا نگاه کرد. چه صحنه‌های تلخ و عجیبی بود. نگاه‌ها بیشتر از آنکه فکر می‌کردم به هم گره خورده بود و اصلاً به سخن گفتن میدان نمی‌داد. مصداق شعر "گوش کن با لب خاموش سخن می‌گویم/ پاسخم گو به نگاهی که زبان منو توست" شدیم. لحظاتی فقط به هم خیره شده بودیم و هر دو به یک چیز واحد فکر می‌کردیم: "مرگ ناجی انقلاب"

باورش خیلی سخت‌تر از آنی بود که فکر می‌کردم. آن شب چندین کیلومتر پیاده‌روی کردیم و حرف زدیم. شب سردی بود، خیلی سرد.

چهل روز از آن شب تلخ و سرد می‌گذرد و داغ او بر دلم تازگی دارد. دلم برای صداقت و حق‌طلبی‌اش تنگ شده، دلم برای صبر و استقامتش تنگ شده. ساده‌تر بگویم "هوایش را کردم"

ما را عبای گرم تو امید می‌داد/ در برگ‌ریزان‌های سرد فصل پاییز.

چهل روزی می‌شود سایه پر مهرت از سر اسلام رفته! امروز ایران عزادار نیست، اسلام عزادار است. این سخن اغراق نیست، هرگز! اسلام عزیز که قریب به چهل سال است در ایرانمان جان گرفته مدیون توست. این را من نمی‌گویم که پیر جماران گفت: "بدخواهان بدانند هاشمی زنده است، چون نهضت زنده است"

چهل روزی می‌شود دلم برای بغض‌های سوزناکت وقتی از امیرکبیر سخن می‌گفتی گرفته. دلم برای لحن آرام و پرمهر و گلایه‌ات وقتی که گفتی "هدیه بدی به بیت امام دادید" گرفته. دلم برای خاطره خواندن‌هایت "روزی در جمع یاران به بهشتی گفتم ..." گرفته!

حاج شیخ اکبر تاریخ هرگز ندای حق‌طلبی تو را از یاد نخواهد برد و درس وحدتی که تو به ما دادی از ذهنمان نخواهد رفت. آقا ما را ببخش که گاهی نادانسته به شما تهمت‌های ناروا زدیم. مثل همیشه ببخش که بخشش سزاوار توست.

عزیز جان سلام ما را به امام و یاران شهیدتان برسان...

نظرات() 

مثل صدای پرنده

پنجشنبه 25 آذر 1395

نویسنده: علیرضا شالفروش |

بسم الله الرحمن الرحیم

با عرض پوزش از مخاطبان گرامی، باید بگم که برای خواندن ادامه داستان و داستان هایی با موضوع مشابه به سایت http://tabikaran.blog.ir مراجعه کنید.

نظرات() 

مثل صدای پرنده / قسمت ۶۶

یکشنبه 16 آبان 1395

نویسنده: علیرضا شالفروش | طبقه بندی:دفاع مقدس، خاطرات، 

بسم الله الرحمن الرحیم

زندگی نامه دختر شهید سید علی حسینی

پشت سر هم زنگ می زد ... توان جواب دادن نداشتم ... اونقدر حالم بد بود که اصلا مغزم کار نمی کرد که می تونستم خیلی راحت صدای گوشی رو ببندم یا خاموشش کنم ... توی حال خودم نبودم ... دایسون هم پشت سر هم زنگ می زد ...

- چرا دست از سرم برنمی داری؟ ... برو پی کارت ...

- در رو باز کن زینب ... من پشت در خونه ات هستم ... تو تنهایی و یک نفر باید توی این شرایط ازت مراقبت کنه ...

- دارو خوردم ... اگر به مراقبت نیاز پیدا کنم میرم بیمارستان...

یهو گریه ام گرفت ... لحظاتی بود که با تمام وجود به مادرم احتیاج داشتم ... حتی بدون اینکه کاری بکنه ... وجودش برام آرامش بخش بود ... تب، تنهایی، غربت ... دیگه نمی تونستم بغضم رو کنترل کنم ...

- دست از سرم بردار ... چرا دست از سرم برنمی داری؟ ... اصلا کی بهت اجازه داده، من رو با اسم کوچیک صدا کنی؟...

اشک می ریختم و سرش داد می زدم ...

- واقعا ... داری گریه می کنی؟ ... من واقعا بهت علاقه دارم... توی این شرایط هم دست از سرسختی برنمی داری؟ ...

پریدم توی حرفش ...

- باشه ... واقعا بهم علاقه داری؟ ... با پدرم حرف بزن ... این رسم ماست ... رضایت پدرم رو بگیری قبولت می کنم ...

چند لحظه ساکت شد ... حسابی جا خورده بود ...

- توی این شرایط هم باید از پدرت اجازه بگیرم؟ ...

آخرین ذره های انرژیم رو هم از دست داده بودم ... دیگه توان حرف زدن نداشتم ...

- باشه ... شماره پدرت رو بده ... پدرت می تونه انگلیسی صحبت کنه؟ ... من فارسی بلد نیستم ...

- پدرم شهید شده ... تو هم که به خدا ... و این چیزها اعتقاد نداری ... به زحمت، دوباره تمام قدرتم رو جمع کردم ... از اینجا برو ... برو ...

و دیگه نفهمیدم چی شد ... از حال رفتم ...

پایان قسمت شصت و ششم

نظرات() 

مثل صدای پرنده / قسمت ۶٥

یکشنبه 16 آبان 1395

نویسنده: علیرضا شالفروش | طبقه بندی:دفاع مقدس، خاطرات، 

بسم الله الرحمن الرحیم

زندگی نامه دختر شهید سید علی حسینی

یکی از بچه ها موقع خوردن نهار ... رسما من رو خطاب قرار داد ...

- واقعا نمی فهمم چرا اینقدر برای دکتر دایسون ناز می کنی... اون یه مرد جذاب و نابغه است ... و با وجود این سنی که داره تونسته رئیس تیم جراحی بشه ...

همین طور از دکتر دایسون تعریف می کرد ... و من فقط نگاه می کردم ... واقعا نمی دونستم چی باید بگم ... یا دیگه به چی فکر کنم ... برنامه فشرده و سنگین بیمارستان ... فشار دو برابر عمل های جراحی ... تحمل رفتار دکتر دایسون که واقعا نمی تونست سختی و فشار زندگی رو روی من درک کنه ... حالا هم که ...

چند لحظه بهش نگاه کردم ... با دیدن نگاه خسته من ساکت شد ...از جا بلند شدم و بدون اینکه چیزی بگم از سالن رفتم بیرون ... خسته تر از اون بودم که حتی بخوام چیزی بگم ...

سرمای سختی خورده بودم ... با بیمارستان تماس گرفتم و خواستم برنامه ام رو عوض کنن ...

تب بالا، سر درد و سرگیجه ... حالم خیلی خراب بود ... توی تخت دراز کشیده بودم که گوشیم زنگ زد ...

چشم هام می سوخت و به سختی باز شد ... پرده اشک جلوی چشمم ... نگذاشت اسم رو درست ببینم ... فکر کردم شاید از بیمارستانه ... اما دایسون بود ... تا گوشی رو برداشتم بدون مقدمه شروع کرد به حرف زدن ...

- چه اتفاقی افتاده؟ گفتن حالتون اصلا خوب نیست ...

گریه ام گرفت ... حس کردم دیگه واقعا الان میمیرم ... با اون حال ... حالا باید ...

حالم خراب تر از این بود که قدرتی برای کنترل خودم داشته باشم ...

- حتی اگر در حال مرگ هم باشم ... اصلا به شما مربوط نیست ...

و تلفن رو قطع کردم ... به زحمت صدام در می اومد ... صورتم گر گرفته بود و چشمم از شدت سوزش، خیس از اشک شده بود ...

پایان قسمت شصت و پنجم

نظرات() 

مثل صدای پرنده / قسمت ۶۴

شنبه 15 آبان 1395

نویسنده: علیرضا شالفروش | طبقه بندی:دفاع مقدس، خاطرات، 

بسم الله الرحمن الرحیم

زندگی نامه دختر شهید سید علی حسینی

برنامه جدید رو که اعلام کردن، برق از سرم پرید ... شده بودم دستیار دایسون ... انگار یه سطل آب یخ ریختن روی سرم ... باورم نمی شد ... کم مشکل داشتم که به لطف ایشون، هر لحظه داشت بیشتر می شد ... دلم می خواست رسما گریه کنم ...

برای اولین عمل آماده شده بودیم ... داشت دست هاش رو می شست ... همین که چشمش بهم افتاد با حالت خاصی لبخند زد ... ولی سریع لبخندش رو جمع کرد ...

- من موقع کار آدم جدی و دقیقی هستم ... و با افرادی کار می کنم که ریزبین، دقیق و سریع هستن ... و ...

داشتم از خجالت نگاه ها و حالت های بقیه آب می شدم ... زیرچشمی بهم نگاه می کردن ... و بعضی ها لبخندهای معناداری روی صورت شون بود ...

چند قدم رفتم سمتش و خیلی آروم گفتم ...

- اگر این خصوصیاتی که گفتید ... در مورد شما صدق می کرد ... می دونستید که نباید قبل از عمل با اعصاب جراح بازی کنید ... حتی اگر دستیار باشه ...

خندید ... سرش رو آورد جلو ...

- مشکلی نیست ... انجام این عمل برای من مثل آب خوردنه ... اگر بخوای، می تونی بایستی و فقط نگاه کنی ...

برای اولین بار توی عمرم، دلم می خواست ... از صمیم قلب بزنم یه نفر رو له کنم ...

با برنامه جدید، مجبور بودم توی هر عملی که جراحش، دکتر دایسون بود ... حاضر بشم ... البته تمرین خوبی هم برای صبر و کنترل اعصاب بود ... چون هر بار قبل از هر عمل، چند جمله ای در مورد شخصیتش نطق می کرد ... و من چاره ای جز گوش کردن به اونها رو نداشتم ...

توی بیمارستان سوژه همه شده بدیم ... به نوبت جراحی های ما می گفتن ... جراحی عاشقانه ...

پایان قسمت شصت و چهارم

نظرات() 

مثل صدای پرنده / قسمت ۶٣

شنبه 15 آبان 1395

نویسنده: علیرضا شالفروش | طبقه بندی:دفاع مقدس، خاطرات، 

بسم الله الرحمن الرحیم

زندگی نامه دختر شهید سید علی حسینی

خنده اش محو شد ...

- یعنی ... شما از من بدتون میاد خانم حسینی؟ ...

چند لحظه مکث کردم ... گفتن چنین حرف هایی برام سخت بود ... اما حالا ...

- صادقانه ... من اصلا به شما فکر نمی کنم ... نه به شما... که به هیچ شخص دیگه ای هم فکر نمی کنم ... نه فکر می کنم، نه ...

بقیه حرفم رو خوردم و ادامه ندادم ... دوباره لبخند زد ...

- شخص دیگه که خیلی خوبه ... اما نمی تونید واقعا به من فکر کنید؟ ...

خسته و کلافه ... تمام وجودم پر از التماس شده بود ...

- نه نمی تونم دکتر دایسون ... نه وقتش رو دارم، نه ... چند لحظه مکث کردم ... بدتر از همه ... شما دارید من رو انگشت نما و سوژه حرف دیگران می کنید ...

- ولی اصلا به شما نمیاد با فکر و حرف دیگران در مورد خودتون ... توجه کنید ... یهو زد زیر خنده ... اینقدر شناخت از شما کافیه؟ ... حالا می تونید بهم فکر کنید؟ ...

- انسان یه موجود اجتماعیه دکتر ... من تا جایی حرف دیگران برام مهم نیست که مطمئن باشم کاری که می کنم درسته ... حتی اگر شما از من یه شناخت نسبی داشته باشید ... من ندارم ... بیمارستان تمام فضای زندگی من رو پر کرده ... وقتی برای فکر کردن به شما و خوصیات شما ندارم ... حتی اگر هم داشته باشم ... من یه مسلمانم ... و تا جایی که یادم میاد، شما یه دفعه گفتید ... از نظر شما، خدا ... قیامت و روح ... وجود نداره ...

در لاکر رو بستم ...

- خواهش می کنم تمومش کنید ...

و از اتاق رفتم بیرون ...

پایان قسمت شصت و سوم

پ.ن: لاکر، کمد کنار تخت بیمار است.

نظرات() 

مثل صدای پرنده / قسمت ۶٢

جمعه 14 آبان 1395

نویسنده: علیرضا شالفروش | طبقه بندی:دفاع مقدس، خاطرات، 

بسم الله الرحمن الرحیم

زندگی نامه دختر شهید سید علی حسینی

دنبالم، توی راهروی بیمارستان، راه افتاد ... می خواستم گریه کنم ... چشم هام مملو از التماس بود ... تو رو خدا دیگه نیا... که صدام کرد ...

- دکتر حسینی ... دکتر حسینی ... پیشنهاد شما برای آشنایی بیشتر چیه؟ ...

ایستادم و چند لحظه مکث کردم ...

- من چطور آدمی هستم؟ ...

جا خورد ...

- شما شخصیت من رو چطور معرفی می کنید؟ ... با تمام خصوصیات مثبت و منفی ...

معلوم بود متوجه منظورم شده ...

- پس علائق تون چی؟ ...

- مثلا اینکه رنگ مورد علاقه ام چیه؟ یا چه غذایی رو دوست دارم؟ و ... واقعا به نظرتون اینها خیلی مهمه؟ ... مثلا اگر دو نفر از رنگ ها یا غذای متفاوتی خوششون بیاد نمی تونن با هم زندگی کنن؟ ... چند لحظه مکث کردم ... طبیعتا اگر اخلاقی نباشه و خودخواهی غلبه کنه ... ممکنه نتونن ...

در کنار اخلاق ... بقیه اش هم به شخصیت و روحیه است ... اینکه موقع ناراحتی یا خوشحالی یا تحت فشار ... آدم ها چه کار می کنن یا چه واکنشی دارن ...

اما این بحث ها و حرف ها تمومی نداشت ... بدون توجه به واکنش دیگران ... مدام میومد سراغم و حرف می زد ...

با اون فشار و حجم کار ... این فشار و حرف های جدید واقعا سخت بود ... دیگه حتی یه لحظه آرامش ... یا زمانی برای نفس کشیدن، نداشتم ...

دفعه آخر که اومد ... با ناراحتی بهش گفتم ...

- دکتر دایسون ... میشه دیگه در مورد این مسائل صحبت نکنیم؟ ... و حرف ها صرفا کاری باشه؟ ...

خنده اش محو شد ... چند لحظه بهم نگاه کرد ...

- یعنی ... شما از من بدتون میاد خانم حسینی؟ ...

پایان قسمت شصت و دوم

نظرات() 

مثل صدای پرنده / قسمت ۶١

جمعه 14 آبان 1395

نویسنده: علیرضا شالفروش | طبقه بندی:دفاع مقدس، خاطرات، 

بسم الله الرحمن الرحیم

زندگی نامه دختر شهید سید علی حسینی

روزهای اولی که درخواستش رو رد کرده بودم ... دلخوریش از من واضح بود ... سعی می کرد رفتارش رو کنترل کنه و عادی به نظر برسه ... مشخص بود تلاش می کنه باهام مواجه نشه ... توی جلسات تیم جراحی هم، نگاهش از روی من می پرید ... و من رو خطاب قرار نمی داد ... اما همین باعث شد، احترام بیشتری براش قائل بشم ... حقیقتا کار و زندگی شخصیش از هم جدا بود ...

سه، چهار ماه به همین منوال گذشت ... توی سالن استراحت پزشکان نشسته بودم که از در اومد تو ... بدون مقدمه و در حالی که ... اصلا انتظارش رو نداشتم ... یهو نشست کنارم ...

- پس شما چطور با هم آشنا می شید؟ ... اگر دو نفر با هم ارتباط نداشته باشن ... چطور می تونن همدیگه رو بشناسن و بفهمن به درد هم می خورن یا نه؟ ...

همه زیرچشمی به ما نگاه می کردن ... با دیدن رفتار ناگهانی دایسون ... شوک و تعجب توی صورت شون موج می زد ... هنوز توی شوک بود اما آرامشم رو حفظ کردم ...

- دکتر دایسون ... واقعا این ارتباطات به خاطر شناخت پیش از ازدواجه؟ ... اگر اینطوره چرا آمار خیانت اینجا، اینقدر بالاست؟ ... یا اینکه حتی بعد از بچه دار شدن، به زندگی شون به همین سبک ادامه میدن ... و وقتی یه مرد ... بعد از سال ها زندگی ... از اون زن خواستگاری می کنه ... اون زن از خوشحالی بالا و پایین می پره و میگن این حقیقتا عشقه؟... یعنی تا قبل از اون عشق نبوده؟ ... یا بوده اما حقیقی نبوده؟ ...

خیلی عادی از جا بلند شدم و وسایلم رو جمع کردم ... خیلی عمیق توی فکر فرو رفته بود ...

منم بی سر و صدا ... و خیلی آروم ... در حال فرار و ترک موقعیت بودم ... در سالن رو باز کردم و رفتم بیرون ... در حالی که با تمام وجود به خدا التماس می کردم که بحث همون جا تموم بشه ... توی اون فشار کاری ...

که یهو از پشت سر، صدام کرد ...

پایان قسمت شصت و یکم

نظرات() 

مثل صدای پرنده / قسمت ۶٠

پنجشنبه 13 آبان 1395

نویسنده: علیرضا شالفروش | طبقه بندی:دفاع مقدس، خاطرات، 

بسم الله الرحمن الرحیم

زندگی نامه دختر شهید سید علی حسینی

برای چند لحظه واقعا بریدم ...

- خدایا، بهم رحم کن ... حالا جوابش رو چی بدم؟ ...

توی این دو سال، دکتر دایسون ... جزء معدود افرادی بود که توی اون شرایط سخت ازم حمایت می کرد ... از طرفی هم، ارشد من ... و رئیس تیم جراحی عمومی بیمارستان بود ... و پاسخم، می تونست من رو در بدترین شرایط قابل تصور قرار بده ...

- دکتر حسینی ... مطمئن باشید پیشنهاد من و پاسخ شما... کوچک ترین ارتباطی به مسائل کاری نخواهد داشت ... پیشنهادم صرفا به عنوان یک مرده ... نه رئیس تیم جراحی...

چند لحظه مکث کردم تا ذهنم کمی آروم تر بشه ...

- دکتر دایسون ... من برای شما به عنوان یه جراح حاذق و رئیس تیم جراحی ... احترام زیادی قائلم ... علی الخصوص که بیان کردید ... این پیشنهاد، خارج از مسائل و روابط کاریه... اما این رو در نظر داشته باشید که من یه مسلمانم ... و روابطی که اینجا وجود داره ... بین ما تعریفی نداره ... اینجا ممکنه دو نفر با هم دوست بشن و سال ها زیر یه سقف زندگی کنن ... حتی بچه دار بشن ... و این رفتارها هم طبیعی باشه ... ولی بین مردم من، نه ... ما برای خانواده حرمت قائلیم ... و نسبت بهم احساس مسئولیت می کنیم... با کمال احترامی که برای شما قائلم ... پاسخ من منفیه...

این رو گفتم و سریع از اونجا دور شدم ... در حالی که ته دلم... از صمیم قلب به خدا التماس می کردم ... یه بلای جدید سرم نیاد ...

پایان قسمت شصتم

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 30 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا کدخدایی

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :